خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

بارهاى عاطفى غيرضرورى را با خودتان حمل نكنيد. به يادداشته باشيد: وقتى بر نداشته ها تمركز می كنيد، داشته ها را نيز از دست مى دهيد، وقتى بر داشته ها تمركز می كنيد، نداشته ها را به دست مى آوريد. از اين دستورالعمل استفاده كنيد؛ هر بار كه در ذهنم مشغول شكايت هستم، دليلى براى شكرگزار بودن به زبان می آورم. با پرسيدن اين سؤال، كينه را از وجودتان پاك كنيد؛ اين كينه به چه درد من مىﺧورد؟

فقط آدم‌هایی برام مهم‌ان که دلشون بخواد توی زندگی من باشن؛ یادته وقتی اومد، بهمون اعتماد کرد و رازهاش رو بهمون گفت؟ کسی این کار رو می‌کنه که بخواد توی زندگی آدم باشه و منم می‌خوام توی زندگی اون باشم.

سطح مشکلات و دغدغه های یک زن توی کره جنوبی برای یک زن که توی ایران و خاورمیانه زندگی میکنه زیادی پیش افتاده و لوسه. متاسفانه این کتاب دقیقا همینه، شاید یه سری از مشکلات هست که همه روزه همه زن ها درگیرش هستند و آزار میبینن ولی این مشکلات برای ما خیلی خیلی بزرگتر و عمیق تر از چیزیه که توی این‌کتاب هست و یه جورایی اعصابت خورد میشه از اینکه فقط به همون مشکلات بسنده شده.

این کتاب برام یه یادگاری از دوران دبیرستانه. یه کتاب ساده که خوب پیش میره و لحظات قابل لمسی داره؛ در کل اگه بخوای بگم کتاب بدی نیست برای وقتی که میخوای یه کتاب ایرانیِ ساده بخونی. پی نوشت: توقع خارق‌العاده‌ای ازش نداشته باشید.

پشت درخت توت

کتاب بسیار طولانی با توضیحات زیاد و اکثرا دلپذیر جوری که خودت رو قشنگ میتونی توی اون عالم تصور کنی به نظر من هرکسی باید دوبار این کتاب را بخواند:یکبار در دوران تجرد و یکبار بعد از ازدواج برای من به اندازه ده بار جلسه مشاوره کارامد بود

آنا کارنینا

After all, my mother always said that the only way two people can keep a secret is if one of them is dead...

Never Lie

من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی می‌کردم انس نگرفته بودم، دنیای دیگر به چه درد من ‌می‌خورد؟

بوف کور

تا به امروز، اگر قرار باشد از میان تمام کتاب‌هایی که خوانده‌ام، نام اثری را بیاورم که برای من معنای واقعی جمله‌ی «گاهی چه زود دیر می‌شود» باشد، بی‌شک «نازنین» داستایفسکی را انتخاب می‌کنم. کتابی که برای من فقط یک داستان نبود؛ انگار مواجهه‌ای بود با بخشی از حقیقت تلخ زندگی آدم‌ها؛ با حرف‌هایی که گفته نمی‌شوند، احساساتی که پنهان می‌مانند، غروری که اجازه نمی‌دهد دستمان را به موقع دراز کنیم و فرصت‌هایی که خیال می‌کنیم همیشه برای جبرانشان وقت داریم. اما همیشه وقت نداریم. داستایفسکی در چند صفحه‌ی پایانی کاری با من کرد که کمتر کتابی توانسته بود؛ چند صفحه‌ی آخر را با اشک و آه خواندم و بعد از تمام شدنش، مدتی فقط به آخرین صفحه نگاه کردم. شاید بعضی کتاب‌ها را تمام می‌کنیم و کنار می‌گذاریم؛ اما بعضی کتاب‌ها تازه بعد از تمام شدن، در ذهنمان شروع می‌شوند. «نازنین» برای من از همان‌ها بود.

نازنین

کمونیست‌ها در وضعیت دائمی جنگ با جهان قدیم هستند؛ آن‌ها از قلعه‌ای دفاع می‌کنند که از هر طرف به دست نیروهای نظم قدیم محاصره شده است. در این قلعه محاصره‌شده فقط یک هدف وجود دارد: مقاومت در برابر محاصره. و هر چیزی که این هدف را پیش ببرد، خوب است. در قلعه محاصره‌شده هر درگیری، هر کشمکش، فاجعه‌بار است، و هر نشانه ضعف، پیروزی برای دشمن، و هر نرمش در انضباط، مصیبت به حساب می‌آید. ارتش در نظام کمونیستی از دموکراسی بیزار است؛ در این ارتش، اطاعت از یک پیشوای نابخرد بهتر از پراکندن بذر هرج‌ومرج است‌، هر قدر هم که ذهنِ پشت آن با ذکاوت و نافذ باشد. پس اگر می‌دانیم که جوزف استالین، فیلسوفی تهی‌دست و بدوی است، بهتر است ذهنمان را متوجه اثبات خلاف این واقعیت کنیم، به‌جای اینکه، حتی در همین یک حوزه، اقتداری را که وجودش شرط پیروزی است، تضعیف کنیم. پس اگر می‌دانیم که ژید نویسنده بزرگی است، باز هم اگر تفنگدار قلعه، هرگز اسم او را نشنیده باشد، بهتر از آن خواهد بود که غرق در مطالعه آثار او شود و حتی یک‌بار، تیرش به خطا برود. و اگر فرمانده قلعه جنایتکار باشد، خاموش از کنار این مسئله گذشتن، بهتر از تن دادن به این خطر است که زیردستانش در پیگیری مجازات او، دروازه‌ها را بدون محافظ بگذارند.

