خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

در تاریکی، سه لا شده و زانوان در بغل گرفته روی تخت نشسته بود و کلنجار ذهنیش چنان بود که نفس در سینه حبس کرده بود. اما هر قدر خلجان فکر و خیال بیشتر می‌شد با وضوح بیشتری می‌دید که بی‌تردید و به راستی چیزی را فراموش کرده و نکته به ظاهر ساده کوچکی را در زندگی نادیده گرفته بود و آن اینکه مرگ می‌رسد و همه چیز تمام می‌شود و شروع کردن کاری در این مهلت کوتاه عملی بیهوده است و این درد درمانی ندارد. بله، این حقیقتی دردناک است اما همین است که هست.

آناکارنینا

زمان گذشت! قرن‌ها گذشت! "زمان" با خودش همه‌چیز را به اضمحلال برد. بت‌ها همگی زنگ زدند. باورها فاسد شدن. مردان خدا آنهایی بودند که در فقر و بی‌کسی و در عزلتشان پوسیدند. شیاطین آنهایی بودند که ادعا کردند از طرف خدا اند. زنانِ صومعه، لکاته از آب درآمدند. قدیسان واقعی در فاحشه‌خانه مشغول کار بودند. همچون "سونیا" در جنایت و مکافات و "مالی" در سفر به انتهای شب. هر بار فکر کردم به واقعیتی رسیدم، مانند شبحی از من گریخت! همان که نیچه گفت: "حقیقتی در کار نیست، تنها تفاسیر وجود دارند." اما این چشم‌اندازها نیز منقضی می‌شوند! حال "زمان" با مکافات بسیار و ملالت و مرارت به ما فهماند که هر بتی تاریخ انقضایی دارد. مطلقا، هیچ‌چیز در برابر گزندِ زمان، مصون نیست. انتخابم چیست؟! دو سناریو در اختیار دارم. معناگرایی یا هیچ‌انگاری. اما پسِ این دو انتخاب، در واقع هیچ‌انگاری و بی‌باوری مستور شده! ما در دوران پس از طوفان نوح هستیم. دیگر هیچ ارزشی نمانده که قداست‌اش را توانسته باشد حفظ کند. انسان به هر چه دست زد گندید. ما بر همدگیر آن روی توحش و ددخویی‌ انسان را عیان کردیم. همدیگر را کشتیم. به مادران و خواهران هم تجاوز کردیم. بچه‌ها را خفه کردیم. سپس با تفرعن فریاد می‌زنیم: ما انسانیم! ما متمدنیم! عجب تف سربالایی‌ست این تمدن! بورژوازی‌ برای صیانت از مال و اموال خود در برابر فقرا دولت‌ها را ساختند و بعد بتِ زنگارین خدا را مزینش کردند و اسمش را گذاشتند "سرزمین مادری"! به فقرا گفتند برای حراست از سرزمین مادری جانتان را هم فدا کنید. اما پشت این بت، درواقع زمین‌ها و ثروتِ بورژوازی بود که در حال حراست از دست اجنبی‌ها بود. فقرا در آتش جنگ سوختند، بورژوازی‌ با این آتش خودش را گرم کرد. این است ذات مبرهن انسان. حال آنکه به روحِ عفیفِ انسان باور دارد، باید بداند بر کوهی از جهالت و بلاهت ایستاده! — امیرمهدی

