خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

اولین کتابی بود که خوندم و واقعا از خوندش لذت بردم و خیلی حس خوبی داشت

بادام

واقعا کتاب خیلی خوبی بود.اینکه بر اساس واقعیت بود به جذابیتش اضافه کرده بود. ولی هرگز برای بار دوم نمیخونمش.

آدم خواران

خیلی قشنگ بود ،نظریه نامحبوب اینکه :نه ادمی رو به زوال بشری ترجیح میدم 🫷

زوال بشری

خیلی کتاب قشنگی بود و بسیار ناراحت کننده من خودم به شخصه خیلی ناراحت شدم ولی پشیمون نیستم از خوندش و می‌تونم بگم احساساتی که در این کتاب بود خیلی عمیق بود

"زخمی اگر بر قلب بنشیند ؛ تو ، نه می‌توانی زخم را از قلبت وابکنی و نه می‌توانی قلبت را دور بیندازی . زخم تکه ای از قلب توست . زخم اگر نباشد ، قلبت هم نیست . زخم اگر نخواهی باشد ، قلبت را باید بتوانی دور بیندازی . قلبت را چگونه دور می اندازی ؟ زخم و قلبت یکی هستند..."

جای خالی سلوچ

یکی از بهترین و زیباترین کتاب هایی که خوندم جملاتی که در این کتاب خوندم رو هیچ وقت فراموش نمیکنم و واقعا بعد هر صفحه خوندنش احساس خوبی داشتم

کتاب فضا سازی خوبی داره و به خوبی میتونید خودتون رو توی اون فضا تصور کنید. معنای عمیقی پشت داستان کتاب هست ارزش خوندن داره ولی هرچقدر سنتون کمتر باشه بهتره اینجور کتابارو بخونید چون وقتی سن میره بالا ناخودآگاه یکسری مسائل رو متوجه میشید و خوندن کتاب مزه اش رو از دست میده.

کوری

برای من از بقیه کتاب های کلاسیک متفاوت بود. انگار حتی نویسنده هم به دنبال رهایی از قید و بند دنیای ادبیات کلاسیک بوده. دوستش داشتم هرچقدر بیشتر به پایان کتاب نزدیک میشد برام جذاب تر میشد.

قصر آبی

به معنای واقعی کلمه عالی‌ترین و زیباترین کتابی که خوندم همین کتاب بود اگر امکان داشت بیشتر از ۵ ستاره به ابن کتاب میدادم. بی اندازه شیفته شخصیت ملاصدرا شدم. مرد خدا بود، اهل علم و دانش و فلسفه و صاحب فکر و نظر، کم خور، کم خواب، اهل مطالعه بسیار، خیره‌سر، عاشق، افتاده و ترسان از غرور نفس. این مرد محشر و معرکه بود واقعا نمیدونم در وصف این بشر چی بگم قطعا جزو آدم‌هاییه که دوست دارم ببینمش و باهاش حرف بزنم. قلم نادر ابراهیمی محشر بود لطافت هادر بیان احساسات و توصیف‌ها بی نظیر بود حیف که این نویسنده از میان ما رفته. قطعا بخشی از من پیش این کتاب خواهد ماند.

کل کتاب خوب بود و من با این کتاب کتابخونی رو شروع کردم فقط آخر آخرش رو دوست نداشتم.

