خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

والا هر چی نوشته باشدش بازم ارزش خوندن داره

ناتوان

از نشر به سخن خوندم بسیار رمان روان و زیبایی بود و اصلا برای بک لحظه نمیتونستم زمین بزارمش

خرمگس

به ما القا می شود که احساس های دردناک طبیعی نیستند و شاید حتی ما را به سمتی سوق دهند که برای رهایی از احساس های تلخ به قرص و دارو روی آوریم. در صورتی که اگر خوشحال نیستید طبیعی هستید ؛ چرا که زندگی سخت است.

تاویل نازنین: شاید مهم‌ترین سوال هر خواننده‌ای این‌ست که چرا نازنین خودکشی کرد؟ فکر نمی‌کنم هیچ تفسیر و تاویلی بتواند به این پرسش پاسخِ درخوری بدهد چرا که اولاً راوی در حالت بهت و سرگشتگی دارد داستان را نقل می‌کند، دوما این‌که خاطراتی که راوی تعریف می‌کند گزینشی است؛ اما خب شاید بتوان حدس‌هایی زد... ابتدا می‌خواهم از وجهی از داستان شروع کنم که روشن‌تر است: حرف‌های مرد. او در ابتدایِ ازدواج، بخاطر محبت و فداکاری که برای نازنین انجام داد بسیار مغرور و متوقع بود و با نازنین به‌سردی برخورد می‌کرد و در مواجهه‌ با او سکوت پیشه می‌کرد. طبق گفته‌های خودش مرد می‌خواسته برای او رمزآلود باشد: «هدفم همین بود؛ این‌که برایش معما شوم! (ص ۴۱)» و اینجا به‌طور سهوی یک رقابتی بین مرد و زن شکل گرفت. نازنین هم یک دختر مغرور بود. مرد هم نیز، و در ابتدای داستان بخاطر تقبل ازدواج و رهانیدن زن از بقال محل و خریدن جهیزیه و... متوقع بود و نگاهِ بالا به پایین داشته است. مسئله‌ی دیگر نگاهِ جزم‌اندیشانه و سنتی مرد به نازنین است. نازنین خود را چندباری در آغوش مرد می‌اندازد ولی مرد با سردی برخورد می‌کند، چون انگار نازنین هنوز در هنجارها و قالب‌های ملحوظِ مرد گنجانده نشده است. او نمی‌تواند نازنین را به‌رسمیت بشناسد طبق گفته‌ی خودش: «این را می‌دانستم که زن–حتی اگر فقط شانزده سالش باشد–نمی‌تواند از اراده‌ی شوهرش تبعیت نکند. زن‌ها خودشان ابتکار عمل ندارند، این یک اصل است. حتی الآن، حتی همین حالا هم جمله‌ای که گفتم برایم یک اصل است.(ص ۴۷)» اینجا کاملاً مبرهن است که مرد، زن را ابژه‌ی خودش می‌داند و سعی بر چیره شدن بر نازنین دارد. ما نمی‌توانیم بفهمیم نازنین واقعاً مرد را دوست داشته یا خیر. اما در انتهای این متن شاید به جوابی برسیم. نازنینِ مغرور پس از این ماجراها تغییر رویه می‌دهد و به دنبال کسب اطلاعات از رفیقِ قدیمی‌ِ مرد(افسری به اسم یِفیموویچ) برای نیل به خواسته‌هایش می‌رود: خوار و خفیف کردن مرد! نازنین که می‌دید در نگاهِ مرد به‌رسمیت شناخته نمی‌شود و نمی‌تواند خودِ واقعی‌اش باشد باید شروع به عصیان و تحقیر او کند. اما انگار او به هدفش نمی‌رسد بنابراین به فکرِ این می‌افتد که کلا مرد را از بین ببرد. اینجای داستان شاید نقطه عطفی باشد. جایی که راوی به مخاطب نشان می‌دهد نه‌تنها نازنین را دوست دارد و او را دیگر به‌عنوان ابژه‌ی خودش نمی‌بیند و به‌رسمیت می‌شناسدش، بلکه او را چنان دوست دارد که حاضر است جانش را هم از دست بدهد: «اما آخر چرا مرگ را پذیرفتم؟ حالا من از شما می‌پرسم: زندگی به چه دردم می‌خورد وقتی می‌بینم کسی که با تمام وجود دوستش دارم رویم هفت‌تیر کشیده است؟ (ص۶۲)» بعد از این اتفاق مرد رقابت سکوت را پایان می‌دهد و تغییر موضع می‌دهد. به‌گونه‌ای سعی بر نزدیک شدن به نازنین می‌کند. اما وقتی که مرد می‌فهد نازنین دیگر به‌کل او را فراموش کرده و التفاتی به مرد ندارد(در قسمتی از داستان که نازنین می‌زند زیر آواز و...) مرد این قاعده‌یِ بازیِ سکوت را برمی‌شکند و غرورش را به‌کل زیر پا می‌گذارد و سریع به نزد نازنین می‌رود جلویش زانو می‌زند، به پایش می‌افتد و پاهای او را می‌بوسد. نازنین از مواجهه با علاقه‌ی مرد حمله هیستریک به‌ش دست می‌دهد و جمله‌ی مهمی به او می‌گوید که برای مرد متحیر کننده بود:«فکر می‌کردم به همان حال ولم کنی.(ص ۸۰)» آشکار می‌شود که نازنین می‌پنداشته مرد از او متنفر است. حمله‌ی هیستریکی که به نازنین وارد می‌شود ناشی از ناتوانی از حرف زدن است و به‌جایش در بدنش نمایان می‌شود. زین پس فصلِ جدیدی در زندگی مرد شروع می‌شود و بی‌پروا عشق خودش را به نازنین نشان می‌دهد بی‌آنکه دیگر توقعی از نازنین داشته باشد یا به این فکر کند که او فقط شانزده سال‌ سن دارد. همین مواجهه نازنین با عشقِ بی‌دریغِ مرد، نازنین را مضطرب می‌کند تا او را به کام مرگ بکشاند. نازنین از همان ابتدا مرد را دوست نداشته و می‌پنداشته که مرد نیز او را دوست ندارد و توازنی برقرار شده بود برای اینکه رابطه را ادامه بدهد اما هنگامی‌که متوجه می‌شود مرد عاشق او است، این توازن فرومی‌پاشد و حسِ گناهِ نازنین بر او مستولی می‌شود. احساس گناه از این‌که این همه مدت که نازنین در پیِ تحقیر او بوده، مرد عاشق او بوده است. اما امر پارادوکسیکالی که غیرقابل توضیح است این‌که نازنین از ناتوانی به پاسخ‌دادنِ عشقِ مرد دسته به نابودی خود می‌زند! یعنی شاید در ابتدا نازنین مرد را دوست نداشته اما مرد را به‌رسمیت می‌شناخته است. نازنین کسی بوده که در کودکی والدین خود را از دست داده و حضانت او به‌عمه‌های بدجنس‌اش سپرده شده است که دائم مورد تنفر و خصم آن‌ها واقع می‌شده. حال سوال این‌ست که: چرا کسی باید از دوست‌داشته شدن بترسد؟! پاسخ این سوال نامعلوم است ولی شاید بتوان حدس‌هایی زد. نازنین که در طول زندگی‌اش هیچ‌وقت از طرف کسی مورد علاقه واقع نشده، خودش را لایق این نمی‌داند که همه‌چیز یک نفر دیگر شود. او با "عشق" بیگانه است. او با "دیده شدن" بیگانه است. و اضطراب این عشق برای او تباه کننده. هم بخاطر این‌که او خود را مستحق نمی‌داند هم بخاطر ترسِ از برملا شدن درونش–او فکر می‌کند چیزِ زیبایی ندارد— و از دست دادن این "عشق". شاید مورد عشق واقع شدن نازنین موجب اختلال در تصویرِ ذهنیِ نازنین از خودش و درنهایت فروپاشی روانیِ او شده است. درنهایت ما نمی‌توانیم بفهمیم چگونه منازعات درونی نازنین وقتی فهمید موردِ میلِ دیگری واقع شده و ناتوان از برآورده کردن آن میل است، تصمیم بر آن گرفته که خودش را حذف کند تا میلِ دیگری هم محو شود. امیرمهدی

