مردن را به انتها برسان، این کمترین کاریاست که میتوانی انجامدهی، بعد از تمام آن دردسرهایی که متحمل شدهاند تا تو را به زندگی بیاورند. بدترین به پایان رسید. تو به قدر کافی به قتل رسیدهای، به قدر کافی خودکشی شدهای، که بتوانی روی پاهای خودت بایستی، مثل یک پسر بزرگ. این چیزیاست که مدام به خودم میگویم. و اضافه میکنم، به تمامی از خود بیخود، از بیحرکتی مهلک خلاص شو، نابجاست، در این اجتماع. نمیتوانند هرکاری بکنند. تو را در راه درست قرار دادهاند، با دست تو را به لبهی پرتگاه هدایت کردهاند، حالا به تو بسته است، با آخرین گام بدون کمک، تا قدردانیات را به آنها نشان بدهی.
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
من اگر رییس جمهور شوم حتما به بچه های خودم کمک می کنم فرض کنید شما مکانیکی باشید و ماشین بچه هایتان را درست نکنید
اگر میخواستم، میتوانستم همین امروز بمیرم، فقط با کمی تلاش، البته اگر میتوانستم بخواهم، اگر میتوانستم تلاش بکنم. اما بهتر آنکه به مرگ تن بدهم، بی سر و صدا، بدون سراسیمگی.
بعد از سه روز فریاد بی وقفه گفت : واقعی چیست؟
زندگی خوبی با دوست دخترم داشتم تا زمانیکه او انگلیسی یاد گرفت
تو فکر میکنی من آن عجوزه را کشته ام نه من خودم را کشته ام
انسان تنها حیوانی است که می تواند فکر نابودی خودش را بکند وتنها حیوانی است که از این فکر درمانده ومایوس می شود چه جانور عجیبی است انسان!جانوری که تا به آن حد به نابودی خود حریص است و تا به آن اندازه به حفظ خود مشتاق
همه می میرند اما قبلاز آن کمی زندگی می کنند
مرگ چیز خوبی است، زندگی میکنیم که بمیریم.
میرزاحسن گفت: به چشمهای این مردم نگاه کن، همه مردهاند.
کاش تولد من هم میماند برای بعد، به کجای دنیا بر میخورد؟
جهان باتلاقی گندیده و مرگبار است که نباید دست و پا زد، آرامآرام باید زندگی کرد و مرد و رفت.
دویدم و فکر کردم که من چه یادی دارم. چرا یادم به وسعت همه تاریخ است؟ و چرا آدمها در یاد من زندگی میکنند و من در یاد هیچ کس نیستم؟
پدرم میگفت در سرزمینی که جنگ و گرسنگی باشد انواع و اقسام دین و خدا و باور و خرافات به وجود میآید، یادت باشد خدا یکی است و او هم ارحمالراحمین است.
مگر نمیشود آدم سالهای بعد را به یاد بیاورد و برای خودش گریه کند؟
در سکون تجزیه است که آن حس طولانی و گنگ را که زندگیام بود به خاطر میآورم، و آن را به بوتهی داوری میگذارم، همانطور که میگویند خداوند مرا به بوتهی داوری خواهد گذاشت، با همان گستاخی.
عمر من، عمر من، حالا که دربارهاش حرف میزنم انگار درباره چیزی حرف میزنم که به آخر رسیده، و حالا انگار شوخیای است که همچنان ادامه دارد، و هیچکدام نیست، چون در آن واحد هم به آخر رسیده و هم ادامه دارد، و آیا برای این وضع اصلا زمانی وجود دارد؟
گهگاه میرفتم و مزارم را تماشا میکردم. سنگش را از پیش علم کرده بودند. صلیب رومی سادهای بود، سفید. میخواستم بدهم نامم را رویش بگذارند، با عنوان آرامگاه و تاریخ میلادم. پس تنها چیزی که کم داشت تاریخ مرگم بود. بهم اجازه نمیدادند. گهگاه تبسمی بر لبانم مینشست، گویی پیشاپیش مرده باشم.
برای کسی که هیچ چیز ندارد، غدغن است از کثافت لذت نبرد.
مردن چیزی نیست. وحشتناک، زندگی نکردن است.