مسئله اصلی‌ کتاب را نمی‌توان فقط در سیاست جست‌وجو کرد. بلکه میل انسان به داشتن یک پاسخ نهایی هم مطرح ‌می‌شود؛ همان لحظه‌ای که پیچیدگی جهان دیگر قابل تحمل نیست و آدم ترجیح می‌دهد یک توضیح کامل داشته باشد، حتی اگر برای حفظ آن توضیح مجبور شود بخشی از واقعیت را نادیده بگیرد. شاید بسیاری از خطاهای بزرگ فکری از جایی آغاز می‌شوند که نظریه دیگر برای فهمیدن جهان به کار نمی‌رود و جهان باید خودش را با نظریه هماهنگ کند. کولاکوفسکی از این منظر با یک وسوسه‌ی قدیمی ذهن انسان درگیر است: تبدیل تاریخ به داستانی که پایانش از ابتدا معلوم باشد. وقتی گذشته چنین خوانده شود، شکست‌ها دیگر شکست نیستند، قربانیان در خدمت ضرورت تاریخی قرار می‌گیرند و اتفاقاتی که می‌توانستند مسیر دیگری پیدا کنند، بعد از وقوعشان اجتناب‌ناپذیر جلوه می‌کنند. همین نگاه، ارزش مفهوم «مسئولیت» را برایمان برجسته‌تر می‌کند. اگر همه‌چیز محصول نیروهای تاریخی، طبقاتی یا اقتصادی تلقی شود، جای فرد در میان این ضرورت‌ها کجاست؟ توضیح دادن رفتار انسان با شرایطش ضروری است، اما توضیح هرگز نباید به حذف مسئولیت تبدیل شود. آدمی درون تاریخ زندگی می‌کند، اما همین آدم است که تصمیم می‌گیرد که موافق باشد یا مخالف. یکی از موضوعات تجربه‌ی قرن بیستم، عادی شدن تدریجی اموری است که در ابتدا غیرقابل‌قبول به نظر می‌رسند. هیچ جامعه‌ای یک‌باره به جایی نمی‌رسد که دروغ و خشونت را طبیعی بداند؛ چرا که زبان تغییر می‌کند و انسان کم‌کم برای چیزی که زمانی از آن شرم داشت، واژه‌ای قابل‌قبول پیدا می‌کند. کولاکوفسکی از همین زاویه اهمیت دارد که حاضر نیست میان زیبایی آرمان و کارنامه‌ی تاریخیِ پیروان آن یکی را به نفع دیگری قربانی کند. عدالت و برابری ارزش‌هایی واقعی‌اند؛ اما هیچ ارزش اخلاقی‌ای چنان مقدس نیست که بتوان به نام آن انسان مشخصی را نادیده گرفت. آرمانی که برای تحقق خودش به بی‌ارزش شدن انسان‌های واقعی احتیاج پیدا کند، در بنیادی‌ترین معنای اخلاقی دچار بحران شده است. این مسئله فقط متعلق به ایدئولوژی‌های بزرگ نیست. در زندگی عادی هم گاهی یک عقیده آن‌قدر برایمان مهم می‌شود که اطلاعات ناسازگار را حذف می‌کنیم تا تصویر قبلی‌مان دست‌نخورده باقی بماند. انسان گاهی ابتدا واقعیت را برای حفظ تصویری که از خودش ساخته، سانسور می‌کند. چون سازوکار ذهنی می‌تواند بسیار آشناتر از چیزی باشد که در تاریخ سیاسی تصور می‌کنیم. از طرف دیگر، تجربه‌ی شوروی یک نکته‌ی مهم درباره‌ی نهادها به ما یادآوری می‌کند: هیچ ساختاری را نمی‌توان فقط بر اساس نیت کسانی که آن را ایجاد کرده‌اند ارزیابی کرد. باید دید قدرت درون آن چگونه توزیع می‌شود، و چه سازوکاری امکان تصحیح خطا را دارد. نظامی که برای خطای رهبر یا حزب هیچ راه برگشتی باقی نمی‌گذارد، حتی با بهترین شعارها نیز به‌شدت آسیب‌پذیر است. نقد کولاکوفسکی البته خودش نباید به یک قطعیت تازه تبدیل شود. او در فاصله گرفتن از مارکسیسم ارتدوکس به یکی از جدی‌ترین منتقدان آن بدل شد، اما ارزش کارش دقیقا زمانی بیشتر است که آن را به معنای رد تمام سنت چپ نخوانیم. نقد یک ایدئولوژی زمانی جدی است که بتواند میان عناصر فکری آن تفکیک ایجاد کند؛ نمی‌توان نقد استالینیسم را بدون واسطه به نفی عدالت اجتماعی رساند. عمیق‌ترین مسئله‌ی کتاب هم شاید همین توانایی تفکیک کردن باشد. می‌توان هم از برابری دفاع کرد و هم با دولت مطلقه مخالف بود؛ چون هیچ نظریه‌ای آن‌قدر بزرگ نیست که انسان‌های واقعی را در حاشیه قرار دهد.