دیگر خوب یا بد بودن چیزی برایم مهم نبود؛هرچیزی در هر صورتی بد بود.
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
دارم میمیرم و هر روز و هر لحظه پیش خدا خواهم بود. خدا را پیرمردی خرفت و عصبانی با موهای آشفته تصور می کردم که پتویی راه راه دور خودش پیچیده است. یادم می آمد انگار قبلا توی کتاب مقدس خوانده ام که پاهایی از جنس برنز دارد. پیش خودم فکر می کردم بهشت جای راحتی نیست و از تختخواب، آتش، خورشید کتاب و غذا خبری نیست؛ آنجا همه چیز در حال سکون است و برگ درختها با وزش باد تکان نمیخورد؛ موسی هم آنجاست و آن پاهای ترسناک برنزی. خطاب به خدا گفتم: «لطفاً من رو نبر به بهشت. بذار توی قبرم بمونم و آرامش داشته باشم.» اما می دانستم چنین چیزی را قبول نمیکند باید به خاطر همه گناهانی که مرتکب شده بودم مجازات میشدم، این بار گفتم: «خدایا لطفاً بذار زنده بمونم و توی همین دنیا تاوان کارهام رو بدم. بعدش هم وارد بهشت نشم و همون جا توی قبرم آروم بخوابم.»
گاهی ترسناک ترین آدم ها آن هایی هستند که فکر می کنی می توانی بهشان اعتماد کنی.
اما هرگز نتوانسته بود بهشت را فراتر از چیزی که به او یاد داده بودند، تصور کند
سر را به تندی تکان داد تا افکار بیمارگونه را از ذهن بزداید. آنها از کجا میآمدند؟ آیا پیامد حرفهایی بودند که نیچه در مورد مرگ میزد؟ نه، نیچه آن افکار را نه تنها به ذهن او وارد نکرده، بلکه حتی بسیاری از آنها را از ذهن او رانده بود. آن افکار را همیشه داشت. از مدتی پیش، به آنها توجه نشان میداد، ولی آگاهی نداشت که هرگاه آن افکار را کنار میزند، کجا میروند و جمع میشوند.
اخرین پاداش یک مرده، این است که دیگر نخواهد مرد.
اطلاع از اخرین مصیبت ،امید است
«حقیقت، مقصد نیست، کار مقدس، تلاش برای یافتن حقیقت است! از خودشناسی مقصد، کاری میشناسید؟ کارهای فلسفی من، به نوعی از ماسه ساخته شدهاند. مدام افکار خود را تغییر میدهم. با این حال، یکی از جملات پایدار خود را بر زبان میآورم: کسی باش که باید بشوی، انسان چگونه میتواند بدون در نظر گرفتن حقیقت، بفهمد کیست و چیست؟»
زندگی من تبديل به سفر شده، احساس مى كنم تنها خانه و مكان آشنايى كه هميشه بايد به آن برگردم، بيمارى است.
او لذت مورد توجه قرار گرفتن را بسيار زياد مى دانست، زيرا رنج حاصل از پيرى، مشاهده داغ عزيزان و عمر بيشتر از افرادى كه مورد علاقه انسان هستند، به دليل ترس از ادامه زندگى به گونه اى است كه انسان دوست دارد مورد توجه قرار گیرد.
ولى يوزف، بيمارى عشق، مربوط به علم پزشكى نيست.
کاش انسان میتوانست با چشم ببلعد!هميشه هنگام مطالعه مؤثر، احساس خستگى میکنم.
مى خواهم كتابهاى تو را مطالعه كنم، فرستادن اين طلاعات به مغز از روزنه سه ميليمترى ميان عنبيه، رنجى ابدى است!
من هم به اینده امید زیادی داشتم و میدانستم موفق میشوم،لازم بود موفق بشوم ، همه از من چنین انتظاری داشتند.
در اندوه،کجا نقش خیال انگیزی یافت شدنی است؟
پسرک پرسید: (( شجاعانه ترین حرفی که تا حالا زده ای چی بوده ؟)) اسب گفت :(( کمک))
پاندای بزرگ پرسید:(( کدومش مهمتره ، سفر یا مقصد ؟)) اژدهای کوچک گفت:(( همسفر))
اساساً آدم مغرور و خودخواهی نبود، اما خیلی طول میکشید تا با کسی اخت شود. لایه ای از سردی همیشه قیافه اش را میپوشاند و خیلی طول میکشید تا درون خود را به کسی بنمایاند.
کسی که در عمرش گرسنگی نکشیده، کسی که از سرما نلرزیده، کسی که شب تا سحر بیخواب نمانده، چگونه ممکن است از سیری، از گرما، از پرتو آفتاب صبح لذت ببرد.!!
سپیده رندگی جدید هم درخشیدن خواهد گرفت، حقیقت پیروز میشود و ما هم رنگ خوشبختی را خواهیم دید! عمر من قد نمیدهد، تا آن موقع کلکم کنده میشود، ولی نواده های یکی از ما بالاخره این روز را خواند دید...
