آدمها جدا از عطری که به خودشون میزنن، عطر دیگری هم دارن که اتفاقاً تاثیرگذارتر هم هست، عطر چشمهاشون، عطر حرفهاشون، عطری که فقط مختص شخصیت اونهاست و متاسفانه توی هیچ مغازهی عطر فروشی پیدا نمیشه.
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
زندگی کردن با یه نویسنده، مثل زندگی کردن با یه زن پا به ماه با هوسهای عجیب و غریب میمونه.
«درسته که توی دیوونه خونه هستم اما احمق نیستم. کسی که از زیاد نوشتن بین انگشتهاش فاصله افتاده و ذهنی قوی هم داره، قطعاً سبزی فروش نیست!»
اخه میدونی پسر هممون راز هایی داریم به نظرت الان وقتش نیست که همشون گفته بشن؟
هالی جکسون … توی این کتابش یک داستان متفاوتیو به نمایش گذاشته ارزش خواندن صد درصد .. پیشنهاد هم میکنم
شاید بپرسید با کدوم کتاب رمان خوان شدم … این کتاب !! بی نظیره
کتابی پر از جوایز گوناگون اما متفاوت با بقیه داستان های جنایی !! در کل انتخاب من نبود ولی جالب بود
واقعاا کتاب خوبی بود 🔥
یکی از کتاب های خوب مک فادن !
این کتاب بی نظیره این جمله رو از زبان کسی میشنوید که دیوونه کتاب های جنایی و معماییه !!
من با این کتاب، کتابخون شدم. هرگز حسی که موقع خوندن این کتاب داشتم رو یادم نمی ره. یه نوجوون 11 ساله که خودش رو گرگ داستان می دید. همین حس که می تونم هر وقت می خوام یه شخص دیگه باشم پای من رو به دنیای کتاب ها باز کرد. ممنون از پسر همسایه (نریمان زندی) که این کتاب رو بهم هدیه داد.
تا اخرش نمیتونید پیشبینی کنید چه اتفاقی قراره بیوفته. وایب و داستان جالبی داره پیشنهاد میشه.
گفتم: "یکبار دیگر لیست های حقوق را نگاه کن، لیست هایی را که تو می نوشتی- بلند و آن گونه که آدم شعر های مذهبی را می خواند با احساس - اسم آن ها را با صدای بلند بخوان و بعد از هر اسم بگو: مرا ببخش. بعدا اسم ها را جمع بزن، تعداد اسم ها را ضربدر هزاران نان بکن؛ نتیجه را دوباره در هزار ضرب کن. آنوقت از تعداد نفرین ها و فحش هایی که توی حساب بانکی پدرت جمع شده اند، اطلاع پیدا خواهی کرد. واحد محاسبات نان است، نان سالهایی که در ذهنم همچون مه غلیظی سایه افکنده است: سوپ بی مزه و گسی که به ما می دادند تنها شکم پرکن بود و شبها وقتی با تراموا در راه خانه تکان می خوردیم، مزه ی ترش و داغ آن را توی گلویمان حس می کردیم. بادگلویی که از روی ناتوانی و ناچاری می زدیم، و تنها تفریحی که داشتیم نفرت بود - نفرت "
من کتاب ها را بدون انتخاب بر می داشتم، معیار انتخاب من تنها قطر آنها بود؛ پدر من آنقدر کتاب زیاد داشت که فکر می کردم کسی متوجه نخواهد شد. تازه بعدا فهمیدم که او تک تک کتاب هایش را همچون چوپانی که گله ی گوسفندانش را می شناسد، می شناخت - و یکی از این کتاب ها خیلی کوچک و کهنه و زشت بود - من آن را به قیمت یک قوطی کبریت فروختم. اما بعدا اطلاع پیدا کردم که ارزش آن به اندازه ی یک واگن پر از نان بوده است. بعد ها پدرم از من تقاضا کرد که برنامه ی فروش کتاب ها را به او واگذار کنم ، او با گفتن این جمله از شرم صورتش سرخ شد، و به این ترتیب خودش کتاب ها را می فروخت و پول را برایم پست می کرد و من با آن برای خودم نان می خریدم...
من کتاب رو دوست داشتم حتی با وجود تلخی داستان. نویسنده حس فقر و بیچارگی رو هنرمندانه و واقع گرایانه به تصویر کشیده بود.
تنها یک چیز بدتر از پسری است که از شما متنفر است؛ پسری که شما را دوست دارد.
اگر مردم همه یک جورند، چرا نمی تونند با هم بسازند؟ اگر همه با هم مساوی اند، چرا فکر و ذکرشون فقط اینه که همدیگر رو تحقیر کنند؟
به نظرم «مرا بشکن» یه کتاب خیلی جذاب و هیجانانگیزه که آدم رو سریع با خودش همراه میکنه. داستانش پر از اتفاقای غیرمنتظره و شخصیتهای جالبه و باعث میشه دلت بخواد زودتر بفهمی چی میشه. در کل، اگه داستانای فانتزی و عاشقانه دوست داری، این کتاب میتونه انتخاب خوبی باشه.
یه داستان زیبا از تبعیض نژادی ... به نظرم آموزنده بود.
راننده موجودی بودبد ادا و بدخلق و نادرست. در حیرت بودم که چرا باید چنین آدمی زنده بماند و هزاران هزار نفر سراسر زمین از طاعون سرخ بمیرند. گویا بر خلاف مزخرفات اخلاقی و فلسفی، چیزی که در دنیا وجود ندارد عدالت است و بس ...
