خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

برای من تجربه خوشایندی نبود متأسفانه «سایه‌های میان ما» اصلاً با سلیقه من جور نبود. فضای داستان و نوع پرداخت بعضی از روابط و رفتارهای شخصیت‌ها برای من بیش از آنکه جذاب یا معنادار باشد، به فحاشی، خودآزاری و رفتارهای آزاردهنده نزدیک می‌شد. این عناصر نه‌تنها نتوانستند داستان را برایم جذاب‌تر کنند، بلکه باعث شدند نتوانم با اثر ارتباط برقرار کنم. در مجموع، کتابی نبود که از خواندنش لذت برده باشم و شخصاً آن را توصیه نمی‌کنم.

اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده ،همیشه شکست میخوری،هدفت باید این باشه که خودت باشی،که مثل خودت رفتار کنی و به نظر برسی و فکر کنی،که حقیقی ترین نسخه خودت باشی.

خیلی وقته که از خوندنش میگذره نمیدونم اون موقع چه انتظاراتی از این کتاب داشتم ولی برای منی که زیادی درگیر حسرت های گذشته بودم کمک کرد تا کمی دیدگاهمو تغییر بدم هنوزم از خوندن جملاتی که تو این کتاب هایلایت کردم لذت میبرم ارزش یه بار خوندن رو داره بدون اینکه ازش انتظار یه شاهکار رو داشته باشی.

راهکارهای عملی معرفی میکنه و در کل باید مدت زمان طولانی تمرین‌هاش رو انجام بدی و بری تو دل ترسهات تا شاید به نتیجه برسی!

از خجالت مردن

کارهای کوچیک در گذر زمان اثرات بزرگ به جا میزارن چیزی که مهمه تداوم در انجام همون کارهای کوچیکه.

اثر مرکب

واقعا خیلی کتاب خوبیه مخصوصا برای اونایی که تازه وارد دنیای کتاب باز ها شدن

دزد

کتابی بود که باعث شد از کتاب‌خواندن خوشم بیاد، داستان خیلی با مفهوم بود و واقعا باعث شد که فکر کنم هر رویایی امکان تبدیل شدن به واقعیت رو داره

کتابش با انیمه قلعه ی متحرک هاول خیلی فرق داشت، اگر تا الان انیمه رو نگاه نکردید اول کتاب رو بخونید و بعد انیمه رو نگاه کنید، دعوا های سوفی و هاول داخل کتاب خیلی بیشتر بود و داستان جزئیات بیشتری داشت فقط هم به این دلیل که انیمه رو طولانی تر از یه حدی نمی‌شه ساخت وگرنه انیمه های هایائو میازاکی واقعا زیبا هستن :)

«سمفونی مردگان» برای من داستان فروپاشی یه خانواده‌ست؛ جایی که تعصب، حسادت و ناتوانی در پذیرفتن تفاوت‌ها، کم‌کم همه‌چیز رو به نابودی می‌کشونه. معروفی خیلی خوب تونسته فضای سرد و خفه‌کننده‌ی داستان رو بسازه و با روایت‌های مختلف، نشون بده که چطور یک آدم می‌تونه زیر فشار خانواده و جامعه، آروم‌آروم از بین بره.

«سقوط» برای من بیشتر از اینکه داستان یک اعتراف باشه، یه جور روبه‌رو شدن آدم با خودش و تمام تناقض‌هاشه. کامو خیلی آروم و بدون شعار، غرور، قضاوت و احساس گناه آدم رو می‌ذاره جلوی خودش؛ کتاب کوتاهیه ولی بعد از تموم شدنش راحت از ذهنت بیرون نمی‌ره.

سقوط

ـ فیرز: و بعضی وقت ها آلبالو خشکه ها را بار گاری می‌کردند و به مسکو و خارکف می‌فرستاند. یک عالمه پول! و آلبالو خشکه های آن وقتها، نرم آبدار خوشبو و خوشمزه بود. یک نسخه ای بلد بودند که... ـ رانوسکی: آن نسخه حالا کجاست؟ ـ فیرز: یادشان رفته، هیچکس یادش نیست.

باغ آلبالو

باغ آلبالو آخرین نمایشنامه چخوف عزیز، نمایشگر اضمحلال آدم هاییه که نتونستن خودشون رو با شرایط جدید روزگار وفق بدن و این عدم توانایی نهایتا باعث نابود شدن اونا و چیزهایی میشه که دوست دارن. آدمهایی غرق در گذشته که حتی از مواجه شدن با واقعیت هم ترس و واهمه دارن

باغ آلبالو

تراژدی آدم های عادی. انسانهایی که در زندگی خود هیچ کم ندارند اما هنوز هم خوشبخت نیستند، کسانی که اسیر گذشته هستند و آینده ای را پیش روی خود نمی‌بینند چون توان آنرا ندارند.