خانه کتاب بی
بازگشت به پروفایل

همه جمله‌های صبور

۴۸ جمله ثبت‌شده

صبور

@heysa · ۲۳ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «مادرم»

«زشت این است که در این دنیا، برای آن‌که تو را با آغوش باز بپذیرند، مهربانی و سادگی کفایت نمی‌کند.»

صفحه ۴۰

صبور

@heysa · ۲۳ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «بیوه ها»

««بعد هم از من قول می‌گرفت هیچ‌وقت نگذارم معشوقم از پیشم برود، نه به جنگ و نه به شهری از پی کاری. می‌گفت مرد آدم مثل بدن آدم است و نباید لحظه‌ای از او غافل شوی. اما حالا دیگر دیرزمانی بود که معشوق‌های احتمالی‌مان را در ذهن مرور نمی‌کردیم، چون سال‌ها می‌شد که معشوق موجودی بود در دوردست‌ها، موجودی ناموجود.»‌»

صبور

@heysa · ۲۳ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «درک یک پایان»

«و با احساسات نمی‌شد جروبحث کرد، چون زن‌ها در آن استادند و مردها نوآموزانی خشن.»

صفحه ۲۷

صبور

@heysa · ۲۳ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «پاتوق ها»

«خداحافظی می‌کنیم و به راه خودمان می‌رویم. ما هم می‌شویم دو سایه بر دیوار: تصویری روزمره که ثبتش محال است.»

صفحه ۱۵

صبور

@heysa · ۲۳ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «پاتوق ها»

«تنهایی پیشه‌ام شده، از آن‌جا که انضباط خاصی می‌طلبد، می‌کوشم بر آن تسلط کامل پیدا کنم. درعین‌حال، و گرچه دستش برایم رو شده، همچنان آزارم می‌دهد و بر دوشم باری است.»

صفحه ۳۲

صبور

@heysa · ۲۳ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «موج ها»

«من سعی می‌کنم رازی را که تاکنون به کسی نگفته‌ام فاش کنم؛ از تو می‌خواهم (همچنانکه پشتم به توست) که زندگی‌ام را در دست‌هایت بگیری و بگویی آیا تا ابد محکومم در کسانی که دوستشان می‌دارم نفرت برانگیزم.»

صفحه ۱۴۰

صبور

@heysa · ۲۳ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «موج ها»

«آن اشباح قديم مهگون را كه شب و روز پرسه‌گرد خيال منند، كه در خواب از اين دنده به آن دنده مى‌غلتند، كه فريادهاى آشفته سر مى‌دهند، كه انگشت‌هاى شبح‌وار خود را دراز مى‌كنند و تا بخواهم بگريزم به جانم چنگ می‌اندازند- سایه‌های کسانی که شاید خود آدم بوده باشند؛ خویشتن‌های نازاده.»

صفحه ۳۶۹