برای من کتاب تامل برانگیزی بود البته اگه در هر زمان دیگه ای میخوندم فک می کنم خیلی سرسری ازش رد میشدم نحوه بیانش رو دوست داشتم و مشتاقم قطار نیمه شب رو بخونم
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
فکر نمیکنم شازده کوچولو نیاز به تعریف داشته باشه، مگه نه ؟؟؟
من نتونستم ارتباط بگیریم با این کتاب. اما امیدوارم برای بقیه اینطور نباشه. چون در کل اینکه از کتابی تعریف زیادی بشنوی و یا به پیشنهاد کسی تهیه کنی، اما نتونی ارتباط بگیری حس خوبی نیست. 🙂
زندگی در صفحه های کتاب آن شرلی قطعا یکی از بهترین تجربه هایی هست که افراد اهل مطالعه میتوانند داشته باشند. حتماً این کتاب رو توصیه میکنم. چرا که همهی ما در هر شرایط و جایگاهی که قرار داشته باشیم، نیاز به یک جهان جایگزین داریم. آن شرلی برای من همان جهان جایگزین بود.
این کتاب برای من از جایی جذاب شد که نیکلای دوم را از پشت عنوان «تزار» بیرون میآورد. وقتی نامهها، یادداشتهای روزانه و جزئیات زندگیاش را کنار اتفاقات بزرگ سیاسی میگذاریم، با آدمی روبهرو میشویم که گاهی دغدغههایش آنقدر معمولی است که فراموش میکنیم صاحب یکی از بزرگترین قدرتهای سیاسی زمان خودش بوده. همین تضاد برایم خیلی انسانی و در عین حال ناراحتکننده بود. نیکلای آدمی نیست که بتوانم بهراحتی در دستهی «حاکم شرور» قرارش بدهم. علاقهاش به خانواده، وابستگیاش به الکساندرا، توجهش به فرزندان و حتی بعضی عادتهای روزانهاش باعث میشود یک آدم واقعی را ببینی؛ بعد همان آدم را در تصمیمهای سیاسیاش میبینی و ناگهان همهچیز پیچیده میشود. رابطهاش با الکساندرا هم از آن چیزهایی بود که نمیتوانستم بیتفاوت از کنارش بگذرم. آنها در فضای دربار، جنگ، بیماری و فشار سیاسی، نوعی پناه شخصی برای یکدیگر ساخته بودند. شاید همین نزدیکی باعث شده بود جهان بیرون را گاهی از زاویهای ببینند که با تجربهی مردم فاصله داشت. خانواده برایشان واقعیتی بسیار ملموس بود؛ جامعهای که بیرون از آن خانواده زندگی میکرد، کمکم تبدیل به چیزی دور و مبهم شده بود. ماجرای تزارویچ الکسی و بیماریاش هم در ذهنم ماند. بیماری یک کودک میتواند یک خانواده را از درون متلاشی کند؛ حالا تصور کن این خانواده در رأس یک امپراتوری باشد و ترس از مرگ فرزند، پای راسپوتین و نفوذ او را به خصوصیترین بخش زندگیشان باز کند. از اینجا راسپوتین تبدیل شد به نشانهای از لحظهای که ترس شخصی وارد تصمیمهای عمومی میشود. از طرف دیگر، دفتر روزانهی نیکلای برایم بسیار تکاندهنده بود. اینکه در کنار اتفاقات عظیمی مثل جنگ و انقلاب، از چیزهای کوچک روزانه مینویسد، یک حس عجیب ایجاد میکند. تاریخ دارد فرو میریزد و زندگی شخصی او هنوز با ریتم معمول خودش جلو میرود. شاید انسان همیشه همینطور است؛ حتی وقتی جهان اطرافش در حال تغییر است، باز صبح از خواب بیدار میشود، غذا میخورد، با خانواده حرف میزند و سعی میکند روزش را ادامه دهد. هرچه به پایان نزدیک شدم، این جزئیات بیشتر برایم دردناک شد. سقوط از کاخ به زندان، سقوط تدریجی یک سبک زندگی بود. آدمهایی که زمانی حتی تصور نمیکردند کسی بتواند آنها را محدود کند، حالا دربارهی اتاق، غذا، رفتوآمد و ملاقاتهایشان تصمیم دیگران تعیین میکرد. این تغییر جایگاه، شاید یکی از انسانیترین بخشهای کتاب باشد. من حتی در پایان هم نتوانستم نیکلای را صرفا قربانی ببینم. او قربانی یک انقلاب شد، اما پیش از آن خودش هم در ساختن جهانی که انقلاب علیه آن شکل گرفت، سهم داشت. همین دوگانگی برایم ارزشمند بود؛ کتاب مجبورم نمیکند یکی از این دو تصویر را انتخاب کنم.
