واقعا این کتاب مو جذب فلسفه کرد و هم صوتی شو گوش کردم و هم مطالعه کردم
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
داستن خوشخوان و تاثیرگذار و در عین حال پر از نکته است و بسیار بسیار نوشته های دکتر بالون رو دوست دارم
بسیار روایت تکان دهنده ای داشت و در کل همه ی کارهای این نویسنده رو دوست دارم
خیلی کتاب دوست داشتنی بود برام
روند داستان خیلی روان بود و انگار توی کتاب غرق شدم جوری که دقیقه و ثانیه ها رو حس نمیکردم و آخرشم به یه پایان باز تموم شد دوست داشتم نسخه بعدی وجود داشته باشه ولی نیست کتاب خوبیه دوست داشتنیه
من دوست داشتم
سومین تجربه کوتاه و جذاب از آقای تولستوی بعد از مرگ ایوان ایلیچ و پدر سرگی این دقیقا ایدهآل من برای یک داستانه بدون توضیحات اضافی و خستهکننده شخصیتپردازی قوی موضوعی جالب و البته دغدغهمند تنها نکتهایش رو که خوشم نیومد وجود دو تا پایان متفاوت بود پایان اول برای من بسیار عالی و بهترین پایان ممکن بود اما حتی اگه بدم میبود، بازم دوست نداشتم که سراغ پایان دیگهای برم کلا از این متنفرم و به نظرم کج سلیقگیه باعث میشه که قصه رو تموم نشده ببینم البته نه تموم نشده به معنای پایان باز؛ چون پایان باز هم اگه در جای مناسبش استفاده بشه (که بهترین مثالش فیلمای اصغر فرهادیه) به نوبه خود میتونه بهترین شیوه باشه اما این داستانای چند پایانه به من میگه که نویسنده خودش نتونسته با خودش به جمعبندی برسه و این کار رو به عهده مخاطب گذاشته البته ظاهرا تولستوی پایان دوم رو بعدها جایگزین پایان اول کرده و اصلا قصدش نبوده که دو تا پایان بذاره ولی خب به هر حال برای من یک قصه دو پایانه هست و اما بپردازیم به دغدغه کتاب که به نظر من بسیار جذاب و مهمه کشمکش میان میل/شهوت/هوس و اخلاق/وجدان/تعهد موضوع اصلی کتاب شیطان، بررسی و واکاوی یه واقعیت عمیق و جهانشموله تو زندگی انسان: کشمکش دائمی بین میل و اخلاق، یا به بیان دیگه، جدال همیشگی بین خواستههای غریزی و الزامهای وجدان و تعهد. در واقع میشه شیطان رو نه به عنوان موجودی ماورایی، بلکه به عنوان نیرویی درونی و روانشناختی پذیرفت. نیرویی که ریشه در تمایلات سرکوبشده، کششهای شهوانی و میل به لذت داره. این شیطان (نفس اماره) بخشی از طبیعت انسانه که در لحظههای خاص، مخصوصاً وقتی عقل یا ارزشهای اخلاقی تو موقعیت ضعف قرار میگیرن، بر اراده غلبه میکنه. دغدغه تولستوی اینه که نشون بده چطور این نیروی درونی، اگه نادیده گرفته بشه یا فقط سرکوب بشه، نه تنها از بین نمیره، بلکه پنهان و قویتر میشه و آخرش میتونه به رفتارهایی ویرانگر منجر بشه. حالا جالب میشه اگه گریزی بزنیم به روانشناسی یونگ و ایده سایه. سایه در روانشناسی تحلیلی