خانه کتاب بی

امپریالیسم

نویسنده:هانا آرنت
۹۴ بازدید

معرفی کتاب امپریالیسم

«امپریالیسم» یکی از بخش‌های مهم و اثرگذار هانا آرنت است که با نگاهی فلسفی و سیاسی، به ریشه‌های گسترش‌طلبی قدرت‌های مدرن می‌پردازد. این کتاب فقط درباره فتح سرزمین‌ها نیست؛ بلکه درباره سازوکارهایی است که امپریالیسم را به یک نیروی تاریخی، اقتصادی و ایدئولوژیک تبدیل کرد. آرنت در این اثر، با زبانی تحلیلی و دقیق، از پیوند میان سرمایه‌داری، ناسیونالیسم، استعمار و شکل‌گیری نظم‌های تازه سخن می‌گوید. او نشان می‌دهد چگونه میل به سلطه، مرزهای جغرافیایی را پشت سر گذاشت و به ساختارهای سیاسی و اجتماعی قرن بیستم راه یافت. در «امپریالیسم»، با متنی روبه‌رو هستیم که بیشتر از آن‌که روایت‌محور باشد، ذهن را درگیر می‌کند و خواننده را به فکر درباره قدرت، خشونت، ایدئولوژی و سرنوشت جهان مدرن وامی‌دارد. اگر به آثار جدی در حوزه سیاست و فلسفه علاقه دارید، این کتاب می‌تواند برایتان خواندنی و چالش‌برانگیز باشد.

مشخصات کتاب امپریالیسم

صفحات
440
زبان
fa
نوع جلد
شومیز
ISBN
-
چاپ اول
1951

نسخه‌ها و ترجمه‌های موجود

درباره هانا آرنت

تصویر هانا آرنت

هانا آرنت

Hannah Arendt

هانا آرنت فیلسوف و نظریه‌پرداز سیاسی آلمانی-آمریکایی است که نوشته‌هایش درباره توتالیتاریسم، آزادی، قدرت و مسئولیت اخلاقی از مهم‌ترین آثار اندیشه سیاسی قرن بیستم به شمار می‌آیند. از کتاب‌های شناخته‌شده او می‌توان به «توتالیتاریسم»، «شرایط انسانی» و «آیشمن در اورشلیم: گزارشی در باب ابتذال شر» اشاره کرد. آرنت در آثارش با نگاهی تحلیلی و تاریخی به سراغ تجربه‌های سیاسی مدرن، بحران‌های دموکراسی و مسئله شر می‌رود. نوشته‌های او همچنان در فلسفه سیاسی، مطالعات هولوکاست و اندیشه اجتماعی جایگاه برجسته‌ای دارند.

مشاهده همه کتاب‌های نویسنده

جمله‌های ماندگار

نقل‌قول‌های امپریالیسم

افزودن جمله
مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۱۳ شهریور ۱۴۰۵

«در خود اروپا رهایش سیاسی بورژوازی که تا آن زمان به رغم استیلای اقتصادی خود برای دستیابی به حاکمیت سیاسی حتی تلاش نکرده بود، رخداد داخلیِ محوری در عصر امپریالیسم است. قناعت پیشگی خاص این طبقه به نزدیک‌ترین شکل با این مسئله پیوند داشت که درون و با دولت-ملت تکامل یافته بود؛ دولت-ملتی که اصل آن این بود که فراسوی طبقات (و احزاب) جای گیرد و بر آن‌ها حکومت کند. بدین‌سان بورژوازی توانست طبقه حاکمه جامعه شود و در عین‌حال از حکومت کردن چشم‌پوشی کند. تا وقتی دولت-ملت کارآمد بود همه تصمیمات واقعا سیاسی به آن واگذار می‌شد. تازه وقتی مشخص شد دولت-ملت از فراهم کردن چارچوبی برای گسترش‌یابی مورد نیاز اقتصاد کاپیتالیستی عاجز است، دعوای پنهان میان حکومت و جامعه به نبرد قدرتی آشکار بدل شد که البته برنده آن در دوران امپریالیسم مشخص نشد. نهادهای دولت-ملت همه‌جا در برابر وحشیگری و بزرگی شیفتگی آرزوهای امپریالیستی مقاومت می‌کردند، و تلاش‌های بورژوازی برای این‌که حکومت و ابزارهای قهری‌اش را چون وسایلی برای قدرت اقتصادی خود به کار گیرد نیز همواره فقط تا حدی به موفقیت می‌رسید. این امر تازه زمانی تغییر کرد که بورژوازی آلمان به این امید که عوام برایش سلطه‌ای ایجاد کند، همه برگ‌هایش را روی جنبش هیتلر سرمایه‌گذاری کرد اما دیگر خیلی دیر شده بود.»

همیشه نسبت به کلمه‌ی «پیشرفت» کمی بدبین بوده‌ام. رشد اقتصادی، گسترش یک کشور یا افزایش نفوذ سیاسی در نگاه اول می‌تواند نشانه‌ی موفقیت باشد، اما هیچ‌کدام به تنهایی نمی‌گویند که زندگی انسان‌ها واقعاً بهتر شده است. گاهی تاریخ، دوره‌هایی را با زبان پیروزی و توسعه توصیف می‌کند؛ سرزمین‌های بیشتری به دست آمده، ثروت افزایش یافته و یک قدرت سیاسی نفوذ بیشتری پیدا کرده است. وقتی فقط این اعداد و نتایج را ببینیم، ممکن است فراموش کنیم که پشت هر گسترش سیاسی، انسان‌هایی هم وجود داشته‌اند که هزینه‌ی آن را پرداخته‌اند. اهمیت مطالعه‌ی تاریخ دقیقا در همین فاصله است؛ فاصله‌ی میان چیزی که در آمار و روایت رسمی «موفقیت» نامیده می‌شود و تجربه‌ی انسانی کسانی که درون آن فرایند زندگی کرده‌اند. پیشرفت، زمانی ارزشمند است که کیفیت زندگی انسان را بیشتر کند، نه صرفاً اندازه‌ی قدرت یک دولت را. به همین دلیل فکر می‌کنم هر روایت تاریخی درباره‌ی قدرت و توسعه باید یک معیار انسانی هم داشته باشد؛ اینکه در پایان، چه چیزی به انسان اضافه شده و چه چیزی از او گرفته شده است.

