حقیقتا تو ژانر روانشناسی و ژانرهای مربوط به آن به شدت کتاب های زرد وجود داره اما میتونم بگم این کتاب تو هر فصل مجبورت میکنه به خودت یه نگاه بندازی و کارهایی رو انجام بدی که شاید هیچوقت فکر نمیکردی که همین کارهای معمولی چقدر میتونه تو ریکاوری کردن ذهن و بدن و برگشتن به اون خودی که تو دوران قدیم خیلی توانا و قدرتمند میشناختیم کمک و راهنمایی کنه.
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
من یه مدت این کتاب رو رها کردم ولی وقتی دوباره دست گرفتمش دیدم واااااااااای اصل کتاب از همونجا شروع میشده 😅😆
باید در برابر هر نا بخردی،کاستی و پلیدی انسانی گذشت داشته باشیم و به خاطر بسپاریم که انچه در پیش روی داریم،در واقع نا بخردی ها،کاستی ها و پلیدی های خود ماست.
گرفتاری ساختاری: در سالنهای بیلیارد همیشه یک میز هست که اطرافش جا تنگ است برای اینکه درست به توپ ضربه بزنی. به این میگویند گرفتاری ساختاری. حالا زندگی من این چنین است.
دعوا اصلا سخت نیست. سختی ماجرا این است که بدانی مشت اول را دقیقا کی باید بزنی…
آدم باید خودش را از شر آنهایی که مرگ را بزک دوزک میکنند در امان بدارد.
لئو ، من که بچه بودم ، اگه شیرم می ریخت ، بابام من رو می زد. این به من یاد نداد که دیگه چیزی رو نریزم ، فقط من رو از شیر ترسوند…
اصلاً هدف از با هم بودن چیست وقتیکه هیچ جوره زندگیت عوض نشود؟
تنها راه برای رهایی از ترس این است که ظلماتی در خودت بیابی بزرگتر از تاریکی بیرون..
مذهب جنگ نمیاره ، تفنگ ها هم خود به خود آدم نمیکشن ، میدونی کی اینکار هارو میکنه؟! جنگ و قتل و تعرض رو؟! آدم ها! آدم های آشغال!
سپیده دم هنگامی که از خواب بیدار شدی ،به خود بگو:مردمانی که امروز با آنها معاشرت خواهم داشت،افرادی مداخله گر،دورو،ناسپاس،خودپسند،حسود و دژخو هستند.
واقعا ما دربارهی دیگران چه میدانیم، حتی دربارهی آدمهایی که از همه به ما نزدیکترند.
داستان کسی که به نظر خودشو اطرافیانش دیوونه بود اما فقط یه انسان عاشق و هیجان زده بود در کل خوب بود اما وفق العاده نبود
این کتابو از دست ندین جالبه👍
رمان پاییز فصل آخر سال است، روایت سه زن جوان هست که با هم دوست هستند، اما هرکدوم درگیر مسائل و چالشهای زندگی خودشونن؛ سه زن با دغدغههایی آشنا برای خیلی از زنهای ایرانی. تو این کتاب اتفاق خارقالعادهای نمیافته، خبری از هیجان و ماجراهای پرکشش نیست. بیشتر با روزمرگیها، تردیدها، دلمشغولیها و انتخابهایی روبهرو میشیم که گاهی مسیر زندگی آدمها رو تغییر میدن. مهاجرت، عشق، ازدواج و تأثیر عمیق خانواده روی تصمیمها و انتخابهای فردی، از موضوعات پررنگ این رمان هستن؛ مسائلی که گاهی اونقدر تو زندگیمون ریشه دارن که تشخیص خواستههای واقعی خودمون از انتظارات دیگران چندان آسون نیست. «پاییز فصل آخر سال است» برای من رمان آروم و خوبی بود؛ نه اونقدر درخشان که بتونم بگم اثری فوقالعادهست و نه اونقدر معمولی که خوندنش بیفایده باشه. شاید نقطه قوت کتاب همین باشه که تلاش نمیکنه از زندگی آدمها داستانی عجیب بسازه؛ بلکه بخشی از واقعیت زندگی زنهایی رو روایت میکنه که بین خواستههای خودشون، محدودیتها و انتظارات اطرافیان، دنبال راه خودشون میگردن. شاید گاهی زندگی یه داستان پرحادثه نباشه، که مجموعهای از انتخابهای کوچیک و بزرگیه که آرومآروم ما رو به آدمی تبدیل میکنه که امروز هستیم. آذین
این فقط ظاهره، به اصطلاح نمای بیرونی منه. کمی بارون زمستونی رنگ رو پاک میکنه و کپک پنهون زیر اون رو نشون میده. از طرفی باور کن رافائل، من یه ویرونه، یه خرابیام. دیوارهایی در حال فروپاشی و کفی که از هم میپاشه.
اما چطور میتوانی زندگی کنی و داستانی برای گفتن نداشته باشی؟
به شدت کتاب جذاب و خواندنیای هست!
داستان جالبیه هم به عنوان معما هم به عنوان خوانشی از عشق پدر به فرزند
از اون جناییهای یکنفس و پرتعلیقه که نمیشه زمین گذاشت.