یونگ، به اون بخش از شخصیت انسان گفته میشه که شامل ویژگیها، میلها و افکاریه که ما یا خودمون قبولشون نداریم یا جامعه و فرهنگ اطرافمون اونها رو نامطلوب میدونن، برای همین اونها رو سرکوب میکنیم و به ناخودآگاه میفرستیم. این ویژگیها میتونن منفی باشن، مثل خشم، شهوت، حرص یا میل انتقام و حتی مثبت، مثل استعداد یا شجاعتی که به خاطر ترس از قضاوت یا طرد شدن پنهانش کردیم. از بچگی یاد میگیریم برای پذیرفته شدن، بعضی احساسات و رفتارها رو نشون ندیم؛ این بخشها به مرور جمع میشن و هویت سایه رو میسازن. سایه معمولاً مستقیم و آشکار خودش رو نشون نمیده، بلکه از راههایی مثل فرافکنی ظاهر میشه؛ یعنی ما ویژگیهایی رو که تو خودمون سرکوب کردیم، تو دیگران میبینیم و به شدت قضاوتشون میکنیم یا حتی ازشون متنفر میشیم (مثالش در کتاب اونجاست که یوگنی میگه این زن خود شیطانه!). مشکل اصلی اینه که چون سایه در ناخودآگاهه، تا وقتی انسان باهاش روبهرو نشه، میتونه کنترل رفتار رو در لحظات خاص به دست بگیره و باعث تصمیمهای ناگهانی یا حتی ویرانگر بشه. یونگ تأکید میکنه که سایه ذاتاً بد نیست، بلکه بخشی از تمامیت وجود ماست و اگر بهش آگاه بشیم و بتونیم ادغامش کنیم، انرژی نهفتهش میتونه به شکلی سالم و سازنده وارد زندگی بشه. فرآیند ادغام سایه یعنی شجاعت دیدن و پذیرفتن این بخش تاریک و یاد گرفتن اینکه چطور بدون آسیب زدن به خود یا دیگران، از نیروش استفاده کنیم. از نگاه یونگ، شیطانی که تولستوی در این کتاب ازش حرف میزنه، درواقع همون سایهست که شخصیت اصلی داستان برای مقابله با اون، به جای حل مسئله، پاک کردن صورت مسئله رو انتخاب میکنه و چه بند جذابی رو تولستوی میاره "و به راستی اگر یوگنی اورتنیف را هنگام ارتکاب این جنایت دیوانه بشماریم همه مردم را باید دیوانه بدانیم. و دیوانهتر از همه بیتردید کسانی هستند که در دیگران آثار جنونی را میبینند که در خود نمیبینند..."
امروز مردم. شاید هم دیروز بود یا یا ماه پیش یا اصلا سالها پیش شاید هم هنوز به دنیا نیامدهام یا اگر هم آمدهام، تا کنون زندگی نکردهام...نمیدانم فقط میدانم که دیگر چیزی نیست. نه امیدی، نه رویایی، نه راه نجاتی. غرق در کابوسهای تکرار شونده در مواجهه با ترسهای سالیان دور و اندوه آینده در کشاکش جان کندن و ادامه دادن... هوا گرم است؛ گرم که نه، داغ! آنقدر داغ که هر لحظه امکان دارد چاقویی بردارم و فرو کنم بر تمامی افکارم، اعتقاداتم، باورهایم. چه بیگانهام با نفس کشیدن چه در تضادم با روشنایی چه عجینم با سیاهی متنفرم از خورشیدی که میتابد بر همه چیز و روشن میسازد حقایق تلخ را پوچیها را دردها را خستگیها را آه چه بیگانهام با توهمی که نامش را زندگی نهادهاند...
