بدون اینکه متوجه بشین دنبال خودش میکشونتتون، و اولش نمیفهمین چرا، بعدش خودتون دنبالش میرین و کم کم شخصیت رو درک میکنین
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
این کتاب برام بیشتر از یه داستان، مکثی بود برای فکر کردن به زندگی. یه کتاب تلخ، عجیب و عمیق که آدمو با خودش تنها میذاره.
پایان کتاب ابتدا براتون خیلی بی معنی و ابهام برانگیز ممکنه به نظر بیاد، انگار حس پوچی بهتون دست بده ولی خب یکم که بهش فکر کنین اون حس عجیب تبدیل میشه به یه حس تاثیرگذار و درنهایت یکی از دوست داشتنی ترین کتابایی که خوندید
رمان خوبی بود آخرش یکم آدم رو سوپرایز کرد انتظار چنین چیزی رو نداشتم ولی کامل تموم نشده آخرش نشون میده که ادامه داره
از جمله آثار فوق العاده داستایفسکی..
به نظر من کتابش خیلی قشنگ تر از فیلمش هست نویسنده احساسات را بسیار زیبا بیان کرده
خیلی زیبا و واقعی مرگ رو به تصویر میکشه. ارزش خوندن داره
سری مربوط به داستان خدمتکار در رتبه دوم از آثار فریدا مک فادن بعد بخش دی هستم برام من دوسش داشتم
یه کتاب حالخوبکن که میبرتون به قرن نوزدهم انگلستان؛ به رقصها، مهمونیها و فضای زندگی اون دوران. چیزی که برام جالب بود، قوانین اون دوره دربارهی ارث بود؛ اینکه در بعضی املاک، اگر مرد فرزند پسری نداشت ملک نمیتونست به دخترهاش برسه و به یکی از بستگان مرد منتقل میشد. به نظرم این موضوع بهخوبی نشون میده که زنها در اون جامعه تا چه اندازه از نظر اقتصادی وابسته به ساختار خانواده و ازدواج بودن و چطور ازدواج، برخلاف چیزی که امروز ممکنه تصور کنیم،فقط یک انتخاب عاشقانه نبود گاهی مسئلهی آینده و امنیت زندگی بود
شبهای روشن برای من شبیه یه رویای کوتاه بود؛ قشنگ، لطیف و پر از احساس، اما با یه پایان که آدمو یهجور عجیبی توی خودش فرو میبره.
😍
بهترین نویسنده؛بهترین آثار، بهترین کتاب🥲
سال بلوا رو میخونید و میبینید که یه آدم چطور آروم آروم بین عشق، سنت و اجبار گم میشه... یه غم عجیبی داشت که تا مدت ها از سرم بیرون نرفت.
کتاب قشنگیه
کتاب خیلی قشنگیه مخصوصا برای کسایی که کلاسیک و عاشقانه دوس دارن اگه حال و هوای انگلستان قرن ۱۹ و نحوه زندگیشون رو دوس دارین قطعا از این کتابم لذت میبرید همچنین کتاب شخصیت پردازی خیلی خوبی هم داره
بهترین کتابی که خوندم✨
به نام تمام کسانی که فریاد آزادی سر دادند اما جوابی جز گلوله دریافت نکردند. تو خواهی مرد. قوی و ضعیف، کوچک و بزرگ، ثروتمند و بی پول، صادق و ریاکار، ظالم و مظلوم، همه خواهند مرد. این قطعی ترین حقیقت زندگیست که نمیشود از آن گریخت. اما آیا انسانها میتوانند این حقیقت را بپذیرند؟ پاسخ خیر است. حداقل تولستوی این را به ما میگوید. اصلا او این داستان را نوشت که نشان دهد انسان ها از پذیرش مرگ فرار میکنند، فکر کردن به آن را بدبینی میدانند، در ناخودآگاه شان فکر میکنند مرگ فقط برای دیگری ست و میترسند که از خود بپرسند همه اینا که چی؟ زیرا پذیرش پاسخ «هیچی» برایشان وحشت آور است. اما چه میشود کرد؟ تا کی دروغ شیرین؟ تا کی امید واهی؟ اپیکور راست میگفت که اگر من باشم مرگ نیست و وقتی مرگ بیاید، دیگر من نیستم. ولی فکر کردن به مرگ که مرگ نیست، همیشه هست، باید باشد، چون شما انسان هستید و مرگ آگاه. مرگ آگاهی، برخلاف تصور عموم، فقط هولناک نیست، میتواند زندگی بخش هم باشد. شما میپذیرید که یک روزی خودتان یا عزیزانتان دیگر نیستید و همین میتواند محرکی باشد که بهتر زندگی کنید و از فرصت ها بهره ببرید. همانطور که تولستوی به آن اشاره میکند، مرگ آگاهی میتواند باعث شود شما به زندگی نکرده و نااصیل خود فکر کنید: اگر تمام کارهایی که کردم اشتباه باشد چه؟ اگر صرفا کارهایی را کرده باشم که دیگران میکنند و هیچی از خود نداشته باشم چه؟ تولستوی به احساس تنهایی ناشی از پذیرش مرگ هم اشاره میکند. بدین شکل که شما میدانید که در شرف مرگ هستید، غمگین هستید، گریه و ناله میکنید و میخواهید که دیگران هم برایتان اشک بریزند. اما از آنجایی که دیگران از مرگ فرار میکنند، به شما دروغ میگویند و سعی میکنند که به شما دلگرمی دهند. همین باعث میشود که شما عصبانی شوید وحس کنید که کسی شما را درک نمیکند. زیرا رنجی که در حال تجربه هستید به رسمیت شناخته نمیشود و دیگران آن را انکار میکنند. به همین دلیل سعی میکنید از همه فاصله بگیرید. همدلی، خود را جای دیگری گذاشتن و بازخوردی که دیگری میخواهد دادن است نه اینکه با تلاشی مذبوحانه سعی کنیم هرطور که شده به دیگری دلگرمی دهیم. تولستوی همچنین به چیزی اشاره میکند که کامو بعد ها آن را پوچی می نامد. اینکه انسان از دنیا، خدا یا ادیان به دنبال پاسخ و معنا است اما چیزی جز سکوت نصیبش نمیشود: آخر این همه عذاب را چرا میکشم؟ در آخر باید بگویم که درست است که مرگ، پایان زندگی است، اما به زعم من آگاهی از مرگ، آغاز زندگی است.
سمفونی مردگان برای من فقط یه داستان نبود؛ انگار آروم آروم منو کشوند وسط زندگی آدمهایی که پر از درد و رنج بودن و آخرش یه حس سنگین و تلخ ازش توی دلم موند.
واقعا خوبه و من از هر صفحه ای که خوندم لذت بردم.
با اختلاف بهترین و دوست داشتنیترین کتابی که خوندم
