خیلی جذاب و کمک کننده ست ؛ تو انجام و پیگیری عادت هام و جایگزین کردن عادت هام اشتباه های جزئی ای داشتم و این کتاب واقعاً کمک کننده ست ، دیدم رو نسبت به کارها و عادت های مفید و انجام دادنشون تغییر داده حتماً پیشنهاد می کنم بخونین 🥹🤌🏻
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
یکی از بهترین کتاب هایی بود که خوندم و در کل من کتاب هایی که همراه با خوندن یک سری تمرین هایی داره که باید انجام بشه خیلی دوست دارم 🥹🥰 من به تازگی این کتاب رو تموم کردم و بوژو رو قراره شروع کنم و همونطور که نویسنده ی کتاب گفتن ۲ تا ۳ماه طول می کشه تا قلق برنامه ریزی به روش بوژو دستمون بیاد اما مطمئنم که خیلی از روش های قبلی برنامه ریزی کردنم جواب میده 🤌🏻 و در آخر اگه بخوام به کسی کتابی هدیه بدم قطعاً این کتابه چون هم موقع شروع ، هم حین خواندن و هم بعد از اتمام این کتاب اشتیاق و انگیزه برای ادامه ی مسیر پیدا می کنی … و قطعاً کمک کننده ترین کتابی هست که در زمینه ی برنامه ریزی مطالعه کردم مرسی🌱✨
اولین کتابم از مک فادن بود عالییی بود❤️🔥😄
این کتاب برای بسیاری از ما فقط یک کتاب ساده نیست، چون هنگام خوندن این کتاب نیازی به تصور و تصویرسازی ذهنی نداریم، فقط کافی به خاطرات تلخمون رجوع کنیم!
حقایقی که بسیاری از مردم از باور کردنشون میترسن و ازشون فرار میکنند به نحوی دیگر به تصویر کشیده میشه و مغز دیگر مقابلهای باهاشون نمیکنه و به ارومی باهاشون کنار میاد
توصیف ها و فضاسازی کتاب رو خیلی دوست داشتم و فکر کنم یک سری چیزهای این کتاب هیچوقت یادم نمیره👌🏻
از توقعاتم بهتر بود و ارزش یکبار خوندن رو داشت البته به زبان اصلی!چون لحظههای حساس داستان با موضوعاتی گره خورده که توی ترجمه سانسور میشن و خب انگار بخش بزرگی از حرفِ داستان حذف میشه. موضوع کتاب رو واقعا دوست داشتم؛موقعیتی توی روابط سمی که از دور آسون برای ترک کردن به نظر میاد، ولی برای خودِ شخصِ درگیر سخت هست خوب توصیف شده بود. شخصیت پردازیا یکم فانتزی بود و گاهی غیرقابل باور اما در کل کتاب بدی نبود.
یکی از زیباترین مضمونهای شبهای روشن این است: گاهی یک نفر فقط برای مدت کوتاهی وارد زندگی ما میشود، اما همان چند روز آنقدر عمیق اثر میگذارد که بعد از رفتنش، تمام تنهایی سالهای قبل را تازه میفهمیم.
یکی از زیباترین پیامهای کیمیاگر این است که گاهی چیزی که تمام زندگی دنبالش میگردیم، در نهایت به ما نشان میدهد گنج واقعی فقط مقصد نیست؛ خودِ مسیر و آدمی است که در این راه تبدیل به او میشویم.
شاید یکی از مهمترین ایدههای کتاب این باشد: راسکولنیکف میخواهد ثابت کند بعضی انسانها آنقدر «بزرگ» هستند که میتوانند از قوانین اخلاقی معمول عبور کنند؛ اما بعد، وجدان و رنج روانی او نشان میدهد که فرار از قانون شاید ممکن باشد، ولی فرار از وجدان بسیار سختتر است.
