"چه مضحک است که میبینی در میان آن همه بدبختی، چگونه سالهای سال خوشبخت بودهای و در واقع، باز هم نفهمیدهای که آیا عشق بوده است یا نه؟"
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
«صراحت چیزی ابرانسانی است.» خودش خواهان و طرفدار سادگی است و در عین حال از آن بیزار: همیشه آرزو داشته از قیدش رها شود. از آرامش با همان عزم راسخی دفاع می کند که از آشوب و ناآرامی. دلیلش را هم نمی داند. تصمیمی می گرفت: اما همیشه برعکس آن تصمیم را هم می گرفت. با این حال همیشه خودش بود. درست در چارچوب مشخص دیدگاه های خودش.
همان موقع دوربین را درآوردم و نوردهی را تنظیم کردم و چشم از منظره یاب برداشتم. مادرم، که متوجه شده بود از او فاصله گرفته ام، برگشت و دید که دارم با دوربین ور میروم. بلافاصله رو به من ژستی کلیشه ای گرفت؛ پاها را جفت کرده سیخ ایستاد و دستها را قلاب کرد. پرسید حالتم خوب است یا آن طرف تر نزدیک درخت بایستم. راستش می خواستم عکس متفاوت تری بگیرم، دوست داشتم از صورتش در حالت عادی، وقتی توی فکر رفته، عکاسی کنم. با این حال، گفتم خوب به نظر میرسی و عکسم را گرفتم.
اینجوریه که وقتی خوندیش دیگه برات نه احساس میمونه نه چیزی
یک بار هم برق رفت و یک چراغ بزرگ پیدا کردیم و تعدادی شمع داخل جعبه ای که هنوز باز نشده بود. بیرون طوفان شده بود و شمع ها را جاهای مختلف خانه چیدیم. همین که شمع ها را داخل آشپزخانه روشن کردم، لحظه ای بوی کیک تولد خورد زیر دماغم. یادم است که شام مختصری پختم، گوجه فرنگی ها را در تاریکی پوست گرفتم، چشمم چیز چندانی نمیدید و غریزی این کار را می کردم. لاری گرامافون را روشن کرد و پیش چشم گربه، که با عصبانیت از روی تشکچه روی زمین نگاهش میکرد، با ریتمی آهسته بنا کرد به جنباندن خودش. غذای روی میز را درست نمیدیدیم و به شکل و بافت سبزیجات داخل کاسه ها دقت میکردیم. لباس های شسته شده را آورده بودم داخل و ملافه ها را روی قفسه و نردبان و درِ شیشه ای آویزان کرده بودم. از بیرون صدای باد می آمد که با شدت می وزید، ولی داخل اوضاع همچنان آرام بود. یادم است که موقع غذا خوردن داشتم به این فکر میکردم که میشود با چیزهای کوچک هم خوش بود.
آثار این اتفاق در صورتش پیدا بود، ولی او هیچ تلاشی نمیکرد تا غمش را پنهان کند، غمی که غم پدرش هم بود، و این برایم خیلی عجیب بود، اینکه غمش را بروز میداد، که از این بابت شرمسار نبود و خودش را ملامت نمیکرد، چیزی که در خانواده من کاملاً متفاوت بود. او به احساس خشم و اندوهش میدان می داد و با آن کنار آمده بود، مثل آنکه بدانی لباس تنت از پوست حیوانی است که تازه سلاخی اش کرده ای.
پدرم به من گفته بود من احتمالأ همیشه شکست خواهم خورد. خودش هم یک بازنده ی مادرزاد بود.کار از بیخ ایراد داشت.
یادمه اولین بار که خوندمش از هیجان رگ گردنم درد گرفته بود🤣
عاشقشم♥️
دوست داشتنی♥️
عاشق خونه ی بلک ها شدم😍
اسنیپ فوق العاده♥️
بهترررررین
برای منی که سه سری کتاب های هری پاتر رو از نوجونی تموم کرده بودم وقتی متوجه شدم داستان مورد علاقم هنوز بخش خونده نشده داره فوق العاده بود
یه مدت از کتاب خوندن فاصله گرفته بودم و نمیخواستم با کتاب های سنگین شروع کنم برای همین با این رمان که موضوعش برام جالب بود شروع کردم و خوب بود
داستان جالب بود دوست داشتم
بیشتر انگار ثبت تجربیات نویسنده بود و زیسته خودشو نوشته بود ، کتاب به اندازه معروفیتش فوق العاده نبود ولی لازمه هر دختری یه بار بخونش
وقتی دبیرستان بودم خوندمش و بنظرم واقعا قشنگ بود و بارها داستانش رو برای دیگران تعریف کردم
مرگ کهنگی را از میان میبرد و تازگی را جایگزین میکند.
خیلی قشنگه وقتی کتاب رو شروع کردم تمام تصور و تخیلم راجب کتاب خاکستری بود و وقتی به پایانش رسیدم یهو همه چیز برام رنگی شد
