کتابی بود که دوستش داشتم و از خوندنش لذت بردم. به نظرم ارزش یک بار خوندن رو داره👌🏼 موری رفت جز شخصیتهای مورد علاقهام از کتابها🥲 با اینکه میدونستم آخر کتاب چی میشه اما باز موقع آخرین دیدار میچ و موری بغض کردم🥺 بعد از تموم شدن کتاب فیلمش هم دیدم که اونجا دیگه اشکم سرازیر شد؛ موری فقط گریهی میچ رو در نیورد گریهی منم درآورد😄 دیدم یه نفر گفته کتاب حوصلهسر بریه و انگار پدربزرگت داره نصیحتت میکنه؛ من همچین نظری ندارم. هردو پدربزرگهامو از دست دادم و شدیدا دلتنگشون هستم؛ کاش بودند و این چنین حتی نصیحتم میکردند :( راجع به نسخهی کتاب هم بگم که من ترجمهی رضا زارع از انتشارات الینا رو چند سال پیش از نمایشگاه کتاب دانشگاه خریدم با ۵۰٪ تخفیف و باید بگم که اصلا صفحه آرایی کتاب رو دوست نداشتم و خیلی مشکل تایپی هم داشت👎🏼
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
«اتاق شماره ۶» بیش از آنکه دربارهی عقل و جنون باشد، دربارهی رنج انسان و بیتفاوتی انسانها نسبت به رنج یکدیگر است؛ دربارهی اینکه گاهی تا وقتی خودمان به اتاق شماره ۶ وارد نشدهایم، تصور میکنیم رنج دیگران را بهخوبی میفهمیم. شاید ترسناکترین بخش ماجرا هم همین باشد: هیچکس نمیداند مرز میان «آنها» و «ما» دقیقاً کجاست.
پایان بندی غیر منتظره و جالبی داشت واقعا
کتاب «خانواده پاسکوآل دوآرته» کتابی تلخ و سیاه بود؛ اونقدر که اگه از نظر روحی حال خوبی ندارین، اصلاً خوندنش را توصیه نمیکنم. داستان زندگی پاسکوآل و آدمهای اطرافش، تصویری از فقرهای مختلف بود؛ فقر اقتصادی یه طرف، اما چیزی که برای من پررنگتر بود فقر عاطفی بود؛ نبودن محبت، امنیت و آگاهی. در کنار همهی اینها، کتاب نشون میداد که بیسوادی، ناآگاهی، ندونستن و فکر نکردن چطور میتونه روی زندگی آدمها اثر بذاره و حتی سرنوشتشون رو تغییر بده. آدمهایی که خیلی وقتها نه راه دیگهای بلدند، نه میدونند میتونند انتخاب دیگهای داشته باشند و نه کسی هست که کمکشون کنه جور دیگهای به زندگی نگاه کنند. برای من سؤال اصلی کتاب این بود که: آدمها چقدر مسئول سرنوشت و انتخابهای خودشون هستند و چقدر قربانی شرایطیان که در اون بزرگ شدند؟ کتاب جواب روشنی به این سؤال نمیده و شاید همین، یکی از نقاط قوتش باشه. کتاب سنگینی بود و نمیدونم دوستش داشتم با نه؛ اما فکر میکنم کتابی بود که قطعاً ارزش خوندن و فکر کردن داشت. آذین
لیبرالهای قرن هجدهم، لبریز از یک خوشبینی بیکران بودند؛ خیال میکردند انسانها عاقلند و به همین دلیل، عقیده درست، خواه و ناخواه به پیروزی میرسد. گمان میکردند، نور، تاریکی را کنار خواهد زد. و تلاشهای تاریک اندیشان برای اینکه مردم را در ناآگاهی نگاه دارند تا بتوانند آسانتر بر آنان حکومت کنند، یارای ایستادن در برابر پیشرفت را ندارد. در نتیجه، به خیال آنها، بشر به مدد روشنگری عقلانی، پیوسته به سوی تکاملی والاتر راه میپیماید. در نظر آنها، دموکراسی با آزادی اندیشه بیان و مطبوعات، تضمینی برای پیروزی دکترین فراهم میآورد. فقط بگذارید تودهها تصمیم بگیرند، چرا که آنها معقولترین گزینه را انتخاب خواهند کرد.
کتاب را بهتر است بهعنوان یک رسالهی نظری مستقل و نقطهی آغاز مطالعهی میزس در نظر نگیریم. این کتاب بیشتر مجموعهای از نوشتهها و مقالات اوست که تصویری متفاوت از میزس ارائه میدهد؛ میزسی که از محدودهی بحثهای اقتصادی فاصله میگیرد و به عنوان ناظری بر تحولات تاریخی و سرنوشت تمدن اروپایی ظاهر میشود. اهمیت کتاب در این است که نشان میدهد پشت بسیاری از بحثهای اقتصادی میزس، نگرانی گستردهتری دربارهی آزادی، فرد، نظم اجتماعی و مسیری وجود دارد که تمدن مدرن در حال پیمودن آن است. در اینجا مفاهیمی مانند فردگرایی و جمعگرایی؛ به مبنایی برای فهم تغییرات سیاسی و اجتماعی اروپا و پیامدهای تاریخی آنها تبدیل میشوند. البته نباید انتظار داشت کتاب از نظری همان جایگاهی را داشته باشد که آثار اصلی میزس در دستگاه فکری مکتب اتریش دارند. بخش مهمی از مطالب کتاب را میتوان در امتداد دیدگاههایی دانست که در آثار دیگر او با صورتبندی منسجمتر مطرح شدهاند. بنابراین ارزش کتاب بیشتر در گسترش تصویر ما از میزس است؛ در دیدن اینکه یک اقتصاددان لیبرال چگونه تحولات زمانهی خود را میخواند و چرا مسئلهی اقتصاد را از سرنوشت کلی جامعه و تمدن جدا نمیکرد. از این منظر، کتاب برای خوانندهای که به مکتب اتریش علاقهمند است، اثری تکمیلی و قابلتوجه است.