تصویر پروفایل NILANILA@nilaنقد

با قلم عباس معروفی از سمفونی مردگان اشنا شده بودم. هردو کتابی که از عباس معروفی خوندم هدیه از عزیز ترین افراد زندگیم بودن. وقتی سمفونی مردگان و میخوندم هرکاری میکردم نمیتونستم از غم ایدین جدا بشم. فکر نمیکردم سال بلوا بتونه به پای سمفونی مردگان برسه ولی حقیقتش فکر میکنم رسید. من متاسفانه چندان میونه‌ام با خلاصه داستان خوب نیست پس اونو می‌سپرم به دوستان صرفا نظرم و میگم .. قصه‌ی‌ نوشافرین رو از زمانی دنبال میکنیم که پدرش رو از دست داده در ادامه پدر نه به جهت شخص خودش بلکه به جهت تاثیری که هم خودش و هم اعمال و مرگش در زندگی نوشافرین داره توی داستان اورده میشه. اما شخصیت های اصلی داستان نوشافرین و دکتر معصوم اند! من شخصیت دکتر معصوم و نه از جهت حضورش بلکه از نظر تاثیر گذاری، موثر تر از حسینا میدونم و فکر میکنم خیلی شخصیت مهم تری بود_شاید اسپویل بشه براتون_ مثلا من فکر میکنم اونچه زندگی نوشافرین رو نابود کرد عشقش به حسینا نبود که اگه اینطوری فکر کنم احتمالا تفاوتی با خود دکتر معصوم ندارم! بلکه زندگی نوشافرین رو دکتر معصوم با کارها ، خساستش و بی مهری هاش به نابودی کشید.اوایل داستان توصیف ها اونقدر از دکتر معصوم بد نبود، چیزی که من احساس میکردم علاقه‌ی نوشافرین به همسری بود که هیچ درکی از احوالش نداره که خب در ادامه مشخص شد از اول هم هیچ مهر و محبتی در دکتر نبود ! حالا بگذریم .. مهم‌ترین ویژگی کتاب توصیف جامع و فوق العاده‌ی عباس معروفی از شرایط اجتماعی و سیاسی ایران بود. وقتی سروان خسروی دار رو نصب کرد فکر میکرد اینجوری جلوی یاغی ها رو میگیره اما نه تنها اوضاع بدتر شد بلکه مردم هم بر علیه‌اش شدن. حتی مخالفای دار ، طرفدارش شدن.حالا درسته دار و نصب کردیم ولی انقدر وحشیانه نکشید ! دکتر معصومی که خارج ایران تحصیل کرده بود اما ذهنیت سنتی و مرد سالارانه و خرافاتیش همچنان باقی مونده بود. مثلا دکتر معصوم هیزی رزم آرا رو نسبت به زنش تو خونه‌اش نمی‌دید ولی زنش بره خونه‌ی همسایه عیبه ! دکتری بدون ذره‌ای دلسوزی برای کسی به جز مادرش. من تا صفحه‌های اخر فکر میکردم دارم اتفاقات سال بلوا رو میخونم و بعد متوجه شدم اتفاقاتی بود که باعث شروع سال بلوا شده بود. کتاب و که میخوندم یاد نوشافرین‌های واقعی میفتادم. چندتا نوشافرین خودم میشناسم ؟ یکی از صحنه‌های مورد علاقه‌ام مرگ نوشافرین و عزاداری بقیه زن‌ها براش بود. اخه زن شما که از خونه بیرون نمی‌رفت ، چطور جذام گرفت ؟ البته به خوشگلی زن شما مادر بزاید. اوایل کتاب کمی گنگ بود تا با قلم معروفی همراه بشم منتها هرچی جلوتر میرفت همه‌چی واضح‌تر میشد. اونقدر کتاب پرباری بود که خیلی راحت میشه برای هر قسمتی ساعت ها صحبت کرد ولی متاسفانه نه علمشو دارم نه تواناییشو .. همینارو پذیرا باشین 🙇🏻‍♀️ داشتم فکر میکردم چه نمره‌ای بدم، اول که اصلا چطور میشه خوبی و بدی کتاب و با عدد نشون داد ؟ دوم اینکه به سال بلوا ۵ ندم به چی بدم ؟ اصلا باید چطور میبود که نبود ؟ نقد خاصی ندارم فقط چندان قصه‌ی عشق حسینا و نوشافرین برای من خاص نبود. صرفا احساسات خود نوشافرین بود که برای من جذاب بود. حالا بازم میگم به نظرم قصد خود عباس معروفی هم همین بود. وگرنه که حسینا تا اخر مبهم موند.

سال بلوا

و تمام شب را برای دخترهایی ک در تنهایی از خودشان خجالت مبکشند گریه کردم،دخترهایی ک بعدها از خود متنفر میشوند و مثل یک درخت توخالی، پوسته‌ای بیش نیستند وعاقبت به روزی می‌افتند ک هیچ جای اندامشان حساس نیست، روح و جسمشان همان پوسته است و خودشان نمیدانند چرا زنده‌اند.

سال بلوا

کاش دنیا دست زنها بود، زنها ک زاییده‌اند یعنی خلق کرده‌اند و قدر مخلوق خودشان را میدانند. قدر تحمل و حوصله و یکنواختی و برای خود هیچکاری نتوانستن را. شاید مردها چون هیچوقت عملا خالق نبوده‌اند، آنقدر خود را ب آب و آتش میزنند تا چیزی بیافرینند اگر دنیا دست زنها بود جنگ کجا بود؟

سووشون

گذران زندگی با نومید کردن گاه و بیگاه خود، کم تلخ نیست، نومید کردن دیگران هم تلخی دیگری‌است ک بار غم‌هایت را سنگین‌تر میکند. برای همین است ک هرگز نباید به تلفن جواب دهی یا در را بازکنی تا مجبور نباشی به فردی که پشت تلفن یا در است نه بگویی.

جزء از کل

آرامش چیزی نیست که به ما داده شود؛ مهارتی است که باید آن را بیاموزیم.