دیزی دارکر

اگر بخواهم یخبندان را بدون وارد شدن به جزئیات داستان تعریف کنم، با راوی‌ای طرفیم که برای انجام کاری مشخص به منطقه‌ای دورافتاده می‌رود و در آنجا با جهانی روبه‌رو می‌شود که از همان ابتدا چیزی در آن درست به نظر نمی‌رسد. آدم‌هایی که با آن‌ها مواجه می‌شود، روابطشان و حتی محیطی که در آن زندگی می‌کنند، کم‌کم تصویری از انزوا، فرسودگی و نارضایتی عمیقی می‌سازند؛ فضایی که بیش از آنکه اتفاقات بیرونی در آن اهمیت داشته باشند، ذهن و نگاه آدم‌هاست که داستان را پیش می‌برد. چیزی که من در خواندن یخبندان مدام با آن درگیر بودم، این بود که برنهارت چطور تقریبا هیچ راه فراری از این فضای خفه‌کننده باقی نمی‌گذارد. آدم‌ها نه فقط از یکدیگر، بلکه از خود زندگی ناراضی‌اند و هر تلاشی برای پیدا کردن معنا، بیشتر شبیه حرکتی‌ست که از پیش می‌دانیم قرار نیست به جایی برسد. این نگاه برای من هم جذاب بود و هم خسته‌کننده؛ جذاب، چون برنهارت با سماجت عجیبی یک ذهن گرفتار را دنبال می‌کند، و خسته‌کننده، چون بعد از مدتی احساس کردم دیگر چیزی قرار نیست این تصویر را به چالش بکشد. شاید مسئله‌ی اصلی من با کتاب همین باشد. برنهارت آن‌قدر پیوسته جهان را از دریچه‌ی فروپاشی می‌بیند که حتی پوچی هم کم‌کم به یک وضعیت ثابت تبدیل می‌شود. وقتی همه‌چیز از ابتدا سرد، بیمار و بی‌معناست، دیگر تضاد چندانی باقی نمی‌ماند که بتوان از خلال آن عمق بیشتری پیدا کرد. با این حال، نمی‌توانم انکار کنم که همین اصرار افراطی بخشی از قدرت کتاب هم هست؛ انگار برنهارت عمدا نمی‌خواهد اجازه دهد خواننده برای لحظه‌ای از ذهن آشفته و بی‌رحم اثر بیرون بیاید.

یخبندان

امان از طبیعت!درد اینجاست که ادمیزاد روی زمین تنهاست. پهلوانی روسی بود که عربده زد :روی این خاک یک ادم زنده پیدا میشود؟! من پهلوان نیستم ، اما همین را میپرسم و هیچ جوابی نمی اید. میگویند خورشید همه چیز را جان دوباره می دهد ،حالا ببینید خورشید را، انگارخودش هم مرده،مگرنه؟همه چیز مرده،هرجا را نگاه کنی جز نعش نمیبینی. فقط یک مشت اوم مانده اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛این است دنیا. چه کسی میگفت:ادم ها، اهای ادم ها، همدیگر را دوست داشته باشید؟این حرف را چه کسی زد؟ اونگ ساعت همچنان بی احساس و چندش اور ضربه میزند، دوی نیمه شب است . کفش های کوچولویش کنار تختش انتظارش را میکشند.... نه،واقعا فردا که ببرندش من چه کارکنم؟ ۱۸۷۶ (حقیقتا کدومشون مقصر بودن؟ ،به نظرم صدرصد مرده ، اخ بیچاره دختره)

نازنین

امان از طبیعت!درد اینجاست که ادمیزاد روی زمین تنهاست. پهلوانی روسی بود که عربده زد :روی این خاک یک ادم زنده پیدا میشود؟! من پهلوان نیستم ، اما همین را میپرسم و هیچ جوابی نمی اید. میگویند خورشید همه چیز را جان دوباره می دهد ،حالا ببینید خورشید را، انگارخودش هم مرده،مگرنه؟همه چیز مرده،هرجا را نگاه کنی جز نعش نمیبینی. فقط یک مشت اوم مانده اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛این است دنیا. چه کسی میگفت:ادم ها، اهای ادم ها، همدیگر را دوست داشته باشید؟این حرف را چه کسی زد؟ اونگ ساعت همچنان بی احساس و چندش اور ضربه میزند، دوی نیمه شب است . کفش های کوچولویش کنار تختش انتظارش را میکشند.... نه،واقعا فردا که ببرندش من چه کارکنم؟ ۱۸۷۶ (حقیقتا کدومشون مقصر بودن؟ ،به نظرم صدرصد مرده ، اخ بیچاره دختره)

نازنین

در مورد لایه‌های زیرین کتاب می‌شه ساعت‌ها بحث کرد و هم‌زمان از داستان روی سطح، مثل تماشای یه فیلم سینمایی، لذت برد

کوری