داستان فانتزی و جذابی داشت از گوش دادن بهش لذت بردم
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
اسپویل .. {شاید اسپویل باشه البته } راستش من انتظار یک عشق دراز مدت و پرشور رو داشتم چون در اینستاگرام خیلی اون صحنه معروف روی پل رو دیده بودم و فکر میکردم خیلی پسر داستان عاشق پیشه باشه و سپس بعدش اون اتفاق بیوفته. توقع نداشتم عشق در نگاه اول و 3 روزه باشه. از همون اول هم عاشق و جانفدا بشه! زیبا بود و تاثیر خوبی روی قلبم گذاشت ولی با واقعیت جامعه خیلی فرق داشت و ارتباطی نگرفتم.🙂
یکی از قشنگترین کتبی که خوندم چقدر باهاش گریه کردم به نظرم سریالش مثل کتابش نیست
اولین اثری بود که از جوجو مویز خوندم این رمانش بود و خیلی هم دوسش داشتم.
دوسش داشتم از عشق و زجر و حس مرگ قشنگ گفته
به جرات میگم یکی از بهترین کتابهای جنایی بود که خوندم هنوزم به آخر کتاب فکر میکنم مور مورم میشه...🤯😵💫
آزادی وقتی معنا پیدا میکند که انتخاب، پیامد واقعی داشته باشد و فرد بتواند مالک بخشی از زندگی خودش باقی بماند. در این میان مالکیت هم نوعی مرزبندی میان «من» و «دیگری» ایجاد میکند و به فرد امکان میدهد دربارهی بخشی از جهان بدون اجازهی قدرت سیاسی تصمیم بگیرد. به همین دلیل این موضوع، همیشه مسئلهای اقتصادی و سیاسی بوده است؛ هرچه قلمرو مالکیت مستقل کوچکتر شود، قلمرو تصمیمگیری مستقل فرد نیز میتواند کوچکتر شود. اما مالکیت خصوصی را نمیتوان به یک اصل مقدس تبدیل کرد که تمام مسائل اجتماعی را حل کند. چون ثروت در خلأ ایجاد نمیشود؛ نهادها و حتی تاریخ خانوادهها در شکلگیری آن نقش دارند. بنابراین دفاع از مالکیت زمانی از نظر فکری جدی است که رابطهی آن را با نهادهایی که امکان شکلگیری و حفظ مالکیت را فراهم میکنند نیز ببیند. یکی از نکاتی که در این بحث اهمیت دارد، این است که آزادی انتخاب در زندگی اجتماعی به مجموعهای از شرایط وابسته است؛ قانون میتواند حق انتخاب را برای همه به رسمیت بشناسد، اما امکان بهرهگیری از این حق در دل موقعیتهای متفاوت اقتصادی و اجتماعی شکل میگیرد و همین مسئله نشان میدهد که آزادی همیشه به بستری نیاز دارد که فرد بتواند انتخاب خود را در آن به عمل تبدیل کند، بدون اینکه این ضرورت بهانهای برای گسترش مداخله تا جایی شود که خودِ امکان انتخاب از میان برود. در اینجا دولت؛ همان نهادی است که حقوق را تضمین میکند. بنابراین دفاع از بازار، بدون توضیح اینکه چه نهادی قواعد بازی را تعیین و اجرا میکند، تصویری ناقص از نظم اقتصادی به دست میدهد. دولت زمانی میتواند آزادی اقتصادی و اجتماعی را پایدار نگه دارد که قدرتش در چارچوب قواعد عمومی عمل کند. به نظرم یکی از مسائل اساسی دموکراسی مدرن دقیقا از همینجا آغاز میشود، جایی که ارادهی عمومی میتواند به تدریج از تعیین قواعد مشترک به تعیین جزئیات زندگی شهروندان کشیده شود. ارزش دموکراسی هم بیشتر در این است که قدرت را قابل محدود شدن میکند. اکثریت هم باید درون چارچوب حقوقی قرار بگیرد؛ وگرنه رأی اکثریت میتواند به ابزاری برای نقض آزادی اقلیت تبدیل شود. جامعهای که فقط برای صداهای محبوب خود آزادی قائل است، در واقع هنوز مدارا را نیاموخته است. تحمل مخالف، یکی از سختترین هزینههایی است که آزادی از انسان میخواهد. بنابراین محدود کردن دولت مهم است، اما کافی نیست؛ مسئلهی اساسیتر، جلوگیری از تمرکز قدرت در هر شکلی است که بتواند اختیار دیگران را عملا بیاثر کند. یکی از نقاطی که با میزس فاصلهی انتقادی پیدا میکنم همینجاست. اعتماد بیش از حد به سازوکار بازار ممکن است ما را از دیدن پیامدها دور کند. قیمتها اطلاعات مهمی منتقل میکنند، اما همهی ارزشهای انسانی در قیمت خلاصه نمیشوند. با این حال، نقد این محدودیتها نباید به خیال امکان طراحی کامل جامعه از بالا منجر شود. یکی از مشکلات بزرگ سیاست مدرن همین تصور است که گروهی کوچک میتواند آیندهی میلیونها نفر را بهتر از خود آنان تعیین کند. دانش اجتماعی پراکنده است و هیچ مرکز تصمیمگیریای به تمام اطلاعاتی که افراد در زندگی روزمره در اختیار دارند دسترسی ندارد. برای همین، چیزی که در نهایت برایمان مهم میماند؛ طراحی نظمی است که قدرت را میان افراد و نهادها پخش کند و امکان اصلاح خطا را باقی بگذارد. شاید آزادی زمانی پایدار میشود که حتی قدرتی که امروز آن را خیرخواه میدانیم، فردا امکان سوءاستفاده از اختیاراتش را نداشته باشد. جامعهی آزاد باید طوری ساخته شود که قدرتِ بد در آن نتواند بهسادگی همهچیز را در اختیار بگیرد.
جمله اولش ، شروعش…
داستان اجتماعی جالبی بود و ویکتور هوگو میخواست توی این کتاب بیشتر اعتراض خودش رو نسبت به اعدام شرح بده که خیلی واضح اینکارو میکنه ،برای من تأمل برانگیز بود فقط جزئیاتش زیاد بود یکم طولانی
من به پیشنهاد مهران مدیری خوندمش ولی اصلا دوسش نداشتم ، خیلی کند و حوصله سر بر بود شایدم تایم درستی نخوندمش
طنز تلخ کتابو خیلی دوس داشتم که سبک ژان تولیه ، پایانش واقعا جذاب بود و آلن نور بود برای خانوادش
ژان تولی واقعا نویسنده مورد علاقه منه بنظرم خیلی کم بهش پرداخته شده، آدم خواران که شاهکار بود و یک داستان قابل لمس برام بود این حجم از جهل ، موج سواری در قالب یک داستان بنظرم کار سختی بود ولی روند فوق العاده بینظیر و جذاب داشت و چون واقعی ام بود واقعا کتابی بود که منو به فکر فرو برد
خیلی دوسش داشتم ، نمونه یک انسان وفادار با دیسیپلین ، مسئولیت پذیر ، مهربون اما نه در ظاهر ، برای من شیرین بود
خیلی داستان ساده ای بنظر میرسید ولی خیلی جالب بود و پایانش بینظیر بود
فوق العاده بود
کتاب های داستایوفسکی به شخصه روند مطالعمو کم میکنه ، بجز شبهای روشن داستان های دیگه ای که ازش خوندم برام معمولی و خسته کننده بود بانوی میزبان هم همینطور
دوسش نداشتم.اونطور که انتظارشو داشتم نبود
خودزندگینامهای تلخ و غمانگیز از دختران عراقی که برده جنسی داعش شدند و سرگذشت وحشتناکی رو گذروندم.چقدر باهاش گریه کردم.
بسیار کتاب جالب و جذابی بود که من رو با سیاست های کره شمالی آشنا کرد و خدا رو شکر کردم که تو اون نقطه از دنیا زندگی نمیکنم
وای این کتاب شاهکار بود به همون اندازه و حتیییی بیشتر کتاب ۱۹۸۴ جورج اورول رو هم دوست داشتممم:)
