خانه کتاب بی
برگشت به صفحه کتاب
جلد کتاب مرگ ایوان ایلیچ

جمله‌های ماندگار کتاب

جمله‌های ماندگار مرگ ایوان ایلیچ

لئو تولستوی/چشمه/13 جمله

اینجا می‌تونی جمله‌ها، نقل‌قول‌ها و بخش‌های مهم کتاب مرگ ایوان ایلیچ رو ببینی، ذخیره کنی یا با بقیه به اشتراک بذاری.

Faeze

@faeze · ۲۳ مرداد ۱۴۰۵

«اگر کل زندگیم تا الان توی مسیر اشتباهی بوده باشد، چی؟»

صفحه ۷۵ · فصل یازدهم

RanaMansourrezaei

@ranamansourrezaei · ۱۶ مرداد ۱۴۰۵

«ولی آخر این همه رنج برای چیست؟ و ندا جواب می‌داد: برای هیچ!»

Amir Hossein

@amirhrezaei · ۲۳ مرداد ۱۴۰۵

این جمله ممکنه بخش مهمی از داستان رو لو بده.

Mahshid

@mahshid · ۷ مرداد ۱۴۰۵

«وحشت پیشین خود را از مرگ، که به آن عادت کرده بود می جست و آن را نمی یافت. «پس کجاست؟ چه مرگی؟» دیگر وحشتی از مرگ نداشت. زیرا دیگر اثری از مرگ پیدا نبود. به جای مرگ روشنایی بود.»

فامگل

@eng_famgol · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

این جمله ممکنه بخش مهمی از داستان رو لو بده.

Raad

@hosseinraad · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«بعد از سه روز فریاد بی وقفه گفت : واقعی چیست؟»

K

@kimiahb · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«هیچ کس آن‌جور که او میخواست غم اورا نمیخورد. گاهی بعد از رنجی طولانی ، بیش از همه‌چیز دلش میخواست که کسی برایش مثل طفل بیماری غم‌خواری کند. دلش میخواست مثل طفلی که نازونوازشش میکنند رویش را ببوسند یا برایش اشک بریزند و دلداری اش بدهند»

صفحه ۷۵

Hosein

@hosen · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«در جایی که خیال می‌کردم دارم بالا می‌روم، تو نگو از تپه دارم پایین می‌آیم…»

Forutana

@amin.forutan · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«خیال‌اند.ولی آن‌ها هم می‌میرند.چقدر احمق‌اند.من زودتر می‌میرم.آن‌ها دیرتر.ولی آن‌ها هم از این بلا معاف نمی‌مانند.خوشحال‌اند.یابوها!»

Negar

@negar.m · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«شاید زندگی‌ام آن‌طور که باید نبوده به نظرم این جمله نهایت بحران وجودی رو به خواننده منتقل میکنه»

M2K

@mohammadmahdik · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

««مرگ ایوان ایلیچ» برای من فقط یک داستان درباره مرگ نبود؛ بیشتر شبیه آینه‌ای بود که بعضی از واقعیت‌های تلخ زندگی را نشان می‌داد. اولین چیزی که از این کتاب گرفتم این بود که شاید ما آن‌قدر که فکر می‌کنیم برای دیگران مهم نیستیم. خیلی وقت‌ها چیزی که برای دیگران ارزش دارد، حضور ما نیست؛ منفعتی است که از حضور ما می‌برند. این موضوع را می‌شود در رفتار بسیاری از اطرافیان ایوان ایلیچ دید. آدم‌هایی که تا وقتی او سالم و مفید بود کنارش بودند، اما وقتی درد و بیماری از راه رسید، کم‌کم فاصله گرفتند. یکی از چیزهایی که کتاب مدام به من یادآوری می‌کرد این بود که بعضی وقت‌ها بزرگ‌ترین ضربه‌ها را خودمان به خودمان می‌زنیم. همیشه قرار نیست دشمنی از بیرون به ما آسیب بزند. گاهی خودمان با انتخاب‌ها، سخت‌گیری‌ها و مسیرهایی که برای زندگی‌مان انتخاب می‌کنیم، زمینه رنج‌های بعدی را فراهم می‌کنیم. به همین خاطر موقع خواندن کتاب مدام به این فکر می‌کردم که شاید بعضی از دردهای زندگی، نتیجه رفتار ما با خودمان باشد. نکته دیگری که برایم جالب بود، نگاه ایوان ایلیچ به ازدواج بود. او ازدواج را بیشتر یک تصمیم اجتماعی و سیاسی می‌دید تا یک انتخاب عاشقانه. انگار همسر را انتخاب نکرده بود چون دوستش داشت؛ بلکه انتخاب کرده بود چون با جایگاه و موقعیت اجتماعی‌ای که می‌خواست به آن برسد سازگار بود. شاید همین باعث شد در سخت‌ترین روزها»

ز

@zzahra · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«اگر کل زندگیم تا الان توی مسیر اشتباهی بوده باشد، چی؟»

Dina

@dia · ۲۳ مرداد ۱۴۰۵

این جمله ممکنه بخش مهمی از داستان رو لو بده.

صفحه ۶۱ · فصل پنجم