برخی چنینند که بلندی خود را در پستی دیگری، دیگران میجویند. به هزار زبان فریاد میزنند که: تو نرو تا ایستادهی من، بر تو پیشی داشته باشد!
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
برخی چنینند که بلندی خود را در پستی دیگری، دیگران میجویند. به هزار زبان فریاد میزنند که: تو نرو تا ایستادهی من، بر تو پیشی داشته باشد!
برخی چنینند که بلندی خود را در پستی دیگری، دیگران میجویند. به هزار زبان فریاد میزنند که: تو نرو تا ایستادهی من، بر تو پیشی داشته باشد!
برخی چنینند که بلندی خود را در پستی دیگری، دیگران میجویند. به هزار زبان فریاد میزنند که: تو نرو تا ایستادهی من، بر تو پیشی داشته باشد!
هرجا که رنج باشد شادی هم حضور دارد.
اگر کل زندگیم تا الان توی مسیر اشتباهی بوده باشد، چی؟
خدای من یک دقیقه ی تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟
فکر میکردم به همان حال ولم میکنی.
ملت عشق کتابی نیست که فقط دربارهی عشق باشد؛ *ملت عشق* یادآوری میکنه که گاهی برای پیدا کردن خودِ واقعیمون، باید خودمونو گم کنیم، همهچیزو زیر سؤال ببریم و از باورهای قدیمیمون رها شیم. ✨
امروز مرگ حسابی کفرم را درآورده است، مرگی که همهجا هست. گلهای سرخ روی میزم که وقتی مشغول نوشتنم با بوی خوش خود هوا را عطرآگین میکنند، همین گلها که به شکل هولناکی زندهاند، در واقع چیزی نیستند جز ذرات اجسادی که ما آنها را در آب میگذاریم و واداراشان میکنیم سه روز بیشتر به زیستن تظاهر کنند. مردم به این رنج و تقلا عشق میورزند، به تماشای سکرات مرگ.
دیگر همهچیز تمام شده است و او تا ابد خاموش است ــ سکوت سمج، ناشنوایی سمج، بیاعتنایی مخوف مردگان. ای مردگان عزیز، آیا دستکم اینک شادمانید که سرانجام از دست ما زندگان نابکار خلاص شدهاید؟
زشت این است که در این دنیا، برای آنکه تو را با آغوش باز بپذیرند، مهربانی و سادگی کفایت نمیکند.
«خاطراتی هست که تنها در اشیاﺀ زنده میماند.»
«بعد هم از من قول میگرفت هیچوقت نگذارم معشوقم از پیشم برود، نه به جنگ و نه به شهری از پی کاری. میگفت مرد آدم مثل بدن آدم است و نباید لحظهای از او غافل شوی. اما حالا دیگر دیرزمانی بود که معشوقهای احتمالیمان را در ذهن مرور نمیکردیم، چون سالها میشد که معشوق موجودی بود در دوردستها، موجودی ناموجود.»
You are a pastel-colored Persian carpet, and loneliness is a Bordeaux wine stain that won't come out.
و با احساسات نمیشد جروبحث کرد، چون زنها در آن استادند و مردها نوآموزانی خشن.
خداحافظی میکنیم و به راه خودمان میرویم. ما هم میشویم دو سایه بر دیوار: تصویری روزمره که ثبتش محال است.
تنهایی پیشهام شده، از آنجا که انضباط خاصی میطلبد، میکوشم بر آن تسلط کامل پیدا کنم. درعینحال، و گرچه دستش برایم رو شده، همچنان آزارم میدهد و بر دوشم باری است.
من سعی میکنم رازی را که تاکنون به کسی نگفتهام فاش کنم؛ از تو میخواهم (همچنانکه پشتم به توست) که زندگیام را در دستهایت بگیری و بگویی آیا تا ابد محکومم در کسانی که دوستشان میدارم نفرت برانگیزم.
آن اشباح قديم مهگون را كه شب و روز پرسهگرد خيال منند، كه در خواب از اين دنده به آن دنده مىغلتند، كه فريادهاى آشفته سر مىدهند، كه انگشتهاى شبحوار خود را دراز مىكنند و تا بخواهم بگريزم به جانم چنگ میاندازند- سایههای کسانی که شاید خود آدم بوده باشند؛ خویشتنهای نازاده.
