نفسی صرفاً از روی عادت میکشید...
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
وقتی امید وارد مغازه شد، همهچیز به هم ریخت...
هر گاه آدمی روی تخت پادشاهی بنشیند، برