«جامعۀ انسانی، اتحاد انسانها برای کنش مشترک است. کنش مشترکی که بر پایۀ اصل تقسیم کار سامانیافته باشد، در مقایسه با کنش منزویِ انسانهای منفرد دربردارندۀ این امتیاز است که بازدهی [کار انسانی] را افزایش میدهد. وقتی انسانها کنش خود را به طور مشترک بر پایۀ اصل تقسیم کار سامان میدهند، آنچه تولید میکنند به مراتب بیشتر از جمع آن چیزی است که در شرایطی یکسان در کنش فردی میتوانند تولید کنند. کل تمدن بشر بر این بازدهی بیشتر که برآمده از کار تقسیمشده است، اتکا دارد. وجه تمایز انسان از حیوان تقسیم کار است. تقسیم کار باعث شده است انسان ضعیفی که به لحاظ نیروی جسمانی عقبماندهتر از بیشتر حیوانات است، به فرمانروای زمین و آفرینندۀ آثار اعجابانگیز فناوری بدل شود. بدون تقسیم کار امروز در هیچ زمینهای از نیاکانِ هزار یا ده هزار سال پیشمان جلوتر نبودیم. کار انسانی به تنهایی این توان را ندارد که بهروزیمان را افزایش دهد.»
آدمها معمولا نتیجهی نهایی را میبینند و سهم چیزهایی را که پیش از آنها وجود داشته، فراموش میکنند؛ مثلا دانشی که به ارث رسیده، و یا اعتمادهایی که طی نسلها ساخته شدهاند. حتی استقلالی که اینقدر دربارهاش صحبت میکنیم، بدون وجود دیگران معنای چندانی ندارد. اینکه بتوانم شغلی انتخاب کنم یا بر اساس مطالعه از کتابی نظری را بیان کنم، وابسته به مجموعهای از امکانات اجتماعی است که خودم به تنهایی قادر به ایجادشان نیستم. انسان مستقل، در واقع درون شبکهای از وابستگیها زندگی میکند. اگر دستاوردهای فردی همیشه بر بستری اجتماعی شکل میگیرند، سهم جامعه در موفقیت افراد را هم باید دید؛ اما این نباید به حذف نقش تلاش و استعداد فرد منجر شود. شاید به همین دلیل است که تمدن را بیشتر از آنکه حاصل نبوغهای منفرد بدانم، نتیجهی انباشت همکاریهای انسانی میبینم. بسیاری از بزرگترین دستاوردهای بشر توسط افرادی ساخته شدهاند که حتی یکدیگر را نمیشناختند و در فاصلهی قرنها از هم زندگی میکردند. چیزی که میان آنها وجود داشت، امکان انتقال تجربه و ادامه دادن کاری بود که دیگری آغاز کرده بود. این نگاه برای من یک تواضع فکری مهمی ایجاد میکند.















