خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

این کتاب فوق‌العاده است.کامله و کاملا عملیه باخوندنش دیگه نیازی به خوندن کتاب دیگه ای برای عادت سازی ندارید و کاملا با این کتاب می تونید به زندگیتون حالت بدید.

عادت های اتمی

مرگ ایوان ایلیچ شاید بیش از آنکه درباره‌ی مرگ باشد، درباره‌ی لحظه‌ای باشد که انسان ناگهان می‌فهمد تمام آن چیزی که زندگی نامیده، ممکن است فقط مجموعه‌ای از عادت‌ها، مناسبات اجتماعی و انتخاب‌هایی بوده باشد که هیچ‌وقت واقعا انتخابشان نکرده است. تلستوی بی‌رحمانه نشان می‌دهد که مرگ، برخلاف آنچه تصور می‌کنیم، همیشه پایان زندگی نیست. گاهی نخستین لحظه‌ای است که آدم را وادار می‌کند بپرسد آیا پیش از آن اصلا زندگی کرده است یا نه. شاید ترسناک‌ترین بخش کتاب، خود مرگ ایوان ایلیچ نباشد، بلکه این باشد که او در آستانه‌ی مرگ، تازه متوجه می‌شود چقدر از زندگی‌اش را برای چیزهایی صرف کرده که در لحظه‌ی آخر هیچ اهمیتی ندارند.

نثر روان وپرداختن به موضوعی که خیلی از نوجوانان شاید درگیرش باشن اما به خوبی نتونن لحظاتشون رو توصیف کنن، از جذابیت های این کتاب هست. به خوبی حس واقعی اون لحظات رو با شما به اشتراک میگذاره و شاید به خیلی ها یادآوری کنه که تنها نیستن و احساساتشون رو یکی دیگه هم زندگی کرده!

گاهی بیگانه بودن، نه به معنای بیگانه بودن با جهان، بلکه بیگانه بودن با قواعدی است که جهان از ما انتظار دارد رعایتشان کنیم. کامو در بیگانه بیش از آنکه داستان یک انسان بی‌احساس را روایت کند، ما را با جامعه‌ای مواجه می‌کند که بیش از خود عمل، از نپذیرفتن قواعد عاطفی و اخلاقی رایج خشمگین می‌شود. مورسو شاید عجیب نباشد. عجیب‌تر، جهانی است که از او انتظار دارد احساسات مشخصی را در زمان مشخصی و به شیوه‌ی مشخصی نمایش دهد. شاید مسئله‌ی اصلی کتاب همین باشد. اینکه چقدر از آنچه انسان بودن می‌نامیم، واقعا انتخاب خود ماست و چقدرش اجرای نقشی است که جامعه برایمان نوشته است. کامو در نهایت ما را با یک سوال ناخوشایند تنها می‌گذارد که اگر از تمام این نقش‌ها و معناهای قراردادی فاصله بگیریم، چه چیزی از خود ما باقی می‌ماند؟

بیگانه

استبداد فقط با زندان و اعدام و حذف مخالفان شناخته نمی‌شود؛ شکل عمیق‌ترش زمانی است که ترس وارد مناسبات روزمره می‌شود و اعتماد، حافظه و حتی قضاوت اخلاقی آدم‌ها را تحت تأثیر قرار می‌دهد. ستاره جبار هم دقیقا در همین محدوده حرکت می‌کند. تاریخ در اینجا از سطح وقایع سیاسی پایین می‌آید و به زندگی خصوصی انسان‌ها می‌رسد؛ به انتخاب‌هایی که گاهی میان آرمان و بقا، و گاهی میان حقیقت و سکوت شکل می‌گیرند. ارزش خاطرات کووالی برای من در همین فاصله میان تاریخ و زندگی است. او نشان می‌دهد زندگی کردن در چنین دوره‌ای چگونه می‌تواند معیارهای آدم را تغییر دهد. در جهانی که قدرت دائما در حال تعریف دوباره‌ی دوست و دشمن، درست و غلط و حتی حقیقت است، حفظ هویت به یک عمل روزمره تبدیل می‌شود. البته این حجم از رنج و فشار تاریخی، گاهی روایت را از نظر عاطفی سنگین می‌کند و خواندنش همیشه تجربه‌ی راحتی نیست. با این حال، همین سنگینی بخشی از اهمیت کتاب است. چون روایتی درباره‌ی بهای انسان ماندن در دوره‌ای است که سیاست می‌خواهد درباره‌ی انسان بودن تصمیم بگیرد. کتابی تلخ و جدی که ارزش خواندنش بیشتر از آنکه در اطلاعات تاریخی‌اش باشد، در پرسشی است که درباره‌ی مرز میان بقا و وفاداری به خود مطرح می‌کند.

بخت بیدادگر

برای من داستانش چندان جذاب نبود، مخصوصا که یکمی هم تخیلی بود. نویسنده صراحتا مخالفت خودش رو با جنگ و جنگ افروزی در سراسر کتاب اعلام می کنه و حتی جاهایی به تخیل خودش هم متوسل می شه.

کتاب قشنگیه. به شدت منو یاد ناطوردشت از سلنجر می اندازه. من دوس داشتم کتاب و داستانش رو ... اگر از ناطور دشت خوشتون اومده بخونید.

خشم

من با این کتاب کتاب‌خوانی به صورت جدی را شروع کردم. به تمام نوجوانان و جوانان این کتاب را پیشنهاد میکنم که بخوانند و لذت ببرند. لحن شخصیت های کتاب به خصوص هوشنگ با بزرگ تر شدن عوض میشه و به نظرم برای آشنا شدن با آقای مرادی کرمانی بسیار مناسب است.