عمه رزا عمه رزا آی لاو یو🐈 کتاب جالب و قشنگیه. درمورد عشق و اهمیت عشق در زندگی... یه روایت کاملا زنانه و زیبا و البته غمگین.
من روایتهای مدرن رو دوست دارم. چون برام قابل فهم و ملموسن. یه زندگی واقعی تو خیابونهای شهر. برای من داستانهای کلاسیک جذاب هستن ولی نه مثل قبل. ترجیح میدم دغدغه انسان مدرن رو بخونم و خب این کتاب همینه. کندوکاو روانشناسانه از ماجرای عشقی که آدمی پشت سر گذاشته و آنچه که پیش رو داره. بنفشه راوی داستان تو زندگی عاشقانهاش دچار تردیده و علت این تردید رو آخر کتاب میفهمیم پس نمیخوام درموردش چیزی بگم. اصلا سر همین تردیده که داستان عشق جدید میلاد اون رو انقدر درگیر کرده. چیزی که هرانسانی ممکنه اون رو تو زندگی تجربه کنه. شنونده عشقی باشی از یک دوست امن که قبلا زندگیت بوده و حالا نقشتون برای هم عوض شده. میلاد دوست پسر قبلی بنفشه بوده که میخواستن با هم ازدواج کنن اما نشده و حالا مامن امن هم هستن برای بیان درونیاتشون به هم. شاید هم نیستن و دنبال ارتباط جدید میگردن. کلا این قضیه دلبریدنها خیلی پیچیده اس. با کتاب ارتباط گرفتم چون همچین چیزی رو لمس کردم تو زندگیم و تو یک نشست خوندم اما شاید این روایتها مورد پسند همه نباشه. کتاب قبلی سینا دادخواه هم به همین مسائل میپردازه. عشقهای از دست رفته و جنگ درون آدمها برای یافتن هرآنچه گم شده. پینه زدن روابط مخدوش شده. چرا بهش کم امتیاز دادم؟ به خاطر اینکه مطرح کردن ماجرای "میتو" و گرایش جنسی محمود (یکی از شخصیتها) آنچنان ربطی به پیشبرد داستان نداشت و این قضیه اذیتم میکرد. حالا مطرح کردن "میتو" یه تاثیری تو داستان داشت ولی شخصیت محمود جز برای چندتا جمله قصار، چیز خاصی به داستان اضافه نکرده. اگر بخوایم جزئی به قضیه نگاه کنیم، مثلا نشون میده بنفشه با اکسهاش دوست میشه و اونا رو تو زندگیش نگه میداره. همین. اصلا خلاصه نویسی پشت کتابهای چشمه اذیتم میکنه. یه قلاب میندازن که تو اون کتاب رو بخری و کنجکاو بشی اما هیچکدوم قلابهای خوبی نیستن چون به مضمون اصلی کتاب ربطی ندارن. یه جور گول زدن محسوب میشه به نظرم. به عنوان یک زخم خورده هیچوقت به خلاصه پشت کتاب چشمه اعتماد نکنین :)))
خیلی دوسش داشتم. کمدی و روان رنجوری قلم فولادی فرد رو دوست دارم. اکبر خائفی یکی از شخصیت های مورد علاقه ام تو ادبیات فارسیه. خیلی قوی و پررنگ و عجیبه. آخر داستان یه ذره ازاردهنده است چون خشونت زیادی داره اما در کل یکی از بهترینهایی بود که سال 405 خوندم. اکبر.... اکبر.... تو کی بودی اکبر....
جالب بود. از خوندن کتابهای جنایی و معمایی لذت میبرم. این یکی تا چند روز منو درگیر خودش کرده بود. فضایی که داستان در اون شکل میگیره به جنگل و این چیزا مربوط میشه... رفته بودم شمال و فضای وهم آلود کتاب منو بیشتر درگیر خودش کرد. یه سری کاستی ها داستان داشت و میتونستم یه جاهایی رو حدس بزنم. پلات توییست آخر داستان ولی خوب بود. فکر نمیکردم ماجرا اینطوری تموم بشه. سرگرم کننده است در کل.
یکی از معدود کتابایی که نتونستم تمومش کنم.کتاب سراسر خشونت و قتل عام و پستی نوع بشره. انگار تو دریای خون و شن و ماسه داری راه میری... سالها میخواستم این کتاب رو بخونم و وقتی رفتم سراغش اذیتم کرد. انگار وسط یه کابوس بی انتها داری مردن ادمای بیگناه رو تماشا میکنی و خون میپاچه تو صورتت. شاید سالها بعد بتونم برگردم بهش ولی فعلا به هیچ عنوان نمیتونم و نمیخوام بخونمش. مک کارتی برام نویسنده جالبیه ولی این کتاب رو نیستم اصلا.
