«زشت این است که در این دنیا، برای آنکه تو را با آغوش باز بپذیرند، مهربانی و سادگی کفایت نمیکند.»
صفحه ۴۰
۴۸ جمله ثبتشده
«زشت این است که در این دنیا، برای آنکه تو را با آغوش باز بپذیرند، مهربانی و سادگی کفایت نمیکند.»
صفحه ۴۰
««خاطراتی هست که تنها در اشیاﺀ زنده میماند.»»
««بعد هم از من قول میگرفت هیچوقت نگذارم معشوقم از پیشم برود، نه به جنگ و نه به شهری از پی کاری. میگفت مرد آدم مثل بدن آدم است و نباید لحظهای از او غافل شوی. اما حالا دیگر دیرزمانی بود که معشوقهای احتمالیمان را در ذهن مرور نمیکردیم، چون سالها میشد که معشوق موجودی بود در دوردستها، موجودی ناموجود.»»
«و با احساسات نمیشد جروبحث کرد، چون زنها در آن استادند و مردها نوآموزانی خشن.»
صفحه ۲۷
«خداحافظی میکنیم و به راه خودمان میرویم. ما هم میشویم دو سایه بر دیوار: تصویری روزمره که ثبتش محال است.»
صفحه ۱۵
«تنهایی پیشهام شده، از آنجا که انضباط خاصی میطلبد، میکوشم بر آن تسلط کامل پیدا کنم. درعینحال، و گرچه دستش برایم رو شده، همچنان آزارم میدهد و بر دوشم باری است.»
صفحه ۳۲
«من سعی میکنم رازی را که تاکنون به کسی نگفتهام فاش کنم؛ از تو میخواهم (همچنانکه پشتم به توست) که زندگیام را در دستهایت بگیری و بگویی آیا تا ابد محکومم در کسانی که دوستشان میدارم نفرت برانگیزم.»
صفحه ۱۴۰
«آن اشباح قديم مهگون را كه شب و روز پرسهگرد خيال منند، كه در خواب از اين دنده به آن دنده مىغلتند، كه فريادهاى آشفته سر مىدهند، كه انگشتهاى شبحوار خود را دراز مىكنند و تا بخواهم بگريزم به جانم چنگ میاندازند- سایههای کسانی که شاید خود آدم بوده باشند؛ خویشتنهای نازاده.»
صفحه ۳۶۹