یکی از بهترین ها
بهترین کتاب توی این ژانر
کتاب جذابیه ارزش خوندن داره ولی یکمی الکی طولانی شده اخرش یکمی خسته میکنه
طنز سیاه و اغراقهای کتاب و این لحن عجیب باعث میشه موضوع سنگین مرگ، مستقیم و خطابهوار مطرح نشه. «مغازهٔ خودکشی» بیشتر از اینکه دربارهٔ مرگ باشه، دربارهٔ امکان تغییر نگاه انسان به زندگیه؛ اینکه گاها یک نگاه متفاوت میتونه نظمِ ظاهراً تغییرناپذیر یک خانواده رو به هم بزنه؛ و اینکه حتی در تاریکترین فضاها هم ممکنه چیزی کوچک، مثل یک کودک یا یک امید ساده، همهچیزو از نو معنا کنه.
کتابی بسیار زیبا با زبانی شیرین و آمیخته به مفاهیم ریاضی. نویسنده در این اثر بسیار زیبا توانسته بین زندگی شخص و تردید ها و شیوه نگرش او و گذشتهاش در هم تنیدگی ایجاد کند و سیاست رو نه جدا از زندگی، بلکه در تعامل مستقیم و بسیار نزدیک و بر دوش شخصیت اصلی به تصویر بکشد. برخلاف بسیاری از رمان ها که ته مایه سیاسی دارند در این کتاب کاملا سیاست و زندگی در هم مخلوط شدند و نویسنده به شیرهای زیبا از این دو رسیده و زبانی زنده خلق کرده که وابسته به خوی و احساس شخص میتواند فوری خودش را به سوی دیگری بکشد. بر خلاف نظر عموم من این کتاب را به ۱۹۸۴ ترجیح میدهم.
شانس نقش خیلی مهمی را در تمام بی عدالتی های دنیا بازی می کند، حتی خیلی بیشتر از آن چیزی که انتظارش را داری.
بی اطلاعی از ترس به معنی شجاع بودن شما نیست.
رندانه است طریقی که مرگ ما را از پا میاندازد، و جوری هم وانمود میکند که انگاری فقط در کارِ تُنُک کردن و هَرَسی ساده است. یک نسل هیچ وقت با یک ضربه از پا نمیافتد.
درد هم حیات خودش را دارد. بیماری برای بیشتر زنده ماندن، چه نبوغی که به خرج نمیدهد. میگویند «بگذار طبیعت کارش را بکند». اما «مرگ» هم عضوی از «طبیعت» است، همانقدر که «زندگی». بقا و نابودی، با توانی برابر، در درون ما به جنگاند.
نوشتن از خود یکجور دستِ پیش گرفتن در برابر مرگ است و هراسِ فراموشی و فنا؛ مومیایی کردن نفس است، تمنای پیشانداختنِ محاکمه است؛ شلاق تطهیر است بر خود و بر میدان دید یا خواستِ فراهم آمدن پیشاپیشِ طومار اعمالی است برای روز مبادا: چنانکه روسو در نخستین سطرهای اعترافاتش مینویسد در صور که بدمند، خواهم آمد این نوشته را به دست گرفته، آواز خواهم داد: این است آنچه کردم و اندیشیدم و بودم؛ گویی حتی انتظارِ واپسین اعتراف در بستر احتضار هم دیگر ممکن نیست.
کتاب مجموعهای است از دستنوشتههای آلفونس دوده در دوران درگیریاش با بیماریای حاد که در سالهای پایانی زندگیاش آنها را نگاشته است، او از نوشتن بهره جست به سبب درمان و تسکین، سرنوشت اما چیزی جز مرگ را رقم نزد. جولین بارنز این نوشتهها را به صورت کتاب به انگلیسی برگردانده است. خواندنش ارزشمند است، بسیار لطیف و دقیق پرداخت شدهاند دستنوشتهها و فارسی خوبی دارد.
ما نیمۀ گمشده نداریم. آلن هشدار میدهد:«بگذارید کمی هم حرفهای تاریک بزنم. باید بپذیریم که هیچکسی وجود ندارد که ما را تماموکمال درک کند و در تمام چیزهای بزرگ و کوچک با ما همسلیقه باشد. سرانجام نهایت چیزی که به آن میرسیم درصدی از سازگاری است. بیایید برگردیم سراغ افلاطون و یکبار برای همیشه خاماندیشی جذاب اما دیوانهوار و عشقکُش را نابود کنیم. ما هیچ نیمۀ گمشدهای نداریم.»
به نظر من نازنین برای نجات همه رابطه ها ضروری است. جایی که غرور جای عشق رو میگیره و چیزی که عشق رو میکشه سکوت،سکوت،سکوت....
نوزاد انسان «ضعیفترین بچه میان تمام موجودات زندۀ زمین است» و نمی تواند بدون کمک بزرگسالان خیرخواه هیچ کاری کند. ما ضعیف به دنیا میآییم و مغزمان (که مغز درشتی است) پس از تولد رشد میکند، چون اگر در شکم مادر رشدش کامل میشد، بزرگتر از آن میشد که از دهانۀ رحم رد شود. اما تولد «زودهنگام» ما از قضا یکی از امتیازات امیدوارکنندۀ گونهمان است. به خاطر همین است که هرچه هوشمندتر شدهایم قابلیت همدلیمان نیز افزایش یافته تا بتوانیم از فرزندان وابسته و ضعیف خود مراقبت کنیم.
