خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

فرقی ندارد ک فرد به گذشته یا اینذه سفر کند، درنهایت زمان حال تغییر نمیکند. پس این سوال مطرح میشود،فایده نشستن روی آن صندلی چیست؟ اما کازو همچنان معتقد است ک صرف نظر از مشکلاتی ک آدمها با آن مواجه میشوند ،همیشه قدرت غلبه بر آن را پیدا میکنند. فقط شهامت میخواهد. اگر این صندلی بتواند شخصیت کسی را تغییر بدهد، پس ب هدف خودش رسیده‌است.

و تمام شب را برای دخترهایی ک در تنهایی از خودشان خجالت مبکشند گریه کردم،دخترهایی ک بعدها از خود متنفر میشوند و مثل یک درخت توخالی، پوسته‌ای بیش نیستند وعاقبت به روزی می‌افتند ک هیچ جای اندامشان حساس نیست، روح و جسمشان همان پوسته است و خودشان نمیدانند چرا زنده‌اند.

سال بلوا

انگار یک میلیون فریاد توی سینه ام گیر کرده اما ناچارم در سینه ام نگه دارم چون چه فایده ای دارد فریاد بزنی وقتی فریادرسی نیست.

ویرانم کن 1/5

کاش دنیا دست زنها بود، زنها ک زاییده‌اند یعنی خلق کرده‌اند و قدر مخلوق خودشان را میدانند. قدر تحمل و حوصله و یکنواختی و برای خود هیچکاری نتوانستن را. شاید مردها چون هیچوقت عملا خالق نبوده‌اند، آنقدر خود را ب آب و آتش میزنند تا چیزی بیافرینند اگر دنیا دست زنها بود جنگ کجا بود؟

سووشون

گذران زندگی با نومید کردن گاه و بیگاه خود، کم تلخ نیست، نومید کردن دیگران هم تلخی دیگری‌است ک بار غم‌هایت را سنگین‌تر میکند. برای همین است ک هرگز نباید به تلفن جواب دهی یا در را بازکنی تا مجبور نباشی به فردی که پشت تلفن یا در است نه بگویی.

جزء از کل

مگذار ک عشق، به عادتِ دوست داشتن تبدیل شود مگذار ک حتی آب دادنِ گلهای باغچه، به عادتِ آب دادن گلهای باغچه تبدیل شود عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست؛ پیوسته نو کردنِ خواستنی است ک خود پیوسته خواهانِ نوشدن است و دیگرگون شدن تازگی ذاتِ عشق است و طراوت بافتِ عشق، چگونه میشود تازگی و ژراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟

عسل برایت یک عاشقانه‌ی آرام ساخته‌ام، یک انشای ساده‌ی مدرسه‌ای، خسته نیستی که بشنوی؟ خسته‌ام ؛ اما چرا نمیشود یک عاشقانه‌ی آرام را وقت خستگی شنید؟ نگفتم نمیشود.این هم اما میشود ک انسان انقدر خسته باشد ک نخواهد حتی یک قطعه‌ی بسیار لطیف و خستگی‌زدای موسیقی را بشنود. بخوان گیله مرد شاید ک عاشقانه‌ی آرام را اصولا برای لحظه‌های دشوار خستگی می‌سازند؛ اما اگر وقتی ک میخوانی خوابم گرفت و خوابم برد نمی‌رنجی؟

سه‌شنبه نه مژده‌ی شروع دارد نه نشاط پایان، نه سهمی از ابتدا نه دانگی از انتها. نه راهی‌است سربالا ک به امید رسیدن به قله‌ای بتوان نفس‌زنان و کوفته پیمودش، نه سرازیر است ک شادی ترک قله را با شوق رسیدن به خانهو زمین گذاتشن کوله و کندن پوتین‌های چسبیده به پا و بازکردن دگمه‌های بادگیر و درازکردن اسوده‌ی پاها را در خود داشته باشد. قله هم اما نیست. پس به داد سه‌شنبه‌ها باید رسید. ان را چنان لبریز کنیم ک به درون چهارشنبه‌ها سرریز کند واز انجا چکه چکه به درون کاسه‌ی ابی پنجشنبه‌ها بچکد.

میتوانی روی خاطره‌ها سرپوش بگذاری یا چه میدانم سرکوبشان کنی ولی نمیتوانی تاریخی را ک این خاطرات را شکل داده پاک کنی هرچی باشد این یادت بماند تاریخ را نه میشود پاک کرد نه عوض مثل این است ک بخواهی خودت را نابود کنی

اشتباه دیگرم این بود که آن طور با شور و شوق نگاهش می کردم. می بایست جلو خودم را میگرفتم همین اشتیاقم اورا ترساند💔

نازنین

نمى‌تونم... دوست ندارم خاطرات‌رو دوباره زنده كنم. من سه سال جنگيدم... سه سال خودم‌رو زن حس نكردم. انگار بدنم مُرده بود. در اين مدت عادت ماهانه‌اى در كار نبود و هيج احساس ‌و ميل زنانه‌اى هم نداشتم. و اين در حالى بود كه خيلى زيبا بودم... وقتى شوهر آيندم بهم ييشنهاد ازدواج داد... تو برلين، نزديك رايشتاگ... بهم گفت: "جنگ تموم شد، ما زنده مونديم. خيلى خوش‌شانس بوديم كه زنده مونديم. با من ازدواج كن." من مى‌خواستم بزنم زير گريه، فرياد بكشم، بزنم زير گوشش! يعنى چى با من ازدواج كن؟ الان؟ ميون اين همه كثافت، شوهر كنم؟ وسط دوده‌ها و آجراى سياه؟... به من نكَاه كن .. ببين من توچه وضعيتى هستم! تو اول از من يه زن بساز؛ برام گل بيار، ابراز علاقه كن، حرفاى قشنگ بزن. اين قدر دلم مى خواد يه كسى اين كارو برام بكنه! اين قدر منتظر چنين لحظاتى هستم!

_زنده بودن زمان میبره . از همه چیز دست برداشتن هم زمان میبره . _میرم بخوابم مسئله این‌است که فردا دوباره باید زندگی کند:)

_تا کنون کسی بامن اینجور حرف نزده همه مردم به من خل و دیوانه میگویند. _چون زبان تورا نمی فهمند چون تو نزدیکتر به طبیعت هستی و با زبان گنگ آن آشنایی.

سه قطره خون