خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

چه چیزی در یک نام هست؟ آنچه گل رز می‌نامیم، به هر نام دیگری هم همان‌قدر خوشبو خواهد بود.

رومئو و ژولیت

وقتی چیزی رو واقعاً بخوای، تمام کائنات دست‌به‌دست هم می‌دن تا بهش برسی.

کیمیاگر

وقتی به دنبال رویاهات هستی، ممکنه گاهی زخمی بشی، اما بالاخره به مقصد میرسی.

مکتوب

دو دوست مبهوت و سرگشته در نور زننده کافه به همدیگر خیره شدند آخرین باری که همدیگر را رودررو دیده بودند، نیمی از سن و سال کنونیشان را داشتند. وقتی پسر بودند از هم جدا شده بودند و حال؛ زندگی از یکی از آنها یک فراری ساخته بود و از دیگری؛ مردی محتضر. هر دو در این فکر بودند که آیا ورقشان بد آمده بود یا بد بازی کرده بودند.

سایه باد

وقتی به خانه رسیدم، سپیده دمیده بود. خودم را با آن لباس‌های قرضی و مسخره در خیابان‌های نمناک که ته‌رنگ سرخشان تلألؤ داشت، جلو می‌کشیدم. دیدم پدرم روی صندلی دسته‌دار سالن غذاخوری به خواب رفته است. پتویی روی پاهایش انداخته و کتاب محبوبش روی پاهایش باز بود ـ نسخه‌ای از کاندید، اثر ولتر، که سالی یکی دو بار می‌خواندش. تنها اوقاتی که صدای خنده شاد و بی‌دغدغه‌اش را می‌شنیدم، موقع مطالعه این کتاب بود. نگاهش کردم: موهایش جوگندمی شده بود و تنک، و پوست اطراف گونه‌هایش به‌تدریج شل و آویزان می‌شد. به مردی که زمانی تقریبا شکست‌ناپذیر می‌دانستم نگاه کردم؛ حال شکننده شده بود، و بی‌آنکه بداند، شکست خورده بود. شاید هر دو شکست خورده بودیم. خم شدم تا پتویی را که چند سال بود قولش را برای اعانه و خیریه داده بود رویش بیندازم. پیشانی‌اش را بوسیدم، پنداری با این کار می‌توانستم تارهای نامرئی‌ای را که او را از من، آن آپارتمان کوچک و یاد و خاطراتم می‌کند و می‌برد پاره کنم. انگار فکر می‌کردم با آن بوسه می‌توانم زمان را فریب بدهم و متقاعدش کنم که ما درگذرد، که روزی دیگر و در زندگی‌ای دیگر به سراغمان بازگردد.

سایه باد

این هم باید از حقه بازی های امثال رزم آرا باشد که حرف های خودشان را از قول بزرگان نقل می‌کنند،یأس و نا امیدی را در دل‌ها می‌کارند و بعد می‌گویند حالا ما آمده‌ایم که بهترش کنیم،آنچه ما می‌گوییم راه رستگاری است.

سال بلوا

مرد دانش نه تنها باید بتواند دشمنانش را دوست بدارد ، بلکه باید از دوستانش نیز بتواند بیزاری جوید.

"بارسلونا هم مثل همهٔ شهرهای قدیمی، مجموعه ای از ویرانه ها شده. عناصر باشکوه و عظیمی که این همه آدم بهشون افتخار می کنن:قصرها، کارخونه ها، بناهای یادبود و مظاهری که هویت ما هستن، حالا دیگه چیزی بیش از بقایای تمدنی منقرض شده نیستن."

سایه باد

هنگامی که انسان خو کرده است از آدمیان چیزی نخواهد و همیشه چیزی بدیشان ببخشد، ناخواسته به سوی شرافت گام بر می دارد.

ببین آدم‌ها چه‌طور به دنبال بخت و شادکامی خود می‌دوند! آرزوها، جهد و پول آنها بی‌وقفه در کمین شکارند و به دنبال چه؟ در پی همان چیزی که شاعر از طبیعت گرفته است، به دنبال لذت، به دنبال هم‌دلی خود در دیگران، به دنبال هم‌زیستی هم‌نوای چیزهایی که اغلب در تضاد با یکدیگرند. چه چیز بیش از این مایه‌ی نگرانی آدم‌هاست که نمی‌توانند تصورات و افکار خویش را به موضوعات اصلی معطوف کنند، این‌که فرصت لذت را از دست می‌دهند، نیز این‌که آن‌چه آرزویش را داشته‌اند دیر به سراغ‌شان می‌آید و آن‌چه بدان رسیده‌اند و به دست آورده‌اند دیگر آن تأثیری را که اشتیاق دور دست نوید می‌داد بر روح و روان آنان ندارد.

آهنگ‌ها تنهایی را تسکین می‌دهند؛ امّا تسکینِ تنهایی، تسکینِ درد نیست. در کنار بیگانه‌ها زیستن در میان بی‌رنگی و صدا زیستن است. اینک اصوات، بی‌دلیل‌ترینِ جاری‌شدگانِ در فضا هستند. وقتی همه می‌گویند، هیچ‌کس نمی‌شنود. به خاطر داشته‌باش! سکوت، اثباتِ تهی‌بودن نمی‌کند.

نمی دانم تعداد آدم هایی که اجازه می دهند عواطفشان طغیان کند چقدر است؟ چرا تعداد کسانی که سوگوار نیستند این قدر مصمم اند سوگوارها را مشغول کاری نگه دارند؟