حس میکنم زیر لایهای از یخ گیر افتادهام و به همان هوای کم زیر یخ دلخوشم و آن یخ سرد و سخت من را از هوایی که میتواند نجاتم بدهد دور نگهداشته؛ چیزی نمانده غرق بشوم.
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
خیلی دوسش داشتم و نمیدونم چرا ی جورایی منو یاد شازده کوچولو انداخت
وای این جلد🥲🥲 آدناااا🥲
لا مالدی تسیونه آمالفیتانا 🌊🌪️🐚⛓️⛴️
گفتم: «درسته.همه چی بد نبوده. آشنا شدن با تو درست نقطه ی مقابل بدبختی بوده.»
من هم معنای دست و پنجه نرم کردن با دلبستگی به کسی را که بهتر بود از جغرافیای او دل بِكَنم، می دانستم. |هیون
خوشحالی بستگی به این داره که چطور به زندگیت نگاه میکنی.
اون نظریه مسخرهم دربارهی هنر رو یادت میآد؟ اینکه آدمها کنار هنر پیر میشن، اما خود هنر همیشه تر و تازه میمونه؟ خب، فکر میکنم این موضوع تا حدی درباره خاطرهها هم درست باشه
شجاعبودن یعنی بیدارشدن از خواب در مواجهه با روزی که ترجیح میدهید از خواب بیدار نشوید. شجاعبودن یعنی حاضربودن در قلب خود؛ قلبی که شکسته و به میلیونها قطعهٔ مختلف تبدیل شده و هرگز نمیتوان آن را درست کرد. شجاعت یعنی ایستادن در لبهٔ پرتگاهی که در زندگیِ شخصی ایجاد شده و رو برنگرداندن از آن، پنهاننکردن ناراحتیِ خود زیر ماسک کوچک «مثبت فکر کن». شجاعت یعنی بگذاریم درد آزاد باشد و تمام فضای موردنیازش را اشغال کند. شجاعبودن یعنی نقل این داستان. هم وحشتناک است و هم زیبا.
گفتم موضوع خیلی مهمی است پرسید خبر مرگ کسی را میخواهید بدهید؟ گفتم نه اما تقریبا در همین حدود پرسید آیا کسی تصادف سختی کرده است؟ گفتم نه یک جراحت درونی است باصدایی ک حالا قدری ملایمتر شده بود گفت؛ که اینطور یک خونریزی داخلی بوده است؟ گفتم نه یک جراحت و زخم روحی است، موضوعی کاملا روحی ظاهرا کلمه روحی برای او کاملا غریبه بود زیرا سکوت سختی کرد گویی وقتی مسئلهای به روح و روان ارتباط پیدا میکند نمیتواند به هیچ وجه مهم و حیاتی باشد.
تو هنوز به پایینترین سطح خودت نرسیدی. وقتی میریم زیر آب، ی جایی هست ک میتونیم زمین رو زیر پامون حس کنیم، کف صخره، ب اونجا میگن پایینترین سطح رسیدن ب اونجا میتونه آرامشبخش باشه، چون میدونیم وقتی ب اونجا برسیم میتونیم دوباره پامون رو روی اون سطح فشار بدیم و خودمون رو بکشیم بالا اما اگه زمین رو زیر پامون حس نکنیم، ترسمون رفتهرفته بیشتر میشه. زندگی هم همینطوره باید پات برسه به اون صخره، به پایینترین سطح، تا احساس آرامش کنی شاید رسیدن ب اونجا برای تو هم خوب باشه. از کجا میدونین ک هنوز ب اونجا نرسیدم چون قبل از رسیدن ب اون سطح احساس تنهایی و ویرانی ببشتری رو تجربه میکنیم
در تاریکی، سه لا شده و زانوان در بغل گرفته روی تخت نشسته بود و کلنجار ذهنیش چنان بود که نفس در سینه حبس کرده بود. اما هر قدر خلجان فکر و خیال بیشتر میشد با وضوح بیشتری میدید که بیتردید و به راستی چیزی را فراموش کرده و نکته به ظاهر ساده کوچکی را در زندگی نادیده گرفته بود و آن اینکه مرگ میرسد و همه چیز تمام میشود و شروع کردن کاری در این مهلت کوتاه عملی بیهوده است و این درد درمانی ندارد. بله، این حقیقتی دردناک است اما همین است که هست.
گاهی فکری عجیب، خیالی واهی، و به ظاهر سخت از واقعیت دور، در ذهن آدم چنان قوت می گیرد که آدم آن را معقول و عملی می پندارد، سهل است، در صورتی که با میلی شدید و سودایی همراه باشد، ممکن است آن فکر را امری ناگزیر و محتوم و مقدر بشمارد، چیزی که ممکن نیست حقیقتا شدنی باشد. شاید کار از این هم فراتر رود.
