من زیاد با آثار ایرانی ارتباط نمیگیرم مگه اینکه داستانش قشنگ باشه، این کتابم بد نبود من بیشتر به علاقه بین زری و یوسف جذب شدم.
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
انقدر کوتاه بود که من هیچی دانسته ای ازش ندارم انکار نخوندمش و من پیشنهادش نمیکنم.
یک نکتهی مهم دیگر این است که سارتر نشان میدهد کتاب و ادبیات همیشه فقط راهی برای شناختن خودمان نیستند گاهی میتوانند راهی برای فرار از خودمان هم باشند.او از کودکی با کتابها برای خودش تصویری میسازد، تصویری از اینکه «من قرار است نویسنده و آدم مهمی باشم». بعدها که به گذشته نگاه میکند، میفهمد شاید بخشی از این تصویر، بیشتر از عشق به ادبیات، از نیاز به دیدهشدن و مهمبودن آمده باشد. به نظرم همین نگاه صادقانه به خودش، یکی از جذابترین بخشهای کتاب است.
«درِ تنگ» فقط داستان یک عشق ناکام نیست؛ درباره خطر تبدیل کردن اخلاق، عشق یا معنویت به کمالی دستنیافتنی است. ژید ما را مجبور نمیکند آلیسا را کاملا درست یا کاملا اشتباه ببینیم ،مسئله این است که آیا برای پاک ماندن باید از زندگی گذشت، یا پذیرفتن میل و عشق انسانی هم میتواند بخشی از یک زندگی اخلاقی باشد؟
کافه کرنک فقط درباره قربانی شدن نیست؛ درباره تغییر تدریجی انسان در شرایط ترس است. آدمی که زمانی اعتماد میکرد، ممکن است به جایی برسد که برای زنده ماندن، حتی به نزدیکترین آدمها هم با تردید نگاه کند.
Practice makes perfect 👌
شاید یکی از تلخترین مسائل رمان این باشد که ما فقط با انتخابهای خودمان زندگی نمیکنیم، با نگاه دیگران به انتخابهایمان هم زندگی میکنیم. آنا فقط با یک رابطه نمیجنگد، با تصویری که جامعه از او ساخته نیز درگیر است.
در «مادام بوواری»، عشق همیشه نجاتدهنده نیست، گاهی آدم عاشق تصویری میشود که از عشق ساخته، نه خودِ عشق.
ماری فولبروک، تاریخ آلمان را از جنگ جهانی اول آغاز میکند و مسیر پرپیچوخم آن را از امپراتوری آلمان و جمهوری وایمار تا نازیسم، جنگ جهانی دوم، تقسیم کشور و سرانجام اتحاد دوباره دنبال میکند؛ روایتی که در آن تغییرات سیاسی همواره درون تحولات اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی معنا پیدا میکنند. یکی از ویژگیهای مهم کتاب، فاصله گرفتن از روایتهایی است که تاریخ آلمان را صرفا به ظهور هیتلر و جنایات نازیسم محدود میکنند. فولبروک نشان میدهد که فهم این دوره نیازمند شناخت جامعهای است که جنگ، شکست، بحران اقتصادی، بیثباتی سیاسی و دگرگونیهای اجتماعی را در فاصلهای کوتاه تجربه کرد. در چنین بستری، افراطگرایی سیاسی دیگر پدیدهای جدا از زندگی روزمره نیست و باید آن را در پیوند با تجربهی عمومی جامعه بررسی کرد. جنگ جهانی اول در این روایت تجربهای است که رابطهی دولت، جامعه و شهروندان را دگرگون کرد. میلیونها انسان با خشونت صنعتی، فقر و تغییرات ناگهانی در زندگی روزمره روبهرو شدند و همین تجربه، فضای اجتماعی پس از جنگ را تحت تأثیر قرار داد. فولبروک در بررسی جمهوری وایمار نیز توجه را به این مسئله معطوف میکند که ایجاد نهادهای دموکراتیک بهتنهایی برای تثبیت یک نظام سیاسی کافی نیست. مشروعیت سیاسی، وضعیت اقتصادی، فرهنگ عمومی و تجربهی تاریخی شهروندان همگی در دوام یا فرسایش یک نظم سیاسی نقش دارند. وایمار از همین منظر نمونهای مهم از فاصلهی میان تأسیس یک نظام دموکراتیک و ریشهدار شدن آن در جامعه است. فولبروک نشان میدهد که بحرانهای اقتصادی و سیاسی زمانی اهمیت تاریخی پیدا میکنند که گروهها و سازمانهای سیاسی بتوانند برای آنها معنا و زبان مشترکی بسازند و بخشهایی از جامعه را حول آن بسیج کنند. از این زاویه، تاریخ نازیسم، تاریخ جامعهای نیز هست که در شرایط بحرانی، در معرض شکلهای تازهای از سیاست تودهای قرار گرفت. توجه کتاب به