آرامش

در بابِ باغ آلبالو: باغ آلبالو آخرین اثر آنتون چخوف، نمایشنامه‌ای که چخوف در آن رئالیسم روسی و امپرسیونیسم فرانسوی را با هم ادغام کرده. این کتاب، اثری به ظاهر ساده ولی همانند کتاب پیرمرد و دریا، می‌توان مفاهیم و نمادین را از آن انتزاع کرد. بعد از خواندن اثر کمی سادگیِ دیالوگ‌ها و رویدادها مایوسم کرد که احتمالاً به‌خاطرِ خامی و بی‌تجربه بودنم است ولی سپس توانستم تفسیری از دلِ بن‌مایه داستان بیرون بکشم، هرچند که تفاسیر و نقدهایی که سیمین دانشور در ابتدایِ کتاب می‌کند، مرتبط‌تر و دقیق‌تر است. ابتذالِ زندگی بورژوازی، گذشتن از گذشته و نویدِ آینده‌ای روشن برای روسیه و ... . اما من می‌خواهم قدمی فراتر بگذارم، هرچند که شاید نارمرتبط و نادقیق باشد. وقتی از ژیژَک می‌پرسند در زمانه پست مدرن باید چه کرد؟ او پاسخ می‌دهد باید هیچ کرد. دست به عمل نزد، چرا که ممکن است در تله و دامِ سیستم افتاد. - بالاخره باید چه کرد؟ - باید هیچ نخواست! قطع امید کرد و این بی‌امید بودن در زندگی را پذیرفت! باید به‌صورت رادیکالی فکر کرد و دید چه پیش می‌آید؟ ما در شرایطی هستیم که هرگونه کنش و فعل و یا اعتراضی به بازتولید سیستم منجر می‌شود. مقصودم سیستم سرمایه‌داری که در دنیا حاکم است و همه به طورِ مستقیم یا غیر مستقیم با آن یا با عوارض آن روبه‌رو هستیم. کاری که سیستم سرمایه‌داری با دنیا و ضدِ خودش می‌کند این‌ست که همه‌چیز را به کالا تبدیل می‌کند. مثلا: لباس‌ها و تی‌شرتی‌هایِ چه‌گوارا را که خودش ضدِ این سیستم بوده تبدیل می‌کند به کالا و به مخالفان سرمایه‌داری می‌فروشد. هم سرمایه‌داری سودش را کرده و هم از هیجانات مردم کاسته. یعنی یک سود کلان! در ظاهر مردم دارند اعتراض می‌کنند ولی در پشت اعتراضات، سیستم است که جایگاه خودش را تثبیت بخشیده و خودش را بازتولید کرده. فعالیت‌ها و اعتراض‌های اجتماعی نسبت به سرمایه‌داری در قالب شبکه‌های اجتماعی مثل اینستاگرام و ایکس و... . مردم عملاً در این نوع اعتراض‌ها کاری جز تثبیت و بازتولید سیستم نمی‌کنند. مردم فراموش می‌کنند که مشکل عمیق و ساختاری است. پس در این زمانه که نظام سرمایه‌داری مانند دمِ سوسمار قابلیت بازتولید و بازسازی خودش را دارد، باید چه کرد!؟ جواب هیچ است! هیچ باید کرد و از کنش و مقاومت‌ها و اعتراض‌های سطحی اجتناب کرد و عمیقاً به صورت رادیکالی فکر کرد. درست مانند شخصیت‌های نمایشنامه باغ آلبالو. مانند خانم رانوسکی(مالکِ باغ) که دست‌رو‌دست گذاشته تا باغش به حراج رود. برادرش گایِف که بی‌هدف ول‌معطل است. ... فیرز(نوکرشان) که منتظرِ وداع با زندگی‌ست و... . به‌زعم من، استثناً، منفعل بودن در اینجا کارِ مفیدی بوده. زیرا مادر تا وقتی که در آن باغ است نمی‌تواند گذشته و خاطرات غرق شدن فرزندش را فراموش کند و به زندگیِ عادی برگردد. دیوار‌ها پنجره‌ها، اتاق بچه‌ها و درخت‌های آلبالو همگی خاطره‌ی فرزندِ مرده‌اش را برای مادر زنده می‌کنند. اصلاً شاید برایِ همین است که مادر بین نجات دادن باغ آلبالو و ازدست دادن، نمی‌تواند دست به انتخاب بزند و ناچاراً آخر دست‌به‌دامن سرنوشت و تقدیر می‌شود. "هیچ را خواستن". خودآگاه می‌خواهد اما ناخودآگاه مقاومت می‌کند. پس هیچ نکردن خانم رانوسکی به‌زعمِ من باعث نجاتش از این اوضاع می‌شود. و چه‌خوب که هیچ کاری نکنیم و فقط تعقل پیشه کنیم. نه در همه‌وقت، بلکه در وضعیت خاص و بحرانیِ انسانِ پست‌مدرن که به قولِ نیچه: انسان بندی‌ست برا فرازِ مَغاکی! — امیرمهدی

باغ آلبالو