جالب بود
یکی از زیباترین پیامهای کتاب برای من اینه: ما معمولاً فکر میکنیم اگر فقط یک تصمیم را در گذشته تغییر میدادیم، زندگیمان عالی میشد؛ اما وقتی امکان دیدن زندگیهای دیگر را پیدا میکنیم، میفهمیم هر انتخابی هم زیبایی دارد و هم دشواری.
عالیه ، دلم میخواد دوباره بخونم 👌
این رمان کوتاه تاریک، شاهکار صادق هدایت است ، یکم سخت خوان بنظر میرسه ولی اگر حوصله کنین و بخونین، برای بار دوم جذابیتش براتون شکوفا میشه
انی همیشه نیمه پر لیوان رو میدید
خواندنِ «گولاگ» اثر آن اپلباوم از آن تجربههایی است که انگار وارد حافظهای جمعی میشوی که سالها زیر لایههای ترس، سانسور و فراموشی مدفون مانده بود. این کتاب فقط دربارهی یک نظام زندان نیست، بلکه دربارهی جهانی است که در آن انسان میتواند بهسادگی از «شخص» به «پرونده»، از «زندگی» به «عدد» و از «حقیقت» به «اعتراف» تقلیل پیدا کند. اپلباوم با دقتی خیرهکننده نشان میدهد که گولاگ صرفا یک سازوکار مجازات نبود، بلکه یکی از ستونهای اصلی یک نظام سیاسی بود که بر حذف، ارعاب و بازسازی انسان بر اساس ارادهی قدرت بنا شده بود. آنچه در این کتاب تکاندهنده است، فقط وسعت خشونت نیست، بلکه نظم و عادیبودنی است که این خشونت در آن جا افتاده بود؛ گویی رنج، به بخشی از سازوکار روزمرهی حکومت تبدیل شده بود و همین، هولناکترش میکرد. اپلباوم در این کتاب موفق میشود چیزی فراتر از تاریخنگاری انجام دهد. او صرفا فهرست رویدادها و آمارها را ردیف نمیکند، بلکه از خلال روایت زندانیان، اسناد، خاطرات و تحلیل تاریخی، تصویری میسازد که هم مستند است و هم عمیقا انسانی. خواننده مدام میان دو احساس در نوسان میماند: از یکسو با ذهنی درگیر فهم ساختار گولاگ روبهروست، و از سوی دیگر، ناچار است با رنج زیستهی کسانی مواجه شود که در آن سیستم از پا افتادند، اما تمام نشدند. شاید مهمترین دستاورد کتاب همین باشد که اجازه نمیدهد گولاگ به یک مفهوم انتزاعی یا یک نام تاریخی دور تبدیل شود؛ آن را به تجربهای ملموس از گرسنگی، سرما، تحقیر، بیعدالتی و در عین حال مقاومت تبدیل میکند. یکی از چیزهایی که گولاگ را بسیار اثرگذار میکند، این است که اپلباوم تنها از خشونت فیزیکی نمیگوید، بلکه سازوکار روانی و اخلاقی این جهان را هم آشکار میکند. در چنین نظامی، ترس فقط یک واکنش نیست؛ ابزار ادارهی جامعه است. بیاعتمادی، سکوت، خودسانسوری و ازهمگسیختگی روابط انسانی، بخش مهمی از دوام این دستگاهاند. کتاب بهخوبی نشان میدهد که چگونه یک حکومت میتواند با ساختن فضای هراس، نه فقط بدنها، بلکه ذهنها را هم در اختیار بگیرد. و این شاید یکی از مهمترین هشدارهای کتاب برای امروز هم باشد: اینکه سرکوب همیشه با صدای بلند آغاز نمیشود؛ گاهی با عادتدادن انسانها به سکوت، به بیتفاوتی، و به پذیرفتن امر غیرانسانی بهعنوان «وضعیت عادی» شروع میشود. در عین حال، گولاگ فقط روایتی از سقوط اخلاقی یک نظام نیست؛ روایتی از ماندن انسان