نازنین

سه افسانه در مورد خوشبختی وجود دارد که دکتر راس هریس آن ها را فریب در معنای خوشبختی می داند: - افسانه ی غیر واقعی اول: خوشحالی ، حالت طبیعی انسان است. - افسانه ی غیر واقعی دوم: خوشبختی یعنی احساس خوب داشتن. - افسانه ی غیر واقعی سوم: اگر خوشحال نباشید ، حتما نقضی دارید.

تاباندن نور به هر چیز آن را روشن می کند و هر چیزی که در معرض نور قرار می گیرد خود به نور مبدل می شود✨

نیروی حال

این کتاب بی نظیره و می تونم بگم شما بعد از خوندن این کتاب ، قراره با یه مَنِ جدید آشنا بشین که خیلی بیشتر دوسش دارین و باید بگم بدون شک به همون نقطه ی امن و سکون خودتون تا همیشه وصل میشین و هیچ چیزی ، تأکید می کنم هیچ چیزی نمی تونه تکونتون بده و جداتون کنه ، فقط کافیه خط به خط این کتاب رو بخونین و تمریناتشو دقیق انجام بدین ؛ اگه طرحواره های شدید و زیادی دارین ترجیحاً زیر نظر تراپیستتون انجام بدین 🌱✨🪄

دنیای بیرون و اتفاق های زندگی و افکار ما در ما اضطراب و احساس را بیدار می کنند و ما نمی توانیم مدام خوشحال باشیم و نمی توانیم همیشه آرام باشیم.