«سقوط» برای من بیشتر از اینکه داستان یک اعتراف باشه، یه جور روبهرو شدن آدم با خودش و تمام تناقضهاشه. کامو خیلی آروم و بدون شعار، غرور، قضاوت و احساس گناه آدم رو میذاره جلوی خودش؛ کتاب کوتاهیه ولی بعد از تموم شدنش راحت از ذهنت بیرون نمیره.
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
ـ فیرز: و بعضی وقت ها آلبالو خشکه ها را بار گاری میکردند و به مسکو و خارکف میفرستاند. یک عالمه پول! و آلبالو خشکه های آن وقتها، نرم آبدار خوشبو و خوشمزه بود. یک نسخه ای بلد بودند که... ـ رانوسکی: آن نسخه حالا کجاست؟ ـ فیرز: یادشان رفته، هیچکس یادش نیست.
باغ آلبالو آخرین نمایشنامه چخوف عزیز، نمایشگر اضمحلال آدم هاییه که نتونستن خودشون رو با شرایط جدید روزگار وفق بدن و این عدم توانایی نهایتا باعث نابود شدن اونا و چیزهایی میشه که دوست دارن. آدمهایی غرق در گذشته که حتی از مواجه شدن با واقعیت هم ترس و واهمه دارن
تراژدی آدم های عادی. انسانهایی که در زندگی خود هیچ کم ندارند اما هنوز هم خوشبخت نیستند، کسانی که اسیر گذشته هستند و آینده ای را پیش روی خود نمیبینند چون توان آنرا ندارند.
تو میخواستی دوباره در زندگیات طعم خوشبختی را بچشی اما فراموش کرده بودی که اگر خوشبختی فقط یک بار هم در خانه کسی را بزند، لطف و مرحمتی نثار او شده که سزاوارش نبوده است. لابد میگویی آن خوشبختی کامل نبود دروغین بود. ولی آخر تو چه حقی برای خوشبختی کامل و راستین داری؟ نگاهی به دوروبرت بینداز چه کسی در اطرافت از زندگی راضی است و لذت میبرد؟
توزنباخ:.... ولی من معتقدم که خود زندگی همین جور میماند بازهم سخت اما ر از رمز و شادی خواهد بود. هزار سال بعد هم آدمها آه و ناله میکنند که: این مشغله زندگی چه سخت است! بازهم از مرگ میترسند و به مردن علاقه ای ندارند، درست مثل حالا.
داستانی که زندگی من را تغییر داد و عادت کتابخوانی شکل جدی و پررنگی در من گرفت
مشهورترین نمایشنامه شکسپیر، ولی الزاما بهترینش نیست، پر از باگ و گاف های نمایشی. البته شخصیت پردازی خیلی خوبی داره ولی در کل خیلی بیشتر از ارزشی که داره بهش بها دادن
داستان از جایی شروع میشود که لاورتسکی بعد از تجربهی یک ازدواج شکستخورده و خیانت همسرش، به ملک خانوادگی برمیگردد و تلاش میکند زندگیاش را از نو مرتب کند. آشنایی با لیزا دوباره چیزی را در او زنده میکند که تصور میکرد دیگر از دست رفته است؛ اما این بار مسئله فقط رسیدن یا نرسیدن به یک عشق نیست، گذشته مدام خودش را به زمان حال تحمیل میکند. فضای رمان برای من به اندازهی خود داستان اهمیت داشت. خانه، باغ، موسیقی، سکوت و طبیعت در همه آثار تورگنیف صرفا تزئین نیستند؛ انگار عواطف شخصیتها در همین فضاها جریان پیدا میکنند. چیزی که در همیشهدر قلم تورگنیف دوست دارم، همین آرامش ظاهری است. اتفاقات با هیاهو پیش نمیروند؛ بسیاری از مهمترین تغییرات در سکوت، نگاهها و مکثهای شخصیتها اتفاق میافتند. حتی عشق لاورتسکی و لیزا بیشتر از آنکه پرشور و نمایشی باشد، حالتی آرام و محتاط دارد؛ انگار هر دو میدانند خوشبختی چیزی نیست که بتوان با اطمینان در اختیارش گرفت. با این حال، باید بگویم بخشهایی از کتاب، مخصوصا مقدمهی طولانی و معرفی پیشینهی خانوادهها، برای من کند پیش رفت و آن ارتباط فوری را با داستان ایجاد نکرد. اما هرچه به رابطهی لاورتسکی و لیزا نزدیکتر شدم، این کندی برایم قابلتحملتر شد و فضای احساسی رمان خودش را پیدا کرد. در انتها تورگنیف خیلی آرام نشان میدهد که بعضی فرصتها وقتی بالاخره به زندگی ما میرسند، شاید دیگر زمان مناسبی برایشان باقی نمانده باشد. و شاید همین آشیانه جایی باشد که آدم به آن برمیگردد، برای یادآوری اینکه دیگر نمیتواند به آن زندگی قبلی برگردد و یا همان آدم قبلی باشد.
وقتی حرف میزد؟ حرف زدن هنوز به این معنی نیست که او آدم شده بود!
