Ardalan
@s.ardalanfatemi
جایگاه کاربر در کتاب بی
نشانها و افتخارها
عضو فعال
bronzeبه ۳۰۰ امتیاز رسیدی.
اهل گفتوگو
bronzeوارد اولین حلقه کتابخوانی شدی.
منتقد جدی
silver۱۰ نظر برای کتابها نوشتی.
منتقد تازهکار
bronze۳ نظر برای کتابها نوشتی.
شروع جدی
bronzeبه ۱۰۰ امتیاز رسیدی.
در حال بارگذاری آمار مطالعه...
لیست مطالعه
کتابی در لیست مطالعه نداره.
کتابهای خواندهشده

دختری که رهایش کردی
جوجو مویز

مزرعه حیوانات
جورج اورول

همزاد
فئودور داستایفسکی، ژوزه ساراماگو

هنر ظریف رهایی از دغدغه ها
مارک مانسون

عقاید یک دلقک
هاینریش بل

مسخ
فرانتس کافکا

محاکمه
فرانتس کافکا

درک یک پایان
جولین بارنز

بینایی
ژوزه ساراماگو

کوری
ژوزه ساراماگو

لذات فلسفه
ویل دورانت

مرشد و مارگریتا
میخائیل بولگاکف

گوژپشت نتردام
ویکتور هوگو

مدیر مدرسه
جلال آل احمد

غرب زدگی
جلال آل احمد

پیامبر و دیوانه
جبران خلیل جبران

زنی میان ما
گریر هندریکس

جنگ و صلح
لئو تولستوی

ملک گرسنه
نهال تجدد

1984
جورج اورول

ناطور دشت
جی دی سلینجر

زنده به گور
صادق هدایت

بوف کور
صادق هدایت

روان درمانی اگزیستانسیال
اروین دی یالوم

درمان شوپنهاور
اروین دی یالوم

دروغگویی روی مبل
اروین دی یالوم

وقتی نیچه گریست
اروین دی یالوم

تهوع
ژان پل سارتر

صد سال تنهایی
گابریل گارسیا مارکز، گروهی از دانش آموختگان دانشگاه هاروارد

دنیای سوفی
یوستین گوردر

طاعون
آلبر کامو

سقوط
آلبر کامو، تی جی نیومن

قمارباز
فئودور داستایفسکی

بیگانه
آلبر کامو
آخرین نظرها و امتیازها

این کتاب در واقع یه تمثیل از خود زندگیه. اینکه ما همیشه زیر نظریم، همیشه مقصرم، ولی هیچوقت نمیفهمیم قانون دقیقا چیه. کافکا به طرز عجیبی ترس آدمی رو از نادانی و سیستم نشان میده. پایانش هم تلخه؛ انگار که تقصیرت هرچی باشه، بالاخره مجازات میشی. کتابی که بهت میگه زندگی یه دادگاهه که هیچوقت قرار نبود توش برنده بشی. ولی جذابیتش در همون گمگشتگی و سوالهای بیپاسخیه که تا هفته ها توی ذهنت میمونه.

راستش یه بخشی از من از دست هولدن حرص میخوره. اونقدر نق میزنه و قضاوت میکنه که دلت میخواد بزنی تو گوشش! ولی در عین حال، وقتی تمومش میکنی، یه جور دلتنگی عجیبی میگیرهات. چون تهش، هولدن همون بچه ایه که میخواد از پرتگاه بچه ها رو نجات بده، ولی خودش داره سقوط میکنه.

این کتاب یه رمان درباره قدرت عشق، آزادی هنر، و جنون آدمهاییه که حقیقت رو میبینن، توی دنیایی که حقیقت رو کشتن. خوندنش مثل یه رویای تبدار و جذابه که تا آخرین صفحه ولت نمیکنه. به نظرم از اون کتابهاییه که آدم تا تهش میره، میبنده و میگه این دیگه چی بود که خوندم؟! و تا مدتها توی ذهنش میمونه.

این کتاب یه مشت آدم بدبخت و تنهاست که توی یه قفس طلایی به اسم کلیسا گیر افتادن. کوازیمودو فقط یه آدم زشت نیست، دردناکترین بخشش اینه که دلش پر از عشق و محبته ولی هیچکس اونو نمیبینه. اونقدر قشنگ عاشق اسمرالدا میشه که آدم دلش میشکنه. چیزی که بیشتر از همه توی ذهنم مونده: این که قشنگترین آدمهای کتاب (اسمرالدا و کوازیمودو) تهش بدترین سرنوشت رو دارن و اون کشیش فضلفروش (فرولو) که قرار بود مقدس باشه، تبدیل به بدترین آدم داستان میشه. ویکتور هوگو با کلیسای نتردام طوری برخورد کرده که انگار خودش یه شخصیت زندهست؛ ساکت، بزرگ و پر از راز.

ترسناکترین بخش داستان، خودِ سوسک شدن نیست؛ واکنش اطرافیانه. همونهایی که تا دیروز بهش نیاز داشتن، به محض اینکه از مدار سودمندی خارج میشه، آرومآروم با نگاههای سردتر و فاصلههای طولانیتر، وجودش رو از انسان بودن ساقط میکنن. و تلختر اینکه توی زندگی واقعی، ما خودمون هم گاهی بیآنکه بفهمیم، همون نقش رو بازی میکنیم.

در بخش مربوط به پیامبر، گفتوگوهای پرسشوپاسخی بسیار گیرا و عمیقی وجود دارد؛ بهویژه آنجا که از معنای فرزند و رابطه با او پرسیده میشود.



