خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

تصویر پروفایل LunaLuna@tilunixجمله

از جوانى بايد ياد بگيريم كه با دوستان وخانواده مان خدا حافظى كنيم. والدين و خواهر و برادرمان را از دور در ايستكاه مىبينيم؛ به ملاقات عموزاده هايمان میرويم، به مدرسه میرويم، به نظام میپیونديم؛ ازدواج میکنيم يا به خارج از كشور سفر میكنيم،اين بخشى از تجربه ى بشرى است. که دائما شانه هاى يك دوست خوب را مىگيريم و براى او ارزوى سلامتى میكنيم و با تصور اينكه زود به زود خبرى ازاو به ما مى رسد، خود را تسلى مى دهيم، اما تجربه كمتربه ما مى آموزد كه چگونه با عزيزترين دارایی هايمان وداع كنيم، اكر چنین میکرد، ما از چنين آموزه اى استقبال نمیكرديم، چون درنهايت عزيزترين دارايى هايمان را سفت تراز دوستانمان مى چسبيديم، با صرف هزينه و زحمت بسيار آنها را ازاينجا به آنجا میبرديم؛گردگيریشان میکرديم و جلايشان مىداديم و كودكانى كه نزديك آنها بازى میکردند سرزنش میكرديم.

کمدی سیاهی که دوبار خوندم و ممکنه بازم بخونمش.چقدر دوسش داشتم و ازش لذت بردم.بی شک جزو بهتریناست

جزء از کل

کتابی دیگه اصلا باهاش ارتباط نگرفتم و دورغ چرا تا آخر خوندم بلکه شاید پایانش خوب باشه ولی دریغ از پایان درست و حسابی.و وقتم بیهوده پاش گذشت

ناطور دشت

اورول جزو نویسندگان موزد علاقمه و با خوندن کتبش شگفت زده میشم از نشری خوندم که احساس کردم یه بخشی از کتاب رو خیلی بد و واضح سانسور کردن و یکدفعه از کلیسا پریدن به یه جای دیگه.و این بخشش برتم عجیب بود که چرا اینطوری سانسور شده ولی درکل خوب بود

دختر کشیش

یکی از زیباترین کتبی بود که خوندم و بسیار دوسش داشتم من از نشر چشمه خوندمش و کما اینکه خیلی مهمه از کدوم نشر و با ترجمه چه کسی کتاب رو مطالعه کنی.عالی بود

من که از اواسط داستان،رهاش کردم و به خوانشش ادامه ندادم.اینکه خیلیا میگفتن شاهکاره.ولی من دوسش نداشتم.باهاش ارتباط نگرفتم

مادام بوواری

دیدگاه مردی که از ازدواج، غرور خودش رو انتخاب کرد و دیر فهمید که همسرش کجای این ازدواجه؛و این همسر دیگه برای زندگی فرسوده شده بود

نازنین

اما اخر چرا مرگ را پذیرفتم؟ زندگی چه به دردم می‌خورد وقتی می‌بینم کسی که با تمام وجود دوستش دارم رویم هفت‌تیر کشیده است

نازنین

هیچ چیز ازاردهنده‌تر و تحمل ناپذیرتر از این نیست که ادم به خاطر یک اتفاق نابود شود، اتفاقی که می‌توانست نیفتد

