خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

در خود اروپا رهایش سیاسی بورژوازی که تا آن زمان به رغم استیلای اقتصادی خود برای دستیابی به حاکمیت سیاسی حتی تلاش نکرده بود، رخداد داخلیِ محوری در عصر امپریالیسم است. قناعت پیشگی خاص این طبقه به نزدیک‌ترین شکل با این مسئله پیوند داشت که درون و با دولت-ملت تکامل یافته بود؛ دولت-ملتی که اصل آن این بود که فراسوی طبقات (و احزاب) جای گیرد و بر آن‌ها حکومت کند. بدین‌سان بورژوازی توانست طبقه حاکمه جامعه شود و در عین‌حال از حکومت کردن چشم‌پوشی کند. تا وقتی دولت-ملت کارآمد بود همه تصمیمات واقعا سیاسی به آن واگذار می‌شد. تازه وقتی مشخص شد دولت-ملت از فراهم کردن چارچوبی برای گسترش‌یابی مورد نیاز اقتصاد کاپیتالیستی عاجز است، دعوای پنهان میان حکومت و جامعه به نبرد قدرتی آشکار بدل شد که البته برنده آن در دوران امپریالیسم مشخص نشد. نهادهای دولت-ملت همه‌جا در برابر وحشیگری و بزرگی شیفتگی آرزوهای امپریالیستی مقاومت می‌کردند، و تلاش‌های بورژوازی برای این‌که حکومت و ابزارهای قهری‌اش را چون وسایلی برای قدرت اقتصادی خود به کار گیرد نیز همواره فقط تا حدی به موفقیت می‌رسید. این امر تازه زمانی تغییر کرد که بورژوازی آلمان به این امید که عوام برایش سلطه‌ای ایجاد کند، همه برگ‌هایش را روی جنبش هیتلر سرمایه‌گذاری کرد اما دیگر خیلی دیر شده بود.

امپریالیسم

از جان عزیزترم در شهریم که باتو برایم غریب نیست اما دیشب را بی تو در غربت گذرانده ام سهم من از عشق گوشه سرد و تاریکی از این دنیاست که با یاد تو گرم و روشن مانده است.کاری کن که باور کنم انتظار،خود عشق است.آشکارا نهان کنم تا چند؟دوست میدارمت به بانگ بلند ...

شب های روشن

-«نه. ولی گاهی مغز آدم شروع می‌کنه به دور زدن. هر کاری هم که بکنی، همون افکار دائم تکرار می‌شن، بار‌ها و بارها. توی یه دور تسلسل گیر می‌افتی و وقتی داخل اون دور هستی، نمی‌تونی بیرونش رو ببینی. دائم برمیگردی سراغ همون احتمالات، بدون نتیجه چون جواب‌هایی که بهشون نیاز داری.... اون‌ها بیرونِ دور هستن. حواس‌پرتی‌ها فقط حواس‌پرتی نیستن. گاهی می‌تونن تو رو از دور تسلسل آزاد کنن و همین که بیرون اومدی، همین که مغزت از دور زدن دست برداشت....» -«چیز‌هایی رو می‌بینی که قبلا از چشمت دو بودن.»

گامبی نهایی

در واقع آن قدر دوستت داشتم که تو را وادار به انجام هیچ کاری نمی کردم.

جین ایر

- دیدن آن دست و همچنین دیدن چشم های غمگین و آن زخم روی پیشانی تان متاثر کننده است اما مهم تر از همه این است که یک نفر ، با وجود همه ی این ها ، باز هم شما را دوست دارد.

جین ایر

برای من ماجرای مردی را نقل کرده اند که دوستش به زندان افتاده بود و او شبها بر کف اتاق می خوابید تا از آسایشی لذت نبرد که رفیقش از آن محروم شده بود. چه کسی، آقای عزیز، چه کسی برای ما بر زمین خواهد خفت؟

سقوط

آینده قولیه که میتونیم تصمیم بگیریم نسبت بهش وفادار بمونیم یا نه، گذشته قولیه که زیرش زدیم.

دیزی دارکر

ولی دوست ها مثل جادو هستن وقتی چیز خوبی رو با یه دوستی سهیم میشی یه جورهایی بیشتر نصیبت میشه تا موقعی که اون رو تنها برای خودت نگه می داری. وقتی هم یه مشکلی باشه همین تعریف کردنش برای دوست هات می تونه اوضاع رو بهتر کنه؛ حتی اگه دوست‌هات ندونن چطوری حلش کنن.

خدمتگاران می گفتند تا به حال هیچ کس را به آن اندازه عاشق و شیفته ندیده بودند. او دائما به دنبال آن خانم بود. هیچ کس مثل او آن خانم را زیبا نمی دانست.

جین ایر

حتی ابله ترین افراد هم در می‌یافتند که من با تمام وجود و چشم و گوش بسته عاشق او هستم. سرانجام به عشق من پی برد و برای پاسخ به این عشق من را با نگاهی لبریز از محبت سیراب کرد اما من چه کردم؟ مثل یک حلزون سرد و بی اعتنا داخل صدف خود خزیدم و از عشق کناره گرفتم

آه ، یعنی می توانم او را ببینم؟! حتی شده برای یک لحظه؟! یعنی ممکن است در آن لحظه به سویش بدوم و او را در آغوش بگیرم؟! نمی دانم ، نمی دانم چه عکس العملی نشان خواهم داد. اما چه عیبی دارد اگر این کار را بکنم؟! مگر با این کار به کسی آسیبی می رسانم؟!

جین ایر
تصویر پروفایل gorbagorba@gorbaجمله

نفرت یک انتخاب است اما عشق اینطور نیست. هیچ چیز به اندازه عشق از کنترل ما آدم ها خارج نیست.

«فقط کافیه چند وقت یه بار یه جا جمع شیم و بخندیم و چند تا برگه رو امضا کنیم،اسمش هم بذاریم سباخبد.» «سباخبد دیگه چیه؟» «سازمان بین‌المللی آزادی خندیدن به درد ها!»

قلب او همچون صخره ای که به آن تکیه داده ، سرد و سخت است و هیچ احساسی نسبت به من ندارد. تحسین و ستایش او از من ، همچون تحسین یک سرباز از سلاح خویش است.

جین ایر

البته این را می دانم که او هرگز مرا دوست نخواهد داشت ، فقط از من راضی خواهد بود.

جین ایر

هنوز به او می اندیشیدم چون فکر او بخار آب نبود که با نور خورشید تبخیر شود یا نقشی بر روی شن های ساحل نبود که توفان های دریایی بتوانند نابودش کتتد؛ اسم او بر قلبم حکاکی شده بود و از بین بردنش هم غیر ممکن به نظر می رسید.

جین ایر

می دانستم دیگر هیچکس مثل او مرا دوست نخواهد داشت. می دانستم دیگر هرگز کسی از زیبایی و لطافت من تعریف نخواهد کرد چون گمان نکنم که دیگر کسی چنین جاذبه هایی را در من مشاهده کند.

جین ایر

به ما القا می شود که احساس های دردناک طبیعی نیستند و شاید حتی ما را به سمتی سوق دهند که برای رهایی از احساس های تلخ به قرص و دارو روی آوریم. در صورتی که اگر خوشحال نیستید طبیعی هستید ؛ چرا که زندگی سخت است.