دیدن همه‌ی جمله‌ها

فعالیت خواننده‌ها

۰ نفر این کتاب رو توی لیست مطالعه دارن

به این کتاب امتیاز بده

ثبت نظر درباره این کتاب

نظر کاربران درباره کتاب امپریالیسم

مبین محمدی

۱۴۰۵/۶/۱۳

یکی از چیزهایی که در تاریخ سیاسی برایم همیشه قابل تأمل بوده، لحظه‌ای‌ست که منطق اقتصادی از مرزهای معمول خود عبور می‌کند و دیگر صرفا به دنبال تولید و ثروت نیست؛ سرمایه به انباشت بیشتر نیاز پیدا می‌کند و برای ادامه‌ی حرکت خود به قلمروهای تازه، نیروی کار ارزان، مواد خام و بازارهای جدید احتیاج دارد. آرنت دقیقا از همین نقطه، امپریالیسم را به مسئله‌ای فراتر از استعمار چند سرزمین تبدیل می‌کند. در تحلیل او، بورژوازی در ابتدا قدرت سیاسی را برای حفظ منافع اقتصادی خود ضروری نمی‌دید، اما با گسترش سرمایه‌داری، منافع اقتصادی به نیرویی تبدیل شد که بدون پشتوانه‌ی سیاسی و توسعه‌ی قدرت نمی‌توانست به حرکت خود ادامه دهد. اینجا اقتصاد آرام‌آرام سیاست را به دنبال خودش می‌کشاند. یکی از نکات دقیق کتاب، توضیح نقش «انباشت بی‌پایان سرمایه» است؛ سرمایه‌ای که دیگر نقطه‌ی پایانی برای رشد خود نمی‌شناسد، ناچار است دائما به دنبال امکان‌های تازه برای سرمایه‌گذاری و گسترش باشد. همین منطق، مرز جغرافیایی را به مانعی موقت تبدیل می‌کند. آرنت در ادامه سراغ آفریقا می‌رود و نشان می‌دهد که امپریالیسم فقط انتقال سرمایه به سرزمین‌های دیگر نبود؛ در آنجا نوعی سیاست جدید نیز شکل گرفت که خشونت، نژادپرستی و اداره‌ی جمعیت‌های بیگانه را به یکدیگر پیوند می‌داد. «نژاد» در این دستگاه دیگر صرفا یک باور متعصبانه نبود و به ابزاری برای توجیه سلطه تبدیل شد. این بخش برای من اهمیت ویژه‌ای دارد، چون نشان می‌دهد چگونه یک تصور درباره‌ی برتری انسان‌ها می‌تواند از سطح تعصب اجتماعی عبور کند و وارد ساختار سیاسی شود. وقتی انسان‌ها بر اساس هویت جمعی‌شان ارزش‌گذاری شوند، فرد دیگر با ویژگی‌های شخصی خودش دیده نمی‌شود؛ عضوی از یک «نوع» تلقی می‌شود که از پیش درباره‌اش داوری شده است. آرنت هم‌زمان به مسئله‌ی اوباش هم می‌پردازد؛ گروه‌هایی که در شرایط بحران اجتماعی و فروپاشی اعتماد عمومی، آمادگی بیشتری برای پیوستن به سیاست‌های تهاجمی و ماجراجویانه پیدا می‌کنند. اینجا امپریالیسم، با نوعی سیاست توده‌ای و احساس سرخوردگی اجتماعی نیز پیوند می‌خورد. ملی‌گرایی نیز در این میان سرنوشت متفاوتی پیدا می‌کند. دولت ـ ملت بر اساس ایده‌ی تعلق سیاسی و حقوق شهروندی ساخته شده بود، اما امپریالیسم این مرز را دگرگون کرد و مسئله‌ی ملت را به مسئله‌ی گسترش قدرت در بیرون از مرزها پیوند زد. از اینجا فاصله‌ی میان شهروند، تبعه و انسانِ بی‌حق بیشتر می‌شود. بحث آرنت درباره‌ی بی‌وطنی از همین جهت تکان‌دهنده است که؛ انسانی که دیگر در چارچوب هیچ دولت مشخصی صاحب حقوق سیاسی نیست، عملا با مشکلی مواجه می‌شود که صرفا فقدان یک گذرنامه نیست. او نشان می‌دهد که حقوق بشر، وقتی از یک جامعه‌ی سیاسی واقعی جدا شود، می‌تواند در عمل بسیار شکننده‌تر از چیزی باشد که تصور می‌کنیم. این مسئله بعدها در قرن بیستم به یکی از تاریک‌ترین بحران‌های انسانی تبدیل شد. آرنت در نهایت مسیر بحث را به توتالیتاریسم نزدیک می‌کند و نشان می‌دهد که امپریالیسم را نمی‌توان صرفا مرحله‌ای از سیاست خارجی دولت‌های اروپایی دانست. تجربه‌ی سلطه، نژادپرستی، بی‌وطنی، فروپاشی ساختارهای سیاسی و توده‌ای شدن جامعه، مجموعه‌ای از عناصر را ایجاد کردند که بعدها در شکل‌گیری سیاست توتالیتاریستی اهمیت پیدا کردند. آرنت نشان می‌دهد تاریخ سیاسی زمانی قابل فهم‌تر می‌شود که پدیده‌ها را درون یک زنجیره‌ی تاریخی ببینیم، نه به عنوان اتفاقاتی مستقل.