عاشق این کتابم،دروغ چرا؟ تا قبر آ آ آ آ که خیلی خوبه:)))
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
آنچه غلط است همواره غلط است و با هر اتفاقی هم بازز هم غلط است و نمیشود روی آن سرپوش نهاد . و شهوت آسان ترین راه برای نفوذ به آدمی است حسی که به سبب انتقام پروردگار به خاطر سر پیچی حضرت آدم به بشریت رسید . وهمین خطا چنان گریبان آدمی را می گیرد که جز مرگ خود یا بدکاره راهی نیست برای سرپوش نهادن بر آن
ایده واقعا جذابی داره!
آنچه غلط است همواره غلط است و با هر اتفاقی هم بازز هم غلط است و نمیشود روی آن سرپوش نهاد . و شهوت آسان ترین راه برای نفوذ به آدمی است حسی که به سبب انتقام پروردگار به خاطر سر پیچی حضرت آدم به بشریت رسید . وهمین خطا چنان گریبان آدمی را می گیرد که جز مرگ خود یا بدکاره راهی نیست برای سرپوش نهادن بر آن
دلم میخواست طولانی تر و مفصل تر باشه ولی همینم عاالی بود عاشق این بودم که نمیتونستم توی داستان درست و غلط رو تشخیص بدم، راست و دروغ همش توی ابهام بود خیلی قلم قشنگی داشت.
-من لیلی را دوست دارم. +از کی تا حالا؟ -از سیزده مرداد پارسال. +بارکاللّه چه تاریخ دقیقی! لابد ساعتش را هم میدانی! +از ساعت سه و ربع کم:))
راستش یه بخشی از من از دست هولدن حرص میخوره. اونقدر نق میزنه و قضاوت میکنه که دلت میخواد بزنی تو گوشش! ولی در عین حال، وقتی تمومش میکنی، یه جور دلتنگی عجیبی میگیرهات. چون تهش، هولدن همون بچه ایه که میخواد از پرتگاه بچه ها رو نجات بده، ولی خودش داره سقوط میکنه.
-آدم چطور میفهمد که عاشق شده است؟ +واللّه، بابامجان..دروغ چرا؟..اونکه ما دیدیم اینجوری است که وقتی خاطر یکی را میخواهی..آن وقتی که نمیبینیش توی دلت پنداری یخ میبنده ...وقتی میبینیش یک هُرمی توی این دلت بلند میشه، پنداری تنور نانوایی را روشن کردند..همه چیز دنیا را، همه مال و منال دنیا را برای اون میخواهی، پنداری حاتم طایی شدی ...خلاصه آرام نمیگیری مگر اینکه آن دختر را برات شیرینی بخورند.
کتاب زیبایی هست، راهکار هایی برای چگونگی مقابله با مشکلات ارائه میده که همراه با درکی عمیقه
کتاب عاشقانه قشنگی بود و جزئیات بینظیری داشت.
از نظر زیبا و شیرین بودن کتاب شکی درش نیست، ولی اگر به کتاب های طولانی یا سبک کلاسیک انگلیسی عادت ندارید، یکم باهاش صبور باشید اولش ممکنه براتون جذاب نباشه ولی یکم صبور باشید ، فضای داستانش کاملا شما رو توی خودش غرق میکنه برای طرفدار عاشقانه کاملا ارزشش رو داره.
حرف اصلیش اینه که انرژی و توجه ما محدوده و بهتره آگاهانه انتخاب کنیم چه چیزهایی واقعاً ارزش اهمیت دادن دارن.
این کتاب یه رمان درباره قدرت عشق، آزادی هنر، و جنون آدمهاییه که حقیقت رو میبینن، توی دنیایی که حقیقت رو کشتن. خوندنش مثل یه رویای تبدار و جذابه که تا آخرین صفحه ولت نمیکنه. به نظرم از اون کتابهاییه که آدم تا تهش میره، میبنده و میگه این دیگه چی بود که خوندم؟! و تا مدتها توی ذهنش میمونه.
این کتاب دلهره آور بود و تا لحظه آخرش نمیدونید قراره چه اتفاقی بیوفته.پیشنهاد میشه.
درباره پیدا کردن معنا، رضایت و دلیل بیدار شدن از خواب در زندگی روزمره صحبت میکنه.برای کسی که دنبال یک کتاب سبک در حوزه سبک زندگی و خودشناسیه، انتخاب خوبیه.