زندگی اجتماعی، تجربهی زنان، خانواده، نسلها و تغییرات فرهنگی نیز تصویری متفاوت از تاریخ سیاسی آلمان ایجاد میکند. همین نگاه اجتماعی باعث میشود تاریخ یک کشور از مجموعهای از نامها و تاریخها به تجربهی انسانهایی واقعی تبدیل شود. بخش مربوط به آلمان پس از ۱۹۴۵ نیز اهمیت ویژهای دارد، زیرا فولبروک نشان میدهد که شکست نازیسم پایان یک مسئله نبود و جامعهی آلمان وارد مرحلهای تازه از بازسازی سیاسی و اجتماعی شد. شکلگیری دو آلمان، تفاوت مسیرهای جمهوری فدرال و جمهوری دموکراتیک آلمان و سپس اتحاد دوباره، نشان میدهد که تاریخ پس از جنگ را نمیتوان صرفا ادامهی مستقیم گذشته دانست؛ هر دوره، نهادها و تجربههای تازهای ایجاد میکند که خود به بخشی از تاریخ بعدی تبدیل میشوند. آنچه این کتاب برجسته میکند، اهمیت نگاه تاریخی به جوامعی است که در مدت کوتاهی چندین شکل متفاوت از نظم سیاسی و اجتماعی را تجربه کردهاند. آلمان قرن بیستم را نمیتوان با یک علت واحد توضیح داد؛ جنگ، اقتصاد، فرهنگ، نهادهای سیاسی، تجربههای نسلی و تصمیمهای انسانی در کنار یکدیگر مسیری پیچیده ساختهاند. فولبروک با قرار دادن این عناصر در یک روایت پیوسته، تاریخ آلمان را از مجموعهای از نقاط عطف جداگانه به فرایندی تاریخی تبدیل میکند که در آن گذشته دائما بر امکانهای آینده اثر میگذارد.
هم عاشقانه هم سیاسی هم تراژدی هنر ستیزی قدیم همش تو یه کتاب واقعا جذاب بود🥹🥹🫀
شاید بتوان گفت آدمهای داستان با «شرایط دادهشده» زندگی میکنند؛ فقر، خانهی کوچک، کمبود امکانات و محدودیتهای اجتماعی. اما تمام هویتشان را به این شرایط نمیسپارند. در همان فضای محدود، انتخاب میکنند که چگونه با دیگری رفتار کنند. و اینجاست که داستان از یک قصهی سادهی خانوادگی فراتر میرود: انسان شاید نتواند همیشه شرایط زندگیاش را انتخاب کند، اما تا حدی میتواند شیوهی مواجههاش با آن را انتخاب کند. و شاید زیباترین سؤال فلسفی کتاب این باشد: اگر ارزش انسان به چیزهایی که دارد نباشد، پس به چه چیزی است؟ شاید «مهمان مامان» جوابش را نه با حرف، بلکه با رفتار آدمهایش میدهد: به رابطهای که با دیگری میسازیم.
من گامبی وزیر را بیشتر از آنکه رمانی درباره «نابغهای که شطرنج بازی میکند» بدانم، رمانی درباره نیاز انسان به تعلق داشتن میبینم. شطرنج مهم است، اما چیزی که داستان را زنده نگه میدارد این سؤال است: اگر تمام استعداد و موفقیتت را از تو بگیرند، چه چیزی از خودت باقی میماند؟
خوب بود.
من دوسش داشتم. جلد اولش هم خیلی قشنگ بود.
کتاب خوبی بود و موقع خوندنش حوصلم سر نرفت و حتی عاشقانه هاش هم منطقی و عادی بود.
من دوسش داشتم، گرچه امروزه دیگه خیلی از کتاب ها در ذهنمون داستان جدید و متفاوتی ندارن ولی این برای یک بار خوندن خوب بود.
بیشتر خسته کننده بود چون هرجا میرفت، همرو با یک روش ... خب حداقل بهش شک کنید :|
من این کتابو خیلی دوست داشتم. داستان های خوبی داشت و بهم یادآوری کرد چقدر درگیر مسائل بیهوده هستم و حال خودم رو خراب میکنم..
خوندنش جدا از واقعیت تاریخی واقعا حس خوبی داشت و کتاب قشنگی بود صرفا اگه به عنوان یه اقتباس بهش نگاه کنیم؟ اما به هرحال ممکنه برای بعضی مخاطب ها به اشتباه این برداشت رو که داره یه کتاب تاریخی میخونه به وجود بیاره که اگه اشتباه نکنم دلیل گارد زیاد به این کتاب همین باشه
چه وقتی که خوندمش و چه الان که چند سال ازش گذشته احساس نکردم که کتاب خیلی شاهکاری بود ولی مفهومی که داشت رو دوست داشتم اینکه وقتی چیزی رو میخوای و براش تلاش میکنی و سختی میکشی و بالاخره بهش میرسی با خودت میگی چرا اینقد سخت ؟ وقتی راحت تر از این هم میشد به مقصد رسید در حالی که همین سختی ها باعث شدن تو از آدمی که اون خواسته ارو داشت دور بشی و بشی اون آدمی که بهش میرسه .
