خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

جالبترین و دوست داشتنی ترین قسمت داستان نویسی دوما اینه که خواننده باید منتظر باشه اما نباید معطل بشه. اگرچه کتاب طولانیه ولی هیچ قسمتی ار کتاب حس نمیکنید داستان به پوچی و کش اومدن بیخود دچار شده. واقعاً دوما داستان پرداز حرفیه ای که شما رو هر فصل با داستان همراه میکنه.

سه تفنگدار

جنگ‌ها در کتاب‌های تاریخ گاهی چنان بزرگ و پیچیده روایت می‌شوند که گویی خودشان اتفاق افتاده‌اند؛ در حالی که پشت هر فرمان و بسیج عمومی، مجموعه‌ای از تصمیم‌های انسانی قرار دارد. چون کسی که فرمان آغاز یک عملیات را صادر می‌کند، معمولا با همان واقعیتی روبه‌رو نیست که سربازی در میدان نبرد یا خانواده‌ای که بازگشت فرزندش را انتظار می‌کشد. هرچه قدرت از پیامدهای تصمیم دورتر شود، امکان بی‌اعتنایی به هزینه‌ی انسانی آن بیشتر می‌شود. جنگ همچنین نشان می‌دهد که چگونه یک وضعیت استثنایی می‌تواند به‌تدریج به امر عادی تبدیل شود. چیزی که در روزهای نخست غیرقابل‌تصور به نظر می‌رسد، با تکرار خبرها و آمار کشته‌ها، بخشی از زندگی روزمره می‌شود. از سوی دیگر، تاریخ جنگ جهانی اول نشان می‌دهد که ساختارها همیشه از افراد مستقل نیستند. تصمیم‌گیرندگان درون دولت، خودشان محصول جهانی بودند که مجموعه‌ای از انتظارات را بر آنان تحمیل می‌کرد. همین موضوع فهم تاریخ را کمی دشوارتر می‌کند؛ زیرا مسؤولیت فردی و فشار ساختاری را نمی‌توان به‌سادگی جایگزین یکدیگر کرد. نکته‌ی دیگر هم شکنندگی محاسبات انسانی در برابر واقعیت است. دولت‌ها می‌توانند درباره‌ی مدت و هزینه جنگ، محاسبه کنند، اما تاریخ بارها نشان داده که پیچیدگی رفتار انسان اجازه نمی‌دهد آینده با چنین اطمینانی پیش‌بینی شود. یک تصمیم ممکن است در لحظه‌ای عقلانی به نظر برسد و چند ماه بعد زنجیره‌ای از پیامدها ایجاد کند که هیچ‌کس انتظارش را نداشته است. جنگ جهانی اول نمونه‌ای تاریخی از لحظه‌ای است که تمدن مدرن، با تمام ادعای عقلانیت خود، توانست ظرفیت سازمان‌یافته‌ی عظیمی برای نابودی انسان ایجاد کند. نایتسل به ما نشان می‌دهد که پشت همه این موضوعات، جهانی از تصمیم‌ها، محاسبات، ترس‌ها، منافع و خطاهای انسانی قرار دارد.

جنگ جهانی اول

کمدی سیاهی که دوبار خوندم و ممکنه بازم بخونمش.چقدر دوسش داشتم و ازش لذت بردم.بی شک جزو بهتریناست

جزء از کل

کتابی دیگه اصلا باهاش ارتباط نگرفتم و دورغ چرا تا آخر خوندم بلکه شاید پایانش خوب باشه ولی دریغ از پایان درست و حسابی.و وقتم بیهوده پاش گذشت

ناطور دشت

اورول جزو نویسندگان موزد علاقمه و با خوندن کتبش شگفت زده میشم از نشری خوندم که احساس کردم یه بخشی از کتاب رو خیلی بد و واضح سانسور کردن و یکدفعه از کلیسا پریدن به یه جای دیگه.و این بخشش برتم عجیب بود که چرا اینطوری سانسور شده ولی درکل خوب بود

دختر کشیش

یکی از زیباترین کتبی بود که خوندم و بسیار دوسش داشتم من از نشر چشمه خوندمش و کما اینکه خیلی مهمه از کدوم نشر و با ترجمه چه کسی کتاب رو مطالعه کنی.عالی بود

من که از اواسط داستان،رهاش کردم و به خوانشش ادامه ندادم.اینکه خیلیا میگفتن شاهکاره.ولی من دوسش نداشتم.باهاش ارتباط نگرفتم

مادام بوواری

دیدگاه مردی که از ازدواج، غرور خودش رو انتخاب کرد و دیر فهمید که همسرش کجای این ازدواجه؛و این همسر دیگه برای زندگی فرسوده شده بود

نازنین

«هزار خورشید تابان» برای من از اون کتاب‌هایی بود که وقتی تمومش کردم حس نکردم داستانش تموم شده بعضی کتاب‌ها رو می‌بندی و میذاری کنار اما بعضی شخصیت‌ها یه جایی توی ذهنت می‌مونن و هرچقدر هم ازشون فاصله بگیری باز یه تکه ازشون همراهته برای من مریم یکی از همون شخصیت‌ها بود مریم از همون اول زندگی انگار محکوم شده بود خودش رو کمتر از بقیه ببینه از کودکی بهش فهمونده شده بود که زیادیه که نباید انتظار زیادی از زندگی داشته باشه و شاید اصلاً لایق داشتن یه زندگی معمولی نیست چیزی که بیشتر از همه اذیتم کرد این بود که این حرف‌ها کم‌کم تبدیل شدن به بخشی از باور خودش انگار وقتی یک نفر رو سال‌ها متقاعد کنی که ارزش نداره دیگه حتی لازم نیست خودت تحقیرش کنی چون خودش ادامه‌ی این کار رو انجام میده لیلا برای من کاملاً متفاوت بود با امید بزرگ شده بود با رویا و با این تصور که میتونه آینده‌ی خودش رو بسازه برای همین اتفاق‌هایی که براش میفته فقط زندگی‌ش رو خراب نمی‌کنه بلکه تصویری رو که از آینده داشته هم ازش می‌گیره و به نظرم زیبایی رابطه‌ی مریم و لیلا دقیقاً از همین تفاوت شروع میشه این دو نفر اولش اصلاً قرار نبود دوست هم باشن حتی مدت زیادی همدیگه رو درست نمی‌فهمیدن اما وقتی هر دو وارد یک زندگی مشترک و سخت میشن کم‌کم متوجه میشن که دردهاشون خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردن به هم شبیهه لیلا کم‌کم پشت سکوت و رفتارهای مریم زنی رو میبینه که سال‌ها تنها بوده و کسی واقعاً دوستش نداشته مریم هم برای اولین بار کسی رو پیدا میکنه که بودنش براش مهمه و احساس میکنه بودن خودش هم برای یک نفر دیگه ارزش داره رابطه‌ی این دو نفر برای من خیلی بیشتر از یه دوستی ساده بود مریم برای لیلا کم‌کم تبدیل به مادر و خواهر و پناه شد و لیلا هم برای مریم تبدیل شد به چیزی که مریم تمام عمر از داشتنش محروم بود یک خانواده و فکر میکنم یکی از دردناک‌ترین و در عین حال قشنگ‌ترین چیزهای کتاب همینجاست مریم شاید هیچوقت نتونست اون زندگی‌ای رو که میخواست داشته باشه اما تونست کاری کنه که لیلا فرصت ساختن زندگی‌ای رو داشته باشه که خودش هیچوقت نداشت به نظرم مریم در طول داستان از یه جایی به بعد دیگه فقط تحمل نمیکنه برای اولین بار انتخاب میکنه انتخاب میکنه که برای کسی که دوستش داره بایسته و همین انتخاب شاید مهم‌ترین کاریه که توی تمام زندگی خودش انجام میده من پایان مریم رو فقط یک پایان غمگین نمیبینم غمگینه و واقعاً دردناکه اما یه جور پیروزی خاموش هم توش هست چون زنی که تمام عمر بهش گفته بودن بی‌ارزشه در نهایت ثابت میکنه که میتونه زندگی یک انسان دیگه رو نجات بده و آینده‌ی یک خانواده رو تغییر بده و لیلا هم بدون مریم همون آدم قبلی نمیمونه چیزی از مریم برای همیشه توی زندگی‌ش باقی میمونه در خاطراتش در بچه‌هاش در انتخاب‌هاش و حتی در نگاهی که بعداً به زندگی پیدا میکنه برای همین عنوان کتاب برای من معنای دیگه‌ای پیدا کرد هزار خورشید تابان برای من فقط درباره‌ی زیبایی افغانستان نیست برای من درباره‌ی زن‌هایی هم هست که با وجود تمام تاریکی‌هایی که دورشون رو گرفته هنوز یه نوری توی وجودشون دارن مریم شاید خودش هیچوقت نتونست اون نور رو ببینه اما لیلا تونست ببینتش و شاید قشنگ‌ترین چیزی که از رابطه‌ی این دو نفر گرفتم همین بود گاهی آدم خودش نمیدونه چقدر نور داره تا وقتی که زندگی یه نفر دیگه رو روشن میکنه مریم برای من همون آدم بود زنی که خودش فرصت زیادی برای زندگی کردن نداشت اما تونست بخشی از زندگی خودش رو به لیلا بده و شاید به همین دلیله که بعد از تموم شدن کتاب هنوز نمیتونم مریم رو یک شخصیت تموم‌شده بدونم چون مریم رفت اما چیزی از خودش گذاشت که ادامه پیدا کرد شاید خودش نتونست زیر نور خورشید زندگی کنه اما کاری کرد که خورشید زندگی لیلا خاموش نشه و شاید «هزار خورشید تابان» در نهایت داستان همین باشه آدم‌هایی که زندگی تلاش میکنه خاموششون کنه اما قبل از خاموش شدن نورشون رو به یک نفر دیگه میدن

به شخصه دوستش نداشتم بنظرم داستان خاصی نداشت، فقط شخصیت اصلی در حال انتقام بود و در پایان داستان احساس میکردم فریدا، صرفا به زور می‌خواسته داستان رو بپیچونه و اصلا منطقی نبود برام

دبی عزیز

کتابی بود که دوستش داشتم و از خوندنش لذت بردم. به نظرم ارزش یک بار خوندن رو داره👌🏼 موری رفت جز شخصیت‌های مورد علاقه‌ام از کتاب‌ها🥲 با اینکه می‌دونستم آخر کتاب چی میشه اما باز موقع آخرین دیدار میچ و موری بغض کردم🥺 بعد از تموم شدن کتاب فیلمش هم دیدم که اونجا دیگه اشکم سرازیر شد؛ موری فقط گریه‌ی میچ رو در نیورد گریه‌ی منم درآورد😄 دیدم یه نفر گفته کتاب حوصله‌سر بریه و انگار پدربزرگت داره نصیحتت می‌کنه؛ من همچین نظری ندارم. هردو پدربزرگ‌هامو از دست دادم و شدیدا دلتنگشون هستم؛ کاش بودند و این چنین حتی نصیحتم می‌کردند :( راجع به نسخه‌ی کتاب هم بگم که من ترجمه‌ی رضا زارع از انتشارات الینا رو چند سال پیش از نمایشگاه کتاب دانشگاه خریدم با ۵۰٪ تخفیف و باید بگم که اصلا صفحه آرایی کتاب رو دوست نداشتم و خیلی مشکل تایپی هم داشت👎🏼

«اتاق شماره ۶» بیش از آنکه درباره‌ی عقل و جنون باشد، درباره‌ی رنج انسان و بی‌تفاوتی انسان‌ها نسبت به رنج یکدیگر است؛ درباره‌ی اینکه گاهی تا وقتی خودمان به اتاق شماره ۶ وارد نشده‌ایم، تصور می‌کنیم رنج دیگران را به‌خوبی می‌فهمیم. شاید ترسناک‌ترین بخش ماجرا هم همین باشد: هیچ‌کس نمی‌داند مرز میان «آن‌ها» و «ما» دقیقاً کجاست.

اتاق شماره 6

کتاب «خانواده پاسکوآل دوآرته» کتابی تلخ و سیاه بود؛ اون‌قدر که اگه از نظر روحی حال خوبی ندارین، اصلاً خوندنش را توصیه نمی‌کنم. داستان زندگی پاسکوآل و آدم‌های اطرافش، تصویری از فقرهای مختلف بود؛ فقر اقتصادی یه طرف، اما چیزی که برای من پررنگ‌تر بود فقر عاطفی بود؛ نبودن محبت، امنیت و آگاهی. در کنار همه‌ی این‌ها، کتاب نشون می‌داد که بی‌سوادی، ناآگاهی، ندونستن و فکر نکردن چطور می‌تونه روی زندگی آدم‌ها اثر بذاره و حتی سرنوشتشون رو تغییر بده. آدم‌هایی که خیلی وقت‌ها نه راه دیگه‌ای بلدند، نه می‌دونند می‌تونند انتخاب دیگه‌ای داشته باشند و نه کسی هست که کمکشون کنه جور دیگه‌ای به زندگی نگاه کنند. برای من سؤال اصلی کتاب این بود که: آدم‌ها چقدر مسئول سرنوشت و انتخاب‌های خودشون هستند و چقدر قربانی شرایطی‌ان که در اون بزرگ شدند؟ کتاب جواب روشنی به این سؤال نمی‌ده و شاید همین، یکی از نقاط قوتش باشه. کتاب سنگینی بود و نمی‌دونم دوستش داشتم با نه؛ اما فکر می‌کنم کتابی بود که قطعاً ارزش خوندن و فکر کردن داشت. آذین

کتاب را بهتر است به‌عنوان یک رساله‌ی نظری مستقل و نقطه‌ی آغاز مطالعه‌ی میزس در نظر نگیریم. این کتاب بیشتر مجموعه‌ای از نوشته‌ها و مقالات اوست که تصویری متفاوت از میزس ارائه می‌دهد؛ میزسی که از محدوده‌ی بحث‌های اقتصادی فاصله می‌گیرد و به عنوان ناظری بر تحولات تاریخی و سرنوشت تمدن اروپایی ظاهر می‌شود. اهمیت کتاب در این است که نشان می‌دهد پشت بسیاری از بحث‌های اقتصادی میزس، نگرانی گسترده‌تری درباره‌ی آزادی، فرد، نظم اجتماعی و مسیری وجود دارد که تمدن مدرن در حال پیمودن آن است. در اینجا مفاهیمی مانند فردگرایی و جمع‌گرایی؛ به مبنایی برای فهم تغییرات سیاسی و اجتماعی اروپا و پیامدهای تاریخی آن‌ها تبدیل می‌شوند. البته نباید انتظار داشت کتاب از نظری همان جایگاهی را داشته باشد که آثار اصلی میزس در دستگاه فکری مکتب اتریش دارند. بخش مهمی از مطالب کتاب را می‌توان در امتداد دیدگاه‌هایی دانست که در آثار دیگر او با صورت‌بندی منسجم‌تر مطرح شده‌اند. بنابراین ارزش کتاب بیشتر در گسترش تصویر ما از میزس است؛ در دیدن اینکه یک اقتصاددان لیبرال چگونه تحولات زمانه‌ی خود را می‌خواند و چرا مسئله‌ی اقتصاد را از سرنوشت کلی جامعه و تمدن جدا نمی‌کرد. از این منظر، کتاب برای خواننده‌ای که به مکتب اتریش علاقه‌مند است، اثری تکمیلی و قابل‌توجه است.