هم هست. در دل همین تاریکی، اپلباوم بارها به لحظههایی اشاره میکند که نشان میدهد انسان حتی در بدترین شرایط نیز میتواند به شکلی حیرتانگیز برای کرامت، امید، همدلی و معنا مقاومت کند. همین حضور مداوم انسان در دل ویرانی است که کتاب را از یک متن صرفا سیاسی یا تاریخی فراتر میبرد و به اثری دربارهی ماهیت انسان تبدیل میکند. خواندن این کتاب سخت است، چون نمیگذارد با خشونت تاریخ فاصلهی امنی بسازی. اما همین سختی، ارزش آن را چند برابر میکند. گولاگ یادآوری میکند که حافظهی تاریخی، اگرچه دردناک است، اما ضروری است؛ چون فراموشی، معمولا اولین قدم برای تکرار فاجعه است. برای من هم، مهمترین تاثیر این کتاب نه فقط دانستن دربارهی اردوگاهها، بلکه فهمیدن این بود که چگونه یک ایدئولوژی میتواند با زبان نجات، عدالت یا پیشرفت، به سازوکاری برای نابودی انسان تبدیل شود. گولاگ کتابی است دربارهی اینکه وقتی قدرت از پاسخگویی رها شود، چگونه میتواند رنج را به سیستم تبدیل کند و چگونه در نهایت، تاریخ رسمی همیشه همهچیز را نمیگوید؛ این خاطرات جانبهدربردگان، این جزئیات کوچک و این صداهای بهحاشیهراندهشدهاند که تصویر واقعی را میسازند. بهنظرم هرکس این کتاب را بخواند، بعد از آن دیگر به واژههایی مثل آزادی، قانون، عدالت و کرامت انسانی با سادگی قبل نگاه نخواهد کرد. «گولاگ» از آن کتابهایی است که فقط اطلاعات نمیدهد؛ وجدانِ خواننده را هم درگیر میکند. و شاید این، بزرگترین ارزشش باشد.
داستان درمورد تولدِ شادی در میان غم و اندوه بود. ریتم داستان بسیار کُند و تا حدی کسل کننده بود اما بنظر من ارزش خوندن داره.
شاید تشخیص زمانش یکم اولش سخت باشه ولی واقعا ارزش خوندن داره وعالیه
از اون کتابایی که انگار خودتم وسط اپرا هستی پر از هیجان و احساس 🫠
سالها پیش از آغاز نمایش و در آستانهی جنگ تروا، آگاممنون، فرماندهی یونانی، برای جلب رضایت الههی آرتمیس، ناگزیر دختر خود را قربانی کرد. این اقدام، راه را برای حرکت سپاه یونان بهسوی تروا هموار ساخت، اما زخمی عمیق بر قلب همسرش، کلیتمنسترا، به جا گذاشت. یک دهه بعد، هنگامی که آگاممنون از جنگ بازمیگشت، کلیتمنسترا همراه با معشوقش، اگیستوس، نقشهی قتل او را به اجرا گذاشتند. در روایت اوریپید از این داستان، الکترا پس از قتل آگاممنون از کاخ سلطنتی رانده شده و برای جلوگیری از تولد وارثی نیرومند که بتواند انتقام بگیرد، به ازدواج با یک کشاورز فقیر وادار میشود. روزی، دو غریبه به خانهی او میآیند. آنها هویت خود را آشکار نمیکنند، اما در واقع یکی از آنها برادر تبعیدیاش، اورستس، و دیگری دوست وفادارش، پلیادس، است. الکترا پس از پذیرایی از آنها، سرگذشت خود را بازگو میکند. در این میان، یک خدمتکار سالخورده اورستس را از زخمی که در کودکی برداشته بود، شناسایی کرده و خواهر و برادر نقشهی انتقام خود را طراحی و اجرا میکنند و با کشتن همسر مادر خود و خود مادر، را به سزای کردار میرسانند.