بهتر است خیال برت ندارد، آدمها چیزی برای گفتن ندارند. واقعیت این است که هرکس فقط از دردهای شخصی خودش با دیگری حرف میزند. هرکس برای خودش و دنیا برای همه. عشق که به میدان میآید، هرکدام از، طرفین سعی میکنند دردشان را روی دوش دیگری بیندازند، ولی هرکاری که بکنند بینتیجه است و دردهاشان را دست نخورده نگه میدارند و دوباره از سر میگیرند، باز هم سعی میکنند جایی برایش پیدا کنند. میگویند: (( شما دختر قشنگی هستید.)) و زندگی دوباره آنها را به جنگ میگیرد، تا وقتیکه دوباره همان حقه را سوار کنند و بگویند: (( شما دختر خیلی قشنگی هستید! )) وسط این دو ماجرا به خودت مینازی که توانستهای از شر دردت خلاص بشوی، ولی عالم و آدم میدانند که ابداً حقیقت ندارد و در بست و تمام کمال نگهش داشتهای، مگر نه؟
زمان گذشت! قرنها گذشت! "زمان" با خودش همهچیز را به اضمحلال برد. بتها همگی زنگ زدند. باورها فاسد شدن. مردان خدا آنهایی بودند که در فقر و بیکسی و در عزلتشان پوسیدند. شیاطین آنهایی بودند که ادعا کردند از طرف خدا اند. زنانِ صومعه، لکاته از آب درآمدند. قدیسان واقعی در فاحشهخانه مشغول کار بودند. همچون "سونیا" در جنایت و مکافات و "مالی" در سفر به انتهای شب. هر بار فکر کردم به واقعیتی رسیدم، مانند شبحی از من گریخت! همان که نیچه گفت: "حقیقتی در کار نیست، تنها تفاسیر وجود دارند." اما این چشماندازها نیز منقضی میشوند! حال "زمان" با مکافات بسیار و ملالت و مرارت به ما فهماند که هر بتی تاریخ انقضایی دارد. مطلقا، هیچچیز در برابر گزندِ زمان، مصون نیست. انتخابم چیست؟! دو سناریو در اختیار دارم. معناگرایی یا هیچانگاری. اما پسِ این دو انتخاب، در واقع هیچانگاری و بیباوری مستور شده! ما در دوران پس از طوفان نوح هستیم. دیگر هیچ ارزشی نمانده که قداستاش را توانسته باشد حفظ کند. انسان به هر چه دست زد گندید. ما بر همدگیر آن روی توحش و ددخویی انسان را عیان کردیم. همدیگر را کشتیم. به مادران و خواهران هم تجاوز کردیم. بچهها را خفه کردیم. سپس با تفرعن فریاد میزنیم: ما انسانیم! ما متمدنیم! عجب تف سربالاییست این تمدن! بورژوازی برای صیانت از مال و اموال خود در برابر فقرا دولتها را ساختند و بعد بتِ زنگارین خدا را مزینش کردند و اسمش را گذاشتند "سرزمین مادری"! به فقرا گفتند برای حراست از سرزمین مادری جانتان را هم فدا کنید. اما پشت این بت، درواقع زمینها و ثروتِ بورژوازی بود که در حال حراست از دست اجنبیها بود. فقرا در آتش جنگ سوختند، بورژوازی با این آتش خودش را گرم کرد. این است ذات مبرهن انسان. حال آنکه به روحِ عفیفِ انسان باور دارد، باید بداند بر کوهی از جهالت و بلاهت ایستاده! — امیرمهدی
با قلم عباس معروفی از سمفونی مردگان اشنا شده بودم. هردو کتابی که از عباس معروفی خوندم هدیه از عزیز ترین افراد زندگیم بودن. وقتی سمفونی مردگان و میخوندم هرکاری میکردم نمیتونستم از غم ایدین جدا بشم. فکر نمیکردم سال بلوا بتونه به پای سمفونی مردگان برسه ولی حقیقتش فکر میکنم رسید. من متاسفانه چندان میونهام با خلاصه داستان خوب نیست پس اونو میسپرم به دوستان صرفا نظرم و میگم .. قصهی نوشافرین رو از زمانی دنبال میکنیم که پدرش رو از دست داده در ادامه پدر نه به جهت شخص خودش بلکه به جهت تاثیری که هم خودش و هم اعمال و مرگش در زندگی نوشافرین داره توی داستان