خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

خیلی وقته که از خوندنش میگذره نمیدونم اون موقع چه انتظاراتی از این کتاب داشتم ولی برای منی که زیادی درگیر حسرت های گذشته بودم کمک کرد تا کمی دیدگاهمو تغییر بدم هنوزم از خوندن جملاتی که تو این کتاب هایلایت کردم لذت میبرم ارزش یه بار خوندن رو داره بدون اینکه ازش انتظار یه شاهکار رو داشته باشی.

راهکارهای عملی معرفی میکنه و در کل باید مدت زمان طولانی تمرین‌هاش رو انجام بدی و بری تو دل ترسهات تا شاید به نتیجه برسی!

از خجالت مردن

کارهای کوچیک در گذر زمان اثرات بزرگ به جا میزارن چیزی که مهمه تداوم در انجام همون کارهای کوچیکه.

اثر مرکب

واقعا خیلی کتاب خوبیه مخصوصا برای اونایی که تازه وارد دنیای کتاب باز ها شدن

دزد

کتابی بود که باعث شد از کتاب‌خواندن خوشم بیاد، داستان خیلی با مفهوم بود و واقعا باعث شد که فکر کنم هر رویایی امکان تبدیل شدن به واقعیت رو داره

کتابش با انیمه قلعه ی متحرک هاول خیلی فرق داشت، اگر تا الان انیمه رو نگاه نکردید اول کتاب رو بخونید و بعد انیمه رو نگاه کنید، دعوا های سوفی و هاول داخل کتاب خیلی بیشتر بود و داستان جزئیات بیشتری داشت فقط هم به این دلیل که انیمه رو طولانی تر از یه حدی نمی‌شه ساخت وگرنه انیمه های هایائو میازاکی واقعا زیبا هستن :)

«سمفونی مردگان» برای من داستان فروپاشی یه خانواده‌ست؛ جایی که تعصب، حسادت و ناتوانی در پذیرفتن تفاوت‌ها، کم‌کم همه‌چیز رو به نابودی می‌کشونه. معروفی خیلی خوب تونسته فضای سرد و خفه‌کننده‌ی داستان رو بسازه و با روایت‌های مختلف، نشون بده که چطور یک آدم می‌تونه زیر فشار خانواده و جامعه، آروم‌آروم از بین بره.

«سقوط» برای من بیشتر از اینکه داستان یک اعتراف باشه، یه جور روبه‌رو شدن آدم با خودش و تمام تناقض‌هاشه. کامو خیلی آروم و بدون شعار، غرور، قضاوت و احساس گناه آدم رو می‌ذاره جلوی خودش؛ کتاب کوتاهیه ولی بعد از تموم شدنش راحت از ذهنت بیرون نمی‌ره.

سقوط

باغ آلبالو آخرین نمایشنامه چخوف عزیز، نمایشگر اضمحلال آدم هاییه که نتونستن خودشون رو با شرایط جدید روزگار وفق بدن و این عدم توانایی نهایتا باعث نابود شدن اونا و چیزهایی میشه که دوست دارن. آدمهایی غرق در گذشته که حتی از مواجه شدن با واقعیت هم ترس و واهمه دارن

باغ آلبالو

تراژدی آدم های عادی. انسانهایی که در زندگی خود هیچ کم ندارند اما هنوز هم خوشبخت نیستند، کسانی که اسیر گذشته هستند و آینده ای را پیش روی خود نمی‌بینند چون توان آنرا ندارند.

مشهورترین نمایشنامه شکسپیر، ولی الزاما بهترینش نیست، پر از باگ و گاف های نمایشی. البته شخصیت پردازی خیلی خوبی داره ولی در کل خیلی بیشتر از ارزشی که داره بهش بها دادن

هملت

داستان از جایی شروع‌ می‌شود که لاورتسکی بعد از تجربه‌ی یک ازدواج شکست‌خورده و خیانت همسرش، به ملک خانوادگی برمی‌گردد و تلاش می‌کند زندگی‌اش را از نو مرتب کند. آشنایی با لیزا دوباره چیزی را در او زنده می‌کند که تصور می‌کرد دیگر از دست رفته است؛ اما این بار مسئله فقط رسیدن یا نرسیدن به یک عشق نیست، گذشته مدام خودش را به زمان حال تحمیل می‌کند. فضای رمان برای من به اندازه‌ی خود داستان اهمیت داشت. خانه، باغ، موسیقی، سکوت و طبیعت در همه آثار تورگنیف صرفا تزئین نیستند؛ انگار عواطف شخصیت‌ها در همین فضاها جریان پیدا می‌کنند. چیزی که در همیشهدر  قلم تورگنیف دوست دارم، همین آرامش ظاهری است. اتفاقات با هیاهو پیش نمی‌روند؛ بسیاری از مهم‌ترین تغییرات در سکوت، نگاه‌ها و مکث‌های شخصیت‌ها اتفاق می‌افتند. حتی عشق لاورتسکی و لیزا بیشتر از آنکه پرشور و نمایشی باشد، حالتی آرام و محتاط دارد؛ انگار هر دو می‌دانند خوشبختی چیزی نیست که بتوان با اطمینان در اختیارش گرفت. با این حال، باید بگویم بخش‌هایی از کتاب، مخصوصا مقدمه‌ی طولانی و معرفی پیشینه‌ی خانواده‌ها، برای من کند پیش رفت و آن ارتباط فوری را با داستان ایجاد نکرد. اما هرچه به رابطه‌ی لاورتسکی و لیزا نزدیک‌تر شدم، این کندی برایم قابل‌تحمل‌تر شد و فضای احساسی رمان خودش را پیدا کرد. در انتها تورگنیف خیلی آرام نشان می‌دهد که بعضی فرصت‌ها وقتی بالاخره به زندگی ما می‌رسند، شاید دیگر زمان مناسبی برایشان باقی نمانده باشد. و شاید همین آشیانه جایی باشد که آدم به آن برمی‌گردد، برای یادآوری اینکه دیگر نمی‌تواند به آن زندگی قبلی برگردد‌ و یا همان آدم قبلی باشد.