این کتاب یه مشت آدم بدبخت و تنهاست که توی یه قفس طلایی به اسم کلیسا گیر افتادن. کوازیمودو فقط یه آدم زشت نیست، دردناکترین بخشش اینه که دلش پر از عشق و محبته ولی هیچکس اونو نمیبینه. اونقدر قشنگ عاشق اسمرالدا میشه که آدم دلش میشکنه. چیزی که بیشتر از همه توی ذهنم مونده: این که قشنگترین آدمهای کتاب (اسمرالدا و کوازیمودو) تهش بدترین سرنوشت رو دارن و اون کشیش فضلفروش (فرولو) که قرار بود مقدس باشه، تبدیل به بدترین آدم داستان میشه. ویکتور هوگو با کلیسای نتردام طوری برخورد کرده که انگار خودش یه شخصیت زندهست؛ ساکت، بزرگ و پر از راز.
کتاب زیبا و جالبی است، اما برای درک بیشتر باید بادقت خوانده شود.
I am a little sick, but I am not a person who is defined by my sickness I fell in love the way you fall asleep: slowly, and then all at once It would be a privilege to have my heart broken by you and And it was made into a movie in 2014
«اگر شما ناچارید حیوانهای فرودستتان را راضی نگه دارید، ما هم درگیر طبقات فرودستیم.» مزرعه حیوانات برای من داستان یک انقلاب بود؛ انقلابی که قرار بود همه چیز را تغییر دهد، اما در نهایت به همان چیزی تبدیل شد که علیه آن شکل گرفته بود. بزرگترین چیزی که از این کتاب فهمیدم این بود که فقر، فرودستی نمیآورد. گرسنگی و طبقه پایین بودن، دلیل فرودست بودن نیست. چیزی که انسانها و شاید تمام مخلوقات را پایینتر از یکدیگر قرار میدهد، ناآگاهی است. نفهمیدن، نخواندن، نیندیشیدن و استفاده نکردن از عقل.بارها از خودم پرسیدم اگر حیوانات دیگر هم خواندن و نوشتن بلد بودند، آیا سرنوشت مزرعه همین میشد؟ اگر میتوانستند گذشته را به خاطر بیاورند و دروغ را از حقیقت تشخیص دهند، آیا هر بار که تاریخ بازنویسی میشد آن را میپذیرفتند؟باکسر برای من غمانگیزترین شخصیت داستان بود. او ضعیف نبود، تنبل نبود و از کار فرار نمیکرد. برعکس، از همه بیشتر کار میکرد. اما در نهایت با پای خودش به سوی سرنوشتی رفت که دیگران برایش آماده کرده بودند. چون یاد نگرفته بود سؤال بپرسد.نکته دیگری که در این کتاب به چشمم آمد، قدرت رسانه و تبلیغات بود. ناپلئون هر اتفاقی را آنطور که میخواست تعریف میکرد. گذشته را تغییر میداد، واقعیت را عوض میکرد و دروغ را جای حقیقت مینشاند. حتی قهرمانان دیروز را به خائنان امروز تبدیل میکرد.
«اگر شما ناچارید حیوانهای فرودستتان را راضی نگه دارید، ما هم درگیر طبقات فرودستیم.» مزرعه حیوانات برای من داستان یک انقلاب بود؛ انقلابی که قرار بود همه چیز را تغییر دهد، اما در نهایت به همان چیزی تبدیل شد که علیه آن شکل گرفته بود. بزرگترین چیزی که از این کتاب فهمیدم این بود که فقر، فرودستی نمیآورد. گرسنگی و طبقه پایین بودن، دلیل فرودست بودن نیست. چیزی که انسانها و شاید تمام مخلوقات را پایینتر از یکدیگر قرار میدهد، ناآگاهی است. نفهمیدن، نخواندن، نیندیشیدن و استفاده نکردن از عقل.بارها از خودم پرسیدم اگر حیوانات دیگر هم خواندن و نوشتن بلد بودند، آیا سرنوشت مزرعه همین میشد؟ اگر میتوانستند گذشته را به خاطر بیاورند و دروغ را از حقیقت تشخیص دهند، آیا هر بار که تاریخ بازنویسی میشد آن را میپذیرفتند؟باکسر برای من غمانگیزترین شخصیت داستان بود. او ضعیف نبود، تنبل نبود و از کار فرار نمیکرد. برعکس، از همه بیشتر کار میکرد. اما در نهایت با پای خودش به سوی سرنوشتی رفت که دیگران برایش آماده کرده بودند. چون یاد نگرفته بود سؤال بپرسد.نکته دیگری که در این کتاب به چشمم آمد، قدرت رسانه و تبلیغات بود. ناپلئون هر اتفاقی را آنطور که میخواست تعریف میکرد. گذشته را تغییر میداد، واقعیت را عوض میکرد و دروغ را جای حقیقت مینشاند. حتی قهرمانان دیروز را به خائنان امروز تبدیل میکرد.