کتاب جالبی بود جز اولین کتابهایی بود که بهم هدیه دادند...جالبترین چیزی که منو به خودش جذب کرد و باعث شد توی 3 -4 روز تمومش کنم اتفاقات هیجانانگیز و آمیخته شدنش با اتقافات تاریخی بود. در کل خیلی دوستش داشتم.
《در ابتدا گسستگی زمانی آزاردهنده بود؛ شخصیت اصلی داستان در گذر گذشته و حال معلق بود. عشقی که او را سوزاند و جامعهای که با خردهفرهنگها به جانش تاخت. اسیر خانهای شده بود که دوستش میداشت؛ ازدواج اجباری با توهم خوشبختی. شهری که در آتش ظلم و طغیان میسوخت و مردمی که به بلوا خو کرده بودند.》 در کل اولین اثری بود که از عباس معروفی خوندم و این جملات به ذهنم رسید که بنویسم نمیخواستم ذوق خوندنش رو ازدست بدید:) در کل اگر نخوندین، توی لیست مطالعهتون قرارش بدین
فضای داستان خیلی جالب بود و مرز واقعیت و خیال خیلی باریک بود... محور داستان پدرکشی و خفقان درون حصاری بود که شخصیتها در اون زندگی میکردند. استبداد و صرفا زیستی که شخصیتها تجربه میکردن نه«زندگی»، دون پایگی انسان و کوتاه بودن برد ارزشهایش. سبک داستان رئالیسم جادویی بود و خب جدا از اون در هم آمیختگی، خواننده رو مجبور به ادامه میکرد.
کتاب جالبی بود پر از آرزوهای خام، غریبههای آشنا، نرسیدنها و دیر رسیدنها. در کنار توصیفهای دقیق و زیاد.
یکی از بهترین نمایشنامه هایی که خوندم، تصویر جادویی از یه زندگی عادی که عین زندگی ما، انگار یه جاهایی ناتمومه و نصفه کاره ول میشه و بعد از حدود صد و سی سال انگار تازه نوشته شده
چیزی که در این کتاب برام جالب بود این بود کسی که خودش به بقیه شادی و امید هدیه میداد در آخر می فهمی که او کوله باری از غصه و درد درون خودش حبس کرده بود و این موضوع در حدی هست که حتی خود خواننده هم متوجه اش نمیشه
قصر آبی؛ روایت شهامت در زندگی «قصر آبی» روایت دختریست که شاید بتوان گفت بهواسطهی یک اشتباه، شهامت تغییر کردن و ساختن زندگی دلخواهش را پیدا میکند. داستان تا حدی کلیشههای رایج قصهها را به هم میزند و همین باعث میشود مسیرش متفاوت و دوستداشتنی باشد. فضای شیرین و صمیمی کتاب هم از همان ابتدا مخاطب را با خودش همراه میکند و باعث میشود بهراحتی جذب داستان شوید. برای من، یکی از نقاط ضعف کتاب توصیفات بیش از اندازهی محیط بود. تشبیههای مداوم دربارهی شب و روز، طبیعت، فضا، زمستان و… از جایی به بعد کمی کلافهکننده میشد و احساس میکردم میتوانست مختصرتر باشد. اما در مقابل، پایان زیبای داستان یکی از نقاط قوتش بود. کتاب خوشبختانه گرفتار اطنابهای بیهوده، دوریهای طولانی و اتفاقات آبکی و خستهکننده نمیشود؛ و همین باعث میشود وقتی به صفحهی آخر میرسید، با آسودگی خاطر کتاب را ببندید. برای من، «قصر آبی» بیش از هر چیز، داستان جسارت بود؛ جسارتِ اینکه یک روز از زندگیای که دیگر دوستش نداری بیرون بیایی و بالاخره انتخاب کنی زندگی را آنطور که خودت میخواهی زندگی کنی.
کتابی که واقعا مطابق با خانواده های ایرانیه، میشه کاملا باهاش همزاد پنداری کرد، و طی خوندن این کتاب دلم نمیخواست خوندشو متوقف کنم و کتابو بزارم کنار
از بهترین جنایی هایی بود که خوندم
به زیباترین شکل ممکن دیسیپلین، عشق، وظیفه شناسی و مسئولیت پذیری رو در شخصیت اوه میتوان مطالعه کرد این کتاب فیلم هم داره که بعد از مطالعهی کتاب تماشا کنید و لذت ببرید
