"انتظار هرچیزی را داشته باشید، آن را به دست میآورید. "
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
تنها بدان خدايي ايمان دارم كه رقص بداند. و چون ابليسام را ديدم، او را جدّي و كامل و ژرف و باوقار يافتم. او جانِ سنگيني بود. از راهِ اوست كه همهچیز فرو میافتد. با خنده ميكُشند نه با خشم! خيز تا «جانِ سنگيني» را بكُشيم! چون راه رفتن آموختم، به دویدن پرداختم. چون پرواز کردن آموختم، دیگر برای جنبیدن نیاز به هیچ فشاری ندارم. اکنون سبکبارم؛ اکنون درپروار؛ اکنون میبینم خویشتن را در زیر پای خویش؛ اکنون خدایی درمن رقصان است.
تو برای من مظهر کس دیگر بودی، میدانی هیچ حقیقتی خارج از وجود خودمان نیست. در عشق این مطلب بهتر معلوم میشود، چون هرکسی با قوهی تصور خودش کس دیگر را دوست دارد و این از قوهی تصور خودش است که کیف میبرد نه از زنی که جلو اوست و گمان میکند که او را دوست دارد. آن زن تصور نهانی خودمان است، یک موهوم است که با حقیقت خیلی فرق دارد. صورتکها/صادق هدایت
در بابِ باغ آلبالو: باغ آلبالو آخرین اثر آنتون چخوف، نمایشنامهای که چخوف در آن رئالیسم روسی و امپرسیونیسم فرانسوی را با هم ادغام کرده. این کتاب، اثری به ظاهر ساده ولی همانند کتاب پیرمرد و دریا، میتوان مفاهیم و نمادین را از آن انتزاع کرد. بعد از خواندن اثر کمی سادگیِ دیالوگها و رویدادها مایوسم کرد که احتمالاً بهخاطرِ خامی و بیتجربه بودنم است ولی سپس توانستم تفسیری از دلِ بنمایه داستان بیرون بکشم، هرچند که تفاسیر و نقدهایی که سیمین دانشور در ابتدایِ کتاب میکند، مرتبطتر و دقیقتر است. ابتذالِ زندگی بورژوازی، گذشتن از گذشته و نویدِ آیندهای روشن برای روسیه و ... . اما من میخواهم قدمی فراتر بگذارم، هرچند که شاید نارمرتبط و نادقیق باشد. وقتی از ژیژَک میپرسند در زمانه پست مدرن باید چه کرد؟ او پاسخ میدهد باید هیچ کرد. دست به عمل نزد، چرا که ممکن است در تله و دامِ سیستم افتاد. - بالاخره باید چه کرد؟ - باید هیچ نخواست! قطع امید کرد و این بیامید بودن در زندگی را پذیرفت! باید بهصورت رادیکالی فکر کرد و دید چه پیش میآید؟ ما در شرایطی هستیم که هرگونه کنش و فعل و یا اعتراضی به بازتولید سیستم منجر میشود. مقصودم سیستم سرمایهداری که در دنیا حاکم است و همه به طورِ مستقیم یا غیر مستقیم با آن یا با عوارض آن روبهرو هستیم. کاری که سیستم سرمایهداری با دنیا و ضدِ خودش میکند اینست که همهچیز را به کالا تبدیل میکند. مثلا: لباسها و تیشرتیهایِ چهگوارا را که خودش ضدِ این سیستم بوده تبدیل میکند به کالا و به مخالفان سرمایهداری میفروشد. هم سرمایهداری سودش را کرده و هم از هیجانات مردم کاسته. یعنی یک سود کلان! در ظاهر مردم دارند اعتراض میکنند ولی در پشت اعتراضات، سیستم است که جایگاه خودش را تثبیت بخشیده و خودش را بازتولید کرده. فعالیتها و اعتراضهای اجتماعی نسبت به سرمایهداری در قالب شبکههای اجتماعی مثل اینستاگرام و ایکس و... . مردم عملاً در این نوع اعتراضها کاری جز تثبیت و بازتولید سیستم نمیکنند. مردم فراموش میکنند که مشکل عمیق و ساختاری است. پس در این زمانه که نظام سرمایهداری مانند دمِ سوسمار قابلیت بازتولید و بازسازی خودش را دارد، باید چه کرد!؟ جواب هیچ است! هیچ باید کرد و از کنش و مقاومتها و اعتراضهای سطحی اجتناب کرد و عمیقاً به صورت رادیکالی فکر کرد. درست مانند شخصیتهای نمایشنامه باغ آلبالو. مانند خانم رانوسکی(مالکِ باغ) که دسترودست گذاشته تا باغش به حراج رود. برادرش گایِف که بیهدف ولمعطل است. ... فیرز(نوکرشان) که منتظرِ وداع با زندگیست و... . بهزعم من، استثناً، منفعل بودن در اینجا کارِ مفیدی بوده. زیرا مادر تا وقتی که در آن باغ است نمیتواند گذشته و خاطرات غرق شدن فرزندش را فراموش کند و به زندگیِ عادی برگردد. دیوارها پنجرهها، اتاق بچهها و درختهای آلبالو همگی خاطرهی فرزندِ مردهاش را برای مادر زنده میکنند. اصلاً شاید برایِ همین است که مادر بین نجات دادن باغ آلبالو و ازدست دادن، نمیتواند دست به انتخاب بزند و ناچاراً آخر دستبهدامن سرنوشت و تقدیر میشود. "هیچ را خواستن". خودآگاه میخواهد اما ناخودآگاه مقاومت میکند. پس هیچ نکردن خانم رانوسکی بهزعمِ من باعث نجاتش از این اوضاع میشود. و چهخوب که هیچ کاری نکنیم و فقط تعقل پیشه کنیم. نه در همهوقت، بلکه در وضعیت خاص و بحرانیِ انسانِ پستمدرن که به قولِ نیچه: انسان بندیست برا فرازِ مَغاکی! — امیرمهدی
“Beware how you give your heart.”