اورده میشه. اما شخصیت های اصلی داستان نوشافرین و دکتر معصوم اند! من شخصیت دکتر معصوم و نه از جهت حضورش بلکه از نظر تاثیر گذاری، موثر تر از حسینا میدونم و فکر میکنم خیلی شخصیت مهم تری بود_شاید اسپویل بشه براتون_ مثلا من فکر میکنم اونچه زندگی نوشافرین رو نابود کرد عشقش به حسینا نبود که اگه اینطوری فکر کنم احتمالا تفاوتی با خود دکتر معصوم ندارم! بلکه زندگی نوشافرین رو دکتر معصوم با کارها ، خساستش و بی مهری هاش به نابودی کشید.اوایل داستان توصیف ها اونقدر از دکتر معصوم بد نبود، چیزی که من احساس میکردم علاقهی نوشافرین به همسری بود که هیچ درکی از احوالش نداره که خب در ادامه مشخص شد از اول هم هیچ مهر و محبتی در دکتر نبود ! حالا بگذریم .. مهمترین ویژگی کتاب توصیف جامع و فوق العادهی عباس معروفی از شرایط اجتماعی و سیاسی ایران بود. وقتی سروان خسروی دار رو نصب کرد فکر میکرد اینجوری جلوی یاغی ها رو میگیره اما نه تنها اوضاع بدتر شد بلکه مردم هم بر علیهاش شدن. حتی مخالفای دار ، طرفدارش شدن.حالا درسته دار و نصب کردیم ولی انقدر وحشیانه نکشید ! دکتر معصومی که خارج ایران تحصیل کرده بود اما ذهنیت سنتی و مرد سالارانه و خرافاتیش همچنان باقی مونده بود. مثلا دکتر معصوم هیزی رزم آرا رو نسبت به زنش تو خونهاش نمیدید ولی زنش بره خونهی همسایه عیبه ! دکتری بدون ذرهای دلسوزی برای کسی به جز مادرش. من تا صفحههای اخر فکر میکردم دارم اتفاقات سال بلوا رو میخونم و بعد متوجه شدم اتفاقاتی بود که باعث شروع سال بلوا شده بود. کتاب و که میخوندم یاد نوشافرینهای واقعی میفتادم. چندتا نوشافرین خودم میشناسم ؟ یکی از صحنههای مورد علاقهام مرگ نوشافرین و عزاداری بقیه زنها براش بود. اخه زن شما که از خونه بیرون نمیرفت ، چطور جذام گرفت ؟ البته به خوشگلی زن شما مادر بزاید. اوایل کتاب کمی گنگ بود تا با قلم معروفی همراه بشم منتها هرچی جلوتر میرفت همهچی واضحتر میشد. اونقدر کتاب پرباری بود که خیلی راحت میشه برای هر قسمتی ساعت ها صحبت کرد ولی متاسفانه نه علمشو دارم نه تواناییشو .. همینارو پذیرا باشین 🙇🏻♀️ داشتم فکر میکردم چه نمرهای بدم، اول که اصلا چطور میشه خوبی و بدی کتاب و با عدد نشون داد ؟ دوم اینکه به سال بلوا ۵ ندم به چی بدم ؟ اصلا باید چطور میبود که نبود ؟ نقد خاصی ندارم فقط چندان قصهی عشق حسینا و نوشافرین برای من خاص نبود. صرفا احساسات خود نوشافرین بود که برای من جذاب بود. حالا بازم میگم به نظرم قصد خود عباس معروفی هم همین بود. وگرنه که حسینا تا اخر مبهم موند.
کتابی که هر ایرانی باید بخونه 🥺😍 رفتن به دنیای افسانه ها و شهرزاد واقعا زیباست 🍒🦋
گویی مراكه: درغم وتيمار صبركن! بيهوده صبر در غم و تيمار چون كنم؟ نه ياربا من است ونه دل دربر من است بى دل چگونه باشم وبى يار چون كنم؟
الایزا از مادرش میپرسد: شما هم هنوز به او فکر میکنید؟ هنوز هم گاهی انتظار شنیدن صدای پایش را دارید؟ صدای خرف زدنش را؟ صدای نفسهایش را وقتی شبها خواب است؟ چون من دارم. همیشه. من هنوز هم فکر میکنم یک روز صبح، از خواب که بیدار میشوم، میبینم دوباره همانجا کنارم دراز کشیده؛ یک شیار و شکنی در زمان پیدا خواهد ضد و ما باز هم برمیگردیم به همانجا که بودیم، به همان زمانی که او زنده بود و نفس میکشید.
باعث تغییر چهره، گذشت سالها نیست بلکه چگونگی زندگی است.
