ناگهان رنگ تندی به چهرهاش دوید. یکباره چنان خجل و شرمسار شد، چنان غم و اندوهی به جانش افتاد که در طاقت فرساترین لحظات آن بیماری هشت روزه هم چنین حالی را تجربه نکرده بود. با خود گفت:« تاب نیاوردم! » و ناتوان روی صندلی افتاد....
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
شاهکاره
بهترین کتاب بی شک
بینظیر واقعا
خوب
عالی عالی عالی
خوبه آموزنده است
قسمت های مولانا و شمس آموزنده است و سر فصل ها مهم قسمت های شخصی داستان اضافه شده جذاب نیست
شاید تنها چیزی که میخواهد این است که بداند تو او را میپذیری.
اگر حرفهای همدیگر را نمیفهمید فقط کنار هم بنشینید و ساکت باشید.
اگر آدم گذاشت اهلیش کنند بفهمی نفهمی خودش را به این خطر انداخته که کارش به گریه کردن بکشد.
- چه کار داری میکنی؟ - مِی میزنم. - مِی میزنی که چی؟ - که فراموش کنم. - که چی را فراموش کنی؟ - سرشکستگیام را. - سرشکستگی از چی؟ - سرشکستگی مِیخواره بودنم را.
خودت را محاکمه کن. این کار مشکلتر هم هست. محاکمه کردن خود از محاکمه کردن دیگران خیلی مشکلتر است. اگر توانستی در مورد خودت قضاوت درستی بکنی معلوم میشود یک فرزانه تمام عیاری.
قدرت باید پیش از هر چیز به عقل متکی باشد.
گل بهش گفت: خوب دیگر، دوستت دارم. اینکه تو روحت هم از این موضوع خبردار نشد تقصیر من است.
اگر به آدم بزرگها بگویید یک خانهٔ قشنگ دیدم از آجر قرمز که جلوی پنجرههاش غرق شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. باید حتما بهشان گفت یک خانهٔ صد میلیون تومنی دیدم تا صداشان بلند شود که وای چه قشنگ!
آدم وقتی تحت تاثیر شدید رازی قرار گرفت جرات نافرمانی نمیکند.
باحال بود ولی با یه بار خوندن نمیتونی بفهمیش😅😅
واقعاً دوستش دارم. به خاطر چشمهایش 🍓🫀
بله نمیرورم سوسانا من اینجا هستم تا از شما مواظبت کنم هرکاری بکنید اهمیتی ندارد من از اینجا تکان نمیخورم🙂