“A woman, especially if she have the misfortune of knowing anything, should conceal it as well as she can.”
کتاب خوبی هستش پیشنهاد میکنم
“There is nothing I would not do for those who are really my friends. I have no notion of loving people by halves, it is not my nature.”
اثر جین آستن در مجموعهی رمان انگلیسی ادبی و کلاسیک طبقهبندی میشود و خالی از لطف نیست که به زبان اصلی خوانده شود. رمان هجوی درخشان بر ادبیات گوتیک است، همچنین کندوکاوی ظریف در ذهن دختری جوان که مرز میان تخیل رمانتیک و واقعیت را میآزماید. آستین با طنزی نیشدار، بلوغ ذهنی و اجتماعی قهرمانش را در دل رمانسی پر از سوءتفاهم و کشف به تصویر میکشد.
«داستانهای جنون، ترس و خیال» مجموعهای است که بهخوبی جهان تاریک و ناآرام ادگار آلن پو را نشان میدهد؛ جهانی که در آن ترس همیشه از یک هیولا یا خطر بیرونی نمیآید، بلکه اغلب از ذهن انسان سرچشمه میگیرد. پو با فضاسازی سنگین و ورود به ذهن شخصیتهایش، حس اضطراب و ناامنی را بهتدریج ایجاد میکند. برای من، جذابترین بخش کتاب همین بازی میان واقعیت و خیال بود؛ جایی که گاهی نمیتوان مطمئن بود اتفاقات واقعاً رخ دادهاند یا حاصل ذهن آشفته شخصیتها هستند. البته بعضی داستانها به دلیل سبک نوشتار و فضای خاصشان ممکن است برای همه خوانندگان به یک اندازه جذاب نباشند. با این حال، اگر به داستانهای روانشناختی، تاریک و کلاسیک علاقه دارید، این مجموعه تجربهای ارزشمند است و نشان میدهد چرا ادگار آلن پو هنوز یکی از تأثیرگذارترین نویسندگان ادبیات ترس و جنون به شمار میرود. امتیاز من: ۴ از ۵
همیشه پیش دیگران ترسخورده بودم. از آنجا که پیش آنها اعتمادبهنفسی برای بودن و صحبت کردن نداشتم، دردهای تنهاییام را در صندوق سینه مُهر و موم میکردم. خاکشان میکردم تا نکند فاش شوند. ادای آدمهای خوشبین را درآوردم و عاقبت از خود تلخکی تراز اول ساختم. پیش خودم میگفتم تا وقتی میتوانم آنها را بخندانم همه چیز خوب است.
یکی از تجربه های خوبم درباره این کتاب سال ۱۴۰۴ روی صحنه بردمش و جالب تر از هر چیزی من با این خانواده زندگی کردم و چیزی که تو ذهنم ساختم با چشم خودم دیدم و این نمایشنامه جزو مورد علاقه های من میمونه تا ابد دختری که میخواد هر جور شده از اون زندگی خلاص شه برادری که برای کمک به مادر و خواهرش اومده عشقی که به سرانجام نمیرسه و در آخر مرگ و کمکی که حتی پیشخدمت پیر هم به این عشق و پایان نمیتونه بکنه
خیلی سادس وقتی اشتباهی انجام میشه به قول هر آدمی شیطان گولت میزنه یا هر چیزی شما کدومو انتخاب میکنید شما کسی یا چیزی که باهاش گناه و انجام دادید مجازات میکنید یا خودتونو؟ منم هنوز به جوابش نرسیدم
میخواهم اینقدر عذاب نکشم. میخواهم زندگی کنم
مورسو آدم راستگویی بود تو کل کتاب از احساسات واقعیش حرف زد ولی هیچ کس نفمید
میدونی رمز کارش چی بود؟ میدونست چی میخواد، رفت دنبالش، بهش رسید!
این که ندونی کجا داری میری، به این معنی نیست که گم شده باشی.
مسیر سفر تو روی هیچ نقشهای نیست. خودت باید راهت رو پیدا کنی.
اژدهای کوچک پرسید: «اگه بعضیها از من یا کارهام خوششون نیاد چی؟» پاندای بزرگ گفت: «تو باید راه خودت رو بری. بهتره اونها رو از دست بدی تا خودت رو.»
اژدهای کوچک گفت: «نمیتونم احساسم رو توضیح بدم.» پاندای بزرگ لبخند زد و گفت: «عیبی نداره. کلمهها برای همه چی کافی نیستن.»