آلبر کامو نوشت: " زیستن تنها با آنچه انسان میداند و آنچه به یاد دارد و محروم از آنچه آرزو دارد، چقد سخت است..." و من یک عمر با تمام وجود درک کردم که چه آهی در این " چقدر" وجود دارد! آهی که پشت سالها دویدن و نرسیدن نهفته است؛ سالها آرزو کردن و شکست خوردن! خواستن و نتوانستن؛ و در نهایت تحقیر شدن! آخ که به قول آفاناسی فت " غمِ آن آتشی را دارم که بر فراز همه هستی درخشید و اکنون به قلب شب میرود و گریه سر میدهد..." و اینگونه بود طاعون به بهترین کتابی که در تمام طول زندگیم خواندهام، تبدیل شد؛ دفعه اول که قبل از کرونا آن را خواندم، عاشقش شدم و اکنون که بعد از کرونا دوباره به سراغش رفتم، عابدش! چه حماسهای وای خدای من! آن صحنه مکالمه تارو و ریو زیر نورِ فانوس و دریای درآمده به رنگ مهتاب.... "من به علم یقین میدانم که هر کسی طاعون را در درون خود دارد؛ زیرا هیچکس، نه هیچکس در دنیا در برابر آن مصونیت ندارد. و انسان باید پیوسته مواظب خود باشد تا مبادا در یک لحظه حواس پرتی با تنفس به صورت دیگری، طاعون را به او منتقل کند, طاعون زده بودن بسیار خسته کننده است، اما خسته کنندهتر آن است که انسان نخواهد طاعون زده باشد! برای همین است که همه مردم خسته به نظر می رسند، زیرا امروزه همه مردم تا اندازهای طاعونی هستند. و باز به همین سبب، چند نفری که نمیخواهند طاعون زده باشند، با خستگی بی پایانی مواجه میشوند و در نهایت در مییابند که هیچ چیز به جز مرگ آن ها را از آن نجات نخواهد داد." و هیچ چیز جز مرگ ما را نجات نخواهد داد! و گمان میکنم اگر "بیگانه" یکی از بهترین شروعهای تاریخ ادبیات را داشته باشد، "طاعون"، بیشک، یکی از باشکوهترین پایانها را دارد "ریو، فریادهای شادی را که از شهر برمیخاست میشنید و به یاد میآورد که این شادی پیوسته در معرض تهدید است. مردم نمیدانستند اما او میدانست که در کتابها نوشتهاند که باسیل طاعون هرگز نمیمیرد و از میان نمیرود؛ ممکن است دهها سال در میان اثاث خانه و ملافهها بخوابد، توی اتاقها، زیرمینها، چمدانها، دستمالها و کاغذ پارهها منتظر بماند و در نهایت، شاید روزی برسد که طاعون، برای بدبختی و تعلیم انسانها، موشهایش را بیدار کند و بفرستد تا در درون شهری خوشبخت بمیرند...."
برای کسایی که فرندز رو دیدن بسیار دردناکه، به خصوص فرصتی که به متیو داده نشد. اگر فرندز رو ندیدین و میخواین ببینین، اول سریال رو ببینید بعد کتاب رو بخونید
یک سوپرایز بزرگ
از اولین کتابهایی بود که خوندم منوبه مطالعه علاقه مند کرد ارزش خوندن داره
شاهکاره یکی از بهترین کتاباییه که خوندم
قطعا ارزش خوندن داره یه بخشی از کتاب رو خیلی دوست داشتم که نشون میداد در مراسم سوگواری همه افراد به فکر روزمرگی و بازی و ترفیع درجه و …هستن این واقعیت رو خیلی جالب نشون داد
شروع داستان طوریه که کل داستان اسپویل میشه اما راوی خیلی جالب آدمو میبره تا انتها بین داستان های کوتاه به نظرم حرفی برای گفتن داره
شدیدا پیشنهاد میشه ارزش خوندن داره
واقعا تاثیرگذار بود در طول مطالعه چندبار تو فکر اینکه زنان در گذشته چطور زیر سایه سنت نادیده گرفته شدن به فکر فرو رفتم
عالی واقعا عالی تابحال چندین اثر از اقای معروفی خوندم هیچ وقت پشیمون نشدم
چندین مرتبه در طول داستان شوکه شدم و لذت بردم ارزش خوندن رو داره
این کتابو تو یکروز تمومکردم صفحه آخرو ۲ بار خوندم انگار آمادگی چنین پایانی رو نداشتم
