خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

من این کتاب رو دوست نداشتم و واقعا با زجر خوندمش چون نمیتونم کتابی رو نصفه رها کنم شاید بشه گفت تنها نقطه قوتش این بود که تا اخرین صفحه نمیتونی بفهمی چه اتفاقی می افته

من این کتاب رو خیلی دوست داشتم و در عرض یک روز تمومش کردم.فضای کتاب میشه گفت مذهبیه و شاید اگر موضوعات دینی براتون جالب نباشه جذبتون نکنه البته که عاشقانه محور بودنش بیشتره اما به نظر من یکبار هم که شده بخونینش

رویای نیمه شب

مَل: نفرین آمالفی... نمی گم باورش دارم. فقط می گم لابد دلیل وجود این افسانه همینه. وقتی آدم ها نمی تونن یه چیز رو منطقی توضیح بدن پناه می برن به افسانه ها. ماوراءالطبیعه. جادو. ایزد ها.

نفرین آمالفی

فکر اینکه در نبود مامان باید به یک نقطهٔ آبی در آسمان خیره می شدم، خیلی برایم جالب نبود. آن زمان هنوز نمی دانستم وقت هایی که دلم برای آغوش مامان تنگ شود، با چه قلب سنگین و چه اصراری چشمانم را به آن تلسکوپ لعنتی می چسبانم. نمی دانستم قرار است با خشمی در سینه، آن تلسکوپ تبدیل شود به تنها دلخوشی من، به تنها راه تنفسم در روزهای طولانی انتظار. یک نقطه آبی کوچک در آسمان که به آن امید می بستم، خواسته هایم را به آن‌می گفتم، در مورد روزهایم، رؤیاهایم، اشک هایم، ناراحتی هایم، و شماتت هایم صحبت می کردم و حتی به آن دشنام می دادم. یک‌نقطهٔ آبی کوچک در آسمان که به آن نگاه‌می کردم و داد می کشیدم که غیبت مامان زیادی طولانی شده است. می گفتم برایم اهمیتی ندارد که آسمان برای همیشه سیاه باشد یا پرنده ها کلأ ناپدید شوندن. فقط می خواستم مامان در کنارم باشد. یک نقطهٔ آبی کوچک در آسمان که یادآور جملهٔ « به اندازهٔ کل دنیا دوستت دارم» بود، ولی جای صدای مامان را نمی گرفت. جای بوی عطرش را نمی گرفت. جای آرامشی را نمی گرفت که وقتی موهایم را نوازش می کرد، وجودم را فرا می گرفت.

ستاره ساز

The end was saddening, I just wanted them all survive…but the rest of things was absolutely perfect.The writer always have a good taste to describe scary scenes and makes me wonder how this book wrote for children?! And then I think well this is not for ordinary children! The horror fans will like it and don’t scared to the death, they just joy!

وای برتو اگر بگویی که خوشبختی مرده است چون آن را چنین که هست نپنداشته بودی… پندار فردا را شادی است، اما شادی فردا را شادی دیگری است - و زهی خوشبختی که هیچ چیز به پنداری که از آن داشته ای نمی ماند، زیرا هر چیز را ارزش دیگری است.

خانواده تیبو

چه برسر جمله های قشنگی می آید که وارد ذهن مان می‌شوند؟چطور مارا سرشوق می آورند، و بعد چطور معنای شان را ازدست میدهند،یا غریبه می‌شوند، یا خجالت‌آور،یا مضحک؟

بندها

باید به یاد داشته باشید چه هستید و انتخاب کرده‌اید چه بشوید، و بدانید اهمیت آنچه را انجام می‌دهید چیست. نسل انسان پاره‌ای جنگ‌ها، شکست‌ها و پیروزی‌ها دارد که نظامی نیست و آن‌ها را در کتاب‌های تاریخ نمی‌نویسند. وقتی تلاش می‌کنید تصمیم بگیرید این را به یاد داشته باشید.

استونر

استونر از آن کتاب‌هایی است که عمدا به ما چیز بزرگی برای هیجان‌زده شدن نمی‌دهد؛ نه زندگی شخصیتش افسانه‌ای است، نه قرار است قهرمان شود و نه جهان برای او تغییر می‌کند. با این حال، هرچه بیشتر پیش می‌رویم، همین زندگی معمولی وزن پیدا می‌کند. انگار نویسنده می‌خواهد نشان دهد که یک عمر را نمی‌توان فقط با اتفاقات مهمش اندازه گرفت. برای من، جذاب‌ترین بخش کتاب رابطه‌ی استونر با گذر زمان بود. سال‌ها بی‌سروصدا از کنار آدم می‌گذرند و تازه وقتی به عقب نگاه می‌کنیم، می‌بینیم مجموعه‌ای از انتخاب‌های کوچک، روابط، علاقه‌ها و حتی شکست‌ها چیزی را ساخته‌اند که دیگر نمی‌توان از نو تجربه‌اش کرد. در این معنا، استونر، درباره‌ی خود زمان است؛ درباره‌ی اینکه زندگی معمولا وقتی در حال رخ دادن است، چندان مهم به نظر نمی‌رسد. شاید به همین دلیل است که کتاب با وجود سادگی‌اش برای من ماندگار شد. قرار نیست با یک زندگی خارق‌العاده مواجه شویم؛ قرار است برای مدتی کوتاه به زندگی یک انسان عادی آن‌قدر نزدیک شویم که معمولی بودن دیگر به معنای بی‌اهمیت بودن نباشد. و این به نظرم، یکی از دشوارترین کارهایی است که یک رمان می‌تواند انجام دهد.