کتاب مورد علاقمه و سه بار خوندمش و هربار جدید بود برام ، به نظرم مکارتی باعث شد عاشق این ژانر بشم و بتونم به توصیه های بقیه در رابطه با کتاب جنایی اعتماد کنم . -جنایی میشه دیگه نه؟(هنوزم تو ژانر ضعیفم)

جاده
تصویر پروفایل MikaMika@mikaنقد

کتاب توصیفات پیچ وتاب دار تداشت.بیشتر انگار کسی دقیقا جلوت نشسته و داره برات این داستان رو با یه لحن خیلی جالب تعریف میکنه. کتاب جوریه که انگار داری فیلم میبینی.کاملا میتونم تصور کنم اگه فیلمی قراره ساخته بشه دقیقا چه فضایی داره و حتی میتونم تصور کنم که فیلم برداری از چه زاویه ای قراره فیلم برداری کنه.واقعا خوندنش برام لذت بخش بود و اصلا نمیتونستم ازش جدا بشم یه جورایی خوندنش برام هیجان انگیز بود . واقعا تجربه متفاوتی به من داد . پیشنهادش میکنم و حتما بخونید

وی

لطفا بهش فرصت بدید و از زاویه دید خسته نشید ، به بیچاره بودن دلقک ببخشیدش.

عقاید یک دلقک

احساس میکنم کمی کند پیش میره ولی چیکار کنم که دوسش دارم . یالومم اگر اگزیستانسیال نبودی ، رویکردتم قبول میکردم ، متاسفم ذهنم نمیخاد درمانگر اگزیستانسیال باشم .

قراره تا صفحه اخر و خط اخر مقاومت و همرنگ بقیه نشدن رو نشون بده ولی بسته به خط اخر کتاب میبینیم که ایا میتونه تحمل کنه و به مقاومت ادامه بده یا تغییر رو میپذیره؟ بعدخوندنش دیگه ادم سابق نشدم ، ازون کتاباییه که بعدش به دیوار زل میزنی و فقط میخوای بدونی چرا؟ (خوش اقبالیه منه که زود خوندمش)

لاشه لطیف

خیلی جالب نبود خیلی الکی کش دار بود،اینقدر احساسات متوهم رو بهش می‌پرداخت که خسته میشی ارزش نداره

این دل عجب حکایت‌ها دارد... می‌سوزد، می‌سازد، می‌سوزاند، می‌شکند. از خونِ دل، قلم به خونِ جگر می‌زند و ماحَصَلش، به خونِ اشک آغشته می‌شود... چه قِصّه‌های خون‌باری دارد این دل! چه غُصّه‌های خونینی دارد این دل؛ مولانا می‌گفت: "به خونِ دل برآید کار درویش..." حافظ می‌گفت: "از خونِ دل نوشتم، نزدیک دوست نامه..." سعدی می‌گفت: "خونِ دل بود که از دیده به ساغر می‌شد..." صائب می‌گفت: "زنده می‌دارم به خون دل چراغ خویش را..." پس این جامِ سخن، جز به خون دل پر نشود و بی‌راه نیست که می‌گویند "آن سخن کز دل برآید، لاجَرَم بر دل می‌نشیند" داستان محمود دولت آبادی همین است... نون نوشتن، روایتیست از مصائب و مشکلاتی که در نوشتن آثارش متحمل شده. چه کابوس‌هایی که ندیده و چه پیکارها که نکرده جنگ با ساواک، با وزارت فرهنگ و هنر، با وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، با سانسور، با خاطرات مشوش، با مشکلات خانوداگی و مهم‌تر از همه، جنگ با ناامیدی ... و این‌گونه بود که کلیدر، کلیدر شد، جای خالی سلوچ شکل گرفت، و نیز، روزگار سپری‌شده مردم سالخورده، کارنامه سپنج و کلی اثر دیگر خلق شدند. دولت آبادی در نون نوشتن می‌نویسد: "برای یک فرد و یا برای یک جامعه انسانی، فاجعه وقتی به اوج خود می‌رسد که احساس می‌کند که هیچ نقشی در پیش‌برد، تحول و دگرگونی سرنوشت خود ندارد. همین احساس فجیع کافیست تا انسان از درون متلاشی شود و با چشمان باز ببیند که دارد از پا در می‌آید؛ چون وقتی که انسان یا جامعه یا حتی گیاه رشد پیش‌رونده‌ای نداشته باشد، الزاماً رهسپار فنا و نیستی می‌شود و البته در فاصله آغاز رکود تا نیستی، بر اثر عدم پیش‌روندگی، دچار فساد و تباهی می‌شود. چه انتقام وحشت‌باری! چه انتقام موهنی، چه نکبت‌بار! وای برناامیدانی که ما هستیم... چون انسان ممکن است بتواند از شر طاعون نیمه جانی در ببرد، اما از شرّ ناامیدی ممکن نیست جان به عافیت درببرد؛ با این نفرت و ناامیدی که چون بدترین بلاها در روح ما مردم رسوخ کرده است و لحظه به لحظه فراگیرتر می‌شود، چه جور آینده‌ای در انتظار ما خواهد بود؛ چه جور آینده‌ای تدارک دیده شده؟ جنون، جنون، این مردم دارند دچار جنون نومیدی می‌شوند و… وای برناامیدانی که ما هستیم! "

نون نوشتن

خیلی قشنگ بود ،نظریه نامحبوب اینکه :نه ادمی رو به زوال بشری ترجیح میدم 🫷 لطفا زود ازش دست نکشید و بهش فرصت بدید مثل کتاب خانه نیمه شب نقطه اوجش دیر و دوره ولی تحمل کنید.

زوال بشری

اولین کتابی بود که خوندم و واقعا از خوندش لذت بردم و خیلی حس خوبی داشت

بادام