نازنین

«هزار خورشید تابان» برای من از اون کتاب‌هایی بود که وقتی تمومش کردم حس نکردم داستانش تموم شده بعضی کتاب‌ها رو می‌بندی و میذاری کنار اما بعضی شخصیت‌ها یه جایی توی ذهنت می‌مونن و هرچقدر هم ازشون فاصله بگیری باز یه تکه ازشون همراهته برای من مریم یکی از همون شخصیت‌ها بود مریم از همون اول زندگی انگار محکوم شده بود خودش رو کمتر از بقیه ببینه از کودکی بهش فهمونده شده بود که زیادیه که نباید انتظار زیادی از زندگی داشته باشه و شاید اصلاً لایق داشتن یه زندگی معمولی نیست چیزی که بیشتر از همه اذیتم کرد این بود که این حرف‌ها کم‌کم تبدیل شدن به بخشی از باور خودش انگار وقتی یک نفر رو سال‌ها متقاعد کنی که ارزش نداره دیگه حتی لازم نیست خودت تحقیرش کنی چون خودش ادامه‌ی این کار رو انجام میده لیلا برای من کاملاً متفاوت بود با امید بزرگ شده بود با رویا و با این تصور که میتونه آینده‌ی خودش رو بسازه برای همین اتفاق‌هایی که براش میفته فقط زندگی‌ش رو خراب نمی‌کنه بلکه تصویری رو که از آینده داشته هم ازش می‌گیره و به نظرم زیبایی رابطه‌ی مریم و لیلا دقیقاً از همین تفاوت شروع میشه این دو نفر اولش اصلاً قرار نبود دوست هم باشن حتی مدت زیادی همدیگه رو درست نمی‌فهمیدن اما وقتی هر دو وارد یک زندگی مشترک و سخت میشن کم‌کم متوجه میشن که دردهاشون خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردن به هم شبیهه لیلا کم‌کم پشت سکوت و رفتارهای مریم زنی رو میبینه که سال‌ها تنها بوده و کسی واقعاً دوستش نداشته مریم هم برای اولین بار کسی رو پیدا میکنه که بودنش براش مهمه و احساس میکنه بودن خودش هم برای یک نفر دیگه ارزش داره رابطه‌ی این دو نفر برای من خیلی بیشتر از یه دوستی ساده بود مریم برای لیلا کم‌کم تبدیل به مادر و خواهر و پناه شد و لیلا هم برای مریم تبدیل شد به چیزی که مریم تمام عمر از داشتنش محروم بود یک خانواده و فکر میکنم یکی از دردناک‌ترین و در عین حال قشنگ‌ترین چیزهای کتاب همینجاست مریم شاید هیچوقت نتونست اون زندگی‌ای رو که میخواست داشته باشه اما تونست کاری کنه که لیلا فرصت ساختن زندگی‌ای رو داشته باشه که خودش هیچوقت نداشت به نظرم مریم در طول داستان از یه جایی به بعد دیگه فقط تحمل نمیکنه برای اولین بار انتخاب میکنه انتخاب میکنه که برای کسی که دوستش داره بایسته و همین انتخاب شاید مهم‌ترین کاریه که توی تمام زندگی خودش انجام میده من پایان مریم رو فقط یک پایان غمگین نمیبینم غمگینه و واقعاً دردناکه اما یه جور پیروزی خاموش هم توش هست چون زنی که تمام عمر بهش گفته بودن بی‌ارزشه در نهایت ثابت میکنه که میتونه زندگی یک انسان دیگه رو نجات بده و آینده‌ی یک خانواده رو تغییر بده و لیلا هم بدون مریم همون آدم قبلی نمیمونه چیزی از مریم برای همیشه توی زندگی‌ش باقی میمونه در خاطراتش در بچه‌هاش در انتخاب‌هاش و حتی در نگاهی که بعداً به زندگی پیدا میکنه برای همین عنوان کتاب برای من معنای دیگه‌ای پیدا کرد هزار خورشید تابان برای من فقط درباره‌ی زیبایی افغانستان نیست برای من درباره‌ی زن‌هایی هم هست که با وجود تمام تاریکی‌هایی که دورشون رو گرفته هنوز یه نوری توی وجودشون دارن مریم شاید خودش هیچوقت نتونست اون نور رو ببینه اما لیلا تونست ببینتش و شاید قشنگ‌ترین چیزی که از رابطه‌ی این دو نفر گرفتم همین بود گاهی آدم خودش نمیدونه چقدر نور داره تا وقتی که زندگی یه نفر دیگه رو روشن میکنه مریم برای من همون آدم بود زنی که خودش فرصت زیادی برای زندگی کردن نداشت اما تونست بخشی از زندگی خودش رو به لیلا بده و شاید به همین دلیله که بعد از تموم شدن کتاب هنوز نمیتونم مریم رو یک شخصیت تموم‌شده بدونم چون مریم رفت اما چیزی از خودش گذاشت که ادامه پیدا کرد شاید خودش نتونست زیر نور خورشید زندگی کنه اما کاری کرد که خورشید زندگی لیلا خاموش نشه و شاید «هزار خورشید تابان» در نهایت داستان همین باشه آدم‌هایی که زندگی تلاش میکنه خاموششون کنه اما قبل از خاموش شدن نورشون رو به یک نفر دیگه میدن

به شخصه دوستش نداشتم بنظرم داستان خاصی نداشت، فقط شخصیت اصلی در حال انتقام بود و در پایان داستان احساس میکردم فریدا، صرفا به زور می‌خواسته داستان رو بپیچونه و اصلا منطقی نبود برام

دبی عزیز

اگر سعی می‌کنی که توانایی‌هایت را به آدم‌هایی که در سطح بالاتری هستند نشان دهی، فراموشش کن. چون در هر صورت آن‌ها تو را از بالا نگاه می‌کنند. این را بدان که اگر بخواهی خودت را به مردم در سطح پایین نشان دهی، از این هم دست بردار، چون آن‌هه با حسرت نگاهت می‌کنند. جاه و مقام نمی‌توانند تو را به جایی برساند. تنها یک قلب گشاده است که باعث می‌شود تو در میان هر گروهی جایی برای خودت باز کنی.

می‌دانی چه چیزی می‌تواند احساس رضایت را در ما فراهم آورد؟ - چه چیزی؟ - این‌که دیگران را در داشته‌هایت شریک کنی. تو با سهیم کردن دیگران در آن‌چه که خودت داری می‌توانی احترام و محبت دیگران را به خودت جلب کنی.

حقیقت این است که اگر خانواده نباشد، هیچ بنیانی به عنوان تکیه‌گاه محکم برای مردم وجود نخواهد داشت. این مسأله زمانی برایم آشکار شد که مریض شدم. اگر شما از حمایت و عشق و مراقبت و توجه خانواده‌ات برخوردار نباشی، درواقع هیچ چیزی نداری. عشق بیش‌از حد اهمیت دارد. همان‌گونه که شاعر بزرگ ما آدِن گفته:« یا به یکدیگر عشق بورزید، یا بمیرید.»

فرهنگ و سنت حاکم بر ما نمی‌تواند در مردم ایجاد احساس خوشبختی کند، فرهنگ ما درس‌های غلطی به مردم می‌آموزد و باید آن‌قدر قوی باشی و جسارت داشته باشی که بگویی اگر این فرهنگ کارآیی ندارد، از آن حمایت نمی‌کنم. خودت یک فرهنگ را ایجاد کن.