استونر

اگر به ژانر معمایی و راز آلود علاقمند هستید یکی از بهترین رمان هاست . البته فیلمش هم ساخته شده اما خوندن کتابش خیلی جذابتره😊👌

نماد گمشده

چون هیچ توضیحی نداشت، بگذارید من بهتون بگم. این کتاب یک مجموعه‌ داستان کوتاه ایرانی با سه داستان «زیر تیغ» ، «زیباترین غریق‌های جهان» و «تباهی لکهٔ زرد» است. چیزی که به نظرم جالبش می‌کنه، فرم روایت هست. داستان‌ها سر راست نیستنن و راوی، زمان، زاویه دید جابه‌جا میشه.

بی رد خون

تا اواسط کتاب نظرم درموردش یه کتاب خوب و معمولی بود اما وقتی تا انتها خوندم واقعا از ته دل نویسنده رو تحسین کردم. داستان خیلی جالبی داره، من قبلا تا فصل ۴۰ خونده بودم و کنار گذاشته بودمش ولی خب باتوجه به تعریفا یه شانس دیگه بهش دادم و واضعا راضیم… کاملا همه اتفاقات این کتاب درست و حسابی کنار هم چیده شدن و جوری نیست حوصلت سر بره و اذیت بشی و جالب اینه وقتی به صفحات اخر میرسی روندی که طی کردی جالب تر و لذت بخش تر بنظرت میاد… فصلاشم کوتاه کوتاهه و به سرعت نور تمومش میکنید:)) خیلی کنجکاوم بدونم انتخاب اخرش جیمسون یا گریسون!!

جهان را به منزله سرگرمی پروردگار تعبیر کرده است و اظهار نموده که جهان مثل نوعی بازی است که در آن شادی و غم حقیقت و خُبث، علم و جهل، و نيك و زشت با هم وجود دارند این بازی نمیتواند فارغ از آفریده شدن خطا و مشقت به دوام خود ادامه بدهد - من با تمام نیرو این نظریه را مردود میدانم بهترین توجیهی که میتوانم ارائه بدهم اینست که در آن هنگام که قادر متعال هستی خودش را در عالم به نمایش گذاشت شیطان با نیکی وابستگی طبیعی داشت. شما هرگز نمیتوانید زیبائی شگفت انگیز هیمالیا را بدون در نظر گرفتن وحشت تکانهای پوسته زمین تماشا کنید. آن هنرمند چینی که گلدان زیبائی از خاک چینی میسازد به طرز دل انگیزی آمرا نقاشی مینماید رنگهای دلپذیری در تزئین آن به کار می برد و درخشندگی کاملی به آن می بخشد اما به خاطر طبیعت بخصوص آن قادر نمی باشد آنرا طوری بسازد که شکستنی نباشد. اگر از دست شما به روی زمین بیفتد، به تکه های شکسته بی شماری مبدل میگردد به همین جهت آیا امکان پذیر نمی باشد که ارزشهای مورد دلخواه ما از جهان هم با وجود شیطان در عالم هستی یافت شوند؟

لبه ی تیغ

اصلاً تصورشم نمیکردم که همچین ژانر دارکی داشته باشه!! چند فصل تقریباً کوتاه داره که هرفصل رمز و راز جنایی از زندگی آدمهای مختلفه… جالب و سرگرم کنندست و سریع تموم میشه، واسه خوندن بقیه کتابهای نویسنده هم کنجکاوم:))

اتاق قرمز

خیلی دوسش داشتم:))) جزو معدود کتابهایی که از همون ابتدا انقدر جذابیت داره که بدون فوت وقت پیش میرید و تا مطالعه اش نکنید زمین نمیذاریدش… هر سه بخش موضوعی کتاب سرگرم کننده و قشنگه.

موآم در لبه تیغ ما را به این مسئله می‌رساند که زندگی انسان همیشه میان خواسته‌های فردی و مسئولیت‌هایی که در برابر دیگران دارد، در نوسان است. لری تصمیم می‌گیرد مسیری را دنبال کند که از نگاه بسیاری، نه موفقیت محسوب می‌شود و نه حتی مسئولیت‌پذیری؛ از کار، موقعیت اجتماعی و تصویری که دیگران از یک زندگی درست دارند فاصله می‌گیرد تا به معنایی برسد که خودش بتواند با آن زندگی کند. اینجا موآم مسئله‌ی اخلاق را از شکل معمولش خارج می‌کند. لزوما با آدم خوب و آدم بد طرف نیستیم؛ با دو تعریف متفاوت از زندگی خوب روبه‌رو هستیم. یکی زندگی‌ای که در آن وظیفه، رابطه، کار و مسئولیت اجتماعی اهمیت دارد، و دیگری زندگی‌ای که ارزشش را از میزان صداقتش با حقیقتی که فرد برای خودش پیدا کرده می‌گیرد. هیچ‌کدام هم به‌سادگی قابل رد کردن نیستند. شاید چیزی که کتاب برای من پیچیده‌تر کرد همین باشد: گاهی انتخابی که از بیرون خودخواهانه به نظر می‌رسد، ممکن است برای خود فرد تنها راه صادقانه‌ی زیستن باشد؛ و برعکس، ممکن است آدمی تمام عمرش را صرف انجام وظیفه کند و در نهایت متوجه شود که حتی یک‌بار هم از خودش نپرسیده واقعا چه می‌خواهد. موآم ما را به این آگاهی می‌رساند که دشواریِ پذیرفتن این است که شاید هیچ معیار ساده‌ای برای تشخیص یک زندگی درست وجود نداشته باشد.

لبه ی تیغ