حتی خاطرهها هم نقطهٔ پایانی دارند. هیچ خاطرهای نیست که تا ابد دوام بیاورد مگر پیوندی با زمان حال داشته باشد. و هیچکس نیست که بتواند زمان حال را به یاد بیاورد. زمان حال قاتل خاطرههاست.
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
با تظاهر به آرامش گفتم: «جرم. متضاد جرم چیست؟ این یکی سخت است.» هوریکی با لحنی بیاحساس پاسخ داد: «البته قانون.» دوباره به صورتش نگاه کردم. چهره هوریکی که در نور قرمز چشمکزن تابلوی نئونی روی ساختمان مجاور گرفتار شده بود، وقار غمانگیز دادستانی بیرحم را داشت.
«جامعه؟... منظورت خودت نیست؟» به نوک زبانم رسید. اما جلوی خودم را گرفتم، چون نمیخواستم عصبانیاش کنم. «جامعه تحملش نمیکند.» «این جامعه نیست. تو هستی که تحملش نمیکنی، درست است؟» اگر چنین کاری بکنی، جامعه تو را به خاطرش رنج خواهد داد. این جامعه نیست. تو هستی، مگر نه؟
زندگی من پر از شرمساری بوده است. حتی نمیتوانم خودم حدس بزنم که زندگی یک انسان چگونه باید باشد
خدایا، از تو میپرسم، آیا عدم مقاومت گناه است؟ با آن لبخند فوقالعاده زیبای هوریکی به گریه افتاده بودم و با فراموش کردن احتیاط و مقاومت، سوار ماشینی شده بودم که مرا به اینجا رساند. و حالا دیوانه شده بودم. حتی اگر آزاد میشدم، برای همیشه با کلمه "دیوانه" یا شاید "رد کردن" روی پیشانیام داغ میزدم. دیگر انسان نیستم. حالا دیگر کاملاً از انسان بودن دست کشیده بودم.
کتاب عزیزیهو من دوسش دارم
I know that you believe he loves you, and I'm sure he does. But he's not loving you the right way. He doesn't love you the way you deserve to be lived.
ما یا پیش از تولد، خطاهای بیشماری مرتکب شدهایم و یا پس از مرگ، به خوشبختی بزرگی خواهیم رسید که خداوند در زندگانی این جهان، این همه زجر و دردهایی که دلیل آن است بر ما روا میدارد.
چارلی پرسید: ناخدا، ناخدای من، آیا در ریاضیات هم شعر هست؟ کیتینگ: کاملا آقای دالتون. در ریاضیات، ظرافت هست اگه همه شعر می سرودند واویلا، اونوقت کره زمین دچار قحطی میشد.. اما شعر باید وجود داشته باشه و ما هم باید سعی کنیم اون رو دریابیم. حتی در ساده ترین اعمال زندگی وگرنه بیشتر اونچه رو که زندگی در اختیارمون قرار داده هدر دادیم.
گاهی احساس میکردم دنيا براساس عقل و منطق مردانه میگردد که مردها شوهر زنها بشوند و صورتشان را چروکیده کنند، اگر توانستند بچه به دامنشان بیندازند و اگر نتوانستند اشکشان را در بیاورند. زن موجودی است معلول و بی اراده که همهء جرئت و شهامتش را میکشند تا بتوانند برتریشان را به اثبات برسانند. مسابقهء مهمی بود و مرد باید برنده میشد.
« اگر پاانداز ها و دزد ها همیشه و همه جا محکوم شوند، مردم شرافتمند خیال برشان می دارد که همواره و در همه حال بی گناهند.»
دوستی به این سادگی نیست. دشوار به دست می آید و دوام می آورد، اما نصیب آدم که شد، دیگر از آن خلاصی نداریم، ناچاریم با آن کنار بیاییم. مبادا خیال کنید دوستان هرشب به شما تلفن می زنند_ کاری که قاعدتأ باید انجام بدهند تا بدانند آن روز غروب دست بر قضا قصد خودکشی ندارید یا، ساده تر از آن، هم صحبت نمی خواهید، آیا میلیتان می کشد با هم بیرون بروید. اصلا این طور نیست، خاطر جمع باشید موقعی زنگ می زنند که تنها نیستید یا زندگی به کامتان است. اگر پای خودکشی وسط بیاید ترغیبتان هم می کنند چون، به عقیده ی آنان، این را به شخص خودتان مدیونید…
محال است شب از روی پل رد بشوم. با خودم این طور عهد بسته ام. از کجا معلوم، شاید کسی خودش را در آب بیاندازد. از دو حالت خارج نیست؛ یا برای نجاتش اقدام می کنید، که در فصل سرما، چه بسا کار دست خودتان بدهید! یا همان جا به امان خدا رهایش می کنید، و شیرجه های نرفته، گاهی کوفتگی های عجیبی در وجود آدم باقی می گذارد.
«همین که چشمم به چهره ای تازه می افتد، ندایی درونی به من هشدار نی دهد. « دست به عصا باش. خطر!» حتی وقتی همدلی زورش بچربد، چهارچشمی مراقبم. »
« لبخند می زنم؛ نِد حریف این ها نیست. رفاه و ثروتش، اینکه در دنیای بیرون از اینجا خیلی قدرتمند است اینجا هیچ معنایی ندارد. اینجا ما باهم برابریم، ولی من از لحاظ ذهنی قوی ترم.»
« ند صندلی اش را عقب داد وگفت: « خب، این هم یه درسه که باید یاد بگیری، آملی. ما هیچوقت آدم ها رو به اون خوبی که فکر می کنیم نمی شناسیم.»
شیرجه های نرفته گاهی اوقات کوفتگی های عجیبی بجا میگذارد.
من همیشه فکر کردهام که زندگی آنقدرها هم که آدمها میگویند جدی نیست.
آنچه هستیم،آنچه داریم و آنچه مینماییم. سن مشخصه اساسی که سرنوشت انسان را پی میافکند.
همه چیز مثله قبل بود: نه برگ ها تغییری کرده بودند، نه درختان و نه پروانه ها و نه این حس که زمان درون سایه ها مرده. ولی دیگر هیچ چیز مثل قبل نبود.