یه کتاب جالب علمی تخیلی یه اقتباس باحال از فرانکنشتاین که با حال و هوای روسیه استالینی تلفیق شده
کامو در این کتاب میره سراغ همون مفهوم همیشگی عدالت، جایی که میگه کدوم عدالت ارزش اینو داره که به خاطرش جون انسانی گرفته بشه
مردمان جدید با ایمان بیگانه بودند یا چنین به نظرشان میرسید. ایمان داشتند ولی ایمانی سادهلوحانه: ایمان به پیروزی خردکنندهی براونینگ و ششلول و کلت، ایمان به قدرت اقدامات سریع. از کجا باید میدانستند که علف با قوانین بطلانناپذیر خود رشد میکند؟ از کجا میدانستند اندیشهی انسان همراه با گردن او خم نمیشود و گلوله نه ایمان را میشکافد و نه بیایمانی را؟
بعد از خواندن کتاب، کلمهی «دنج» برایم معنای خاصی پیدا کرد که در انتها به آن میپردازم. داستان از خانهی پیرمردی پرندهشناس آغاز میشود؛ خانهای در خیابان وراژِک که او همراه همسر و نوهاش در آن زندگی میکند. اما این خانه خیلی زود از یک فضای خانوادگی فراتر میرود و تبدیل میشود به نقطهای که زندگی آدمهای مختلف به هم میرسد. بیرون از این خانه، جنگ و انقلاب و تغییرات بزرگ سیاسی در حال وقوع است و آرامآرام همان اتفاقات وارد زندگی ساکنانش میشوند. آسارگین به جای اینکه انقلاب را فقط از زاویهی سیاستمداران و میدانهای سیاسی روایت کند، آن را از سطح زندگی آدمهای معمولی نشان میدهد؛ اینکه یک تغییر تاریخی چطور میتواند روی عشق، خانواده، کار، دوستی و حتی ابتداییترین شکلهای زندگی اثر بگذارد. جالبتر اینکه روایت همیشه محدود به نگاه انسانها نیست و گاهی از زاویهی یک موش، یک پرستو یا حتی اشیای بیجان ادامه پیدا میکند. همین انتخاب باعث شده مرز میان تاریخ انسان و جهانی که انسان در آن زندگی میکند، برایم جالبتر شود. فضاسازی کتاب یکی از چیزهایی بود که بیشتر از انتظارم با آن ارتباط گرفتم. خانه و خیابان فقط محل وقوع اتفاقات نیستند؛ انگار خودشان شاهد تغییر دورهاند. یک فضای آشنا و آرام، کمکم در اثر اتفاقات بیرون تغییر معنا میدهد، بدون اینکه لزوما ظاهرش تغییر کرده باشد. همین تضاد باعث شد عنوان کتاب برایم از یک توصیف ساده به چیزی استعاری تبدیل شود. از قلم آسارگین هم همین نگاه را دوست داشتم؛ تاریخ را به جای اینکه به شکل خطابه و توضیح مستقیم وارد داستان کند، از لابهلای جزئیات زندگی بیرون میکشد. گاهی یک اتفاق کوچک در زندگی یک شخصیت، بیشتر از یک توضیح طولانی دربارهی انقلاب میتواند نشان دهد که یک دورهی تاریخی چه بر سر آدمها آورده است. بیشترین تأثیر را اما از این گرفتم که در این رمان، تاریخ فقط چیزی نیست که اتفاق میافتد؛ چیزی است که آدمها مجبورند با آن زندگی کنند. آدمهای این خانه همچنان عاشق میشوند، اختلاف پیدا میکنند، امیدوار میشوند و برای آینده تصمیم میگیرند، در حالی که جهانی که بیرون از خانه در حال تغییر است، مدام انتخابهایشان را محدودتر میکند. و شاید به همین دلیل است که بعد از تمام شدن کتاب، «دنج» دیگر برایم فقط به معنای آرام و امن نیست؛ نامی است برای خانهای که تلاش میکند زندگی عادی خودش را ادامه دهد، درست در زمانی که جهان بیرون دیگر عادی نیست.
واقعا عالی و شاهکارررر. اصلا نمیتونید حدس بزنید داستان از چه قراره و چه اتفاقی میوفته. کتابای آگاتا یکی از یکی بهترن واقعا.
چند وقت پیش شروع کردم به خوندنش و نتونستم اصلا باهاش ارتباط بگیرم...اما میخوام دوباره شروع کنم به خوندنش
اشعاری بسیار خواندنی، لطیف و زیبا🥲قطعا لذت میبرید از خوندنشون
اصلا توصیف اشعار آقای لنگرودی در کلام نمیگنجه:)
این کتاب رو بسیار دوست داشتم و از نشر آموت و میلکان بهتون پیشنهاد میکنم بخونید.فضاسازی کتاب خیلی خوبه و واقعا مجبورتون میکنه تا آخرش بخونین اگر اهل کتاب های عاشقانه هستین عاشقش میشین
حتما پیشنهاد میشه، کوتاه ، عجیب و پایانی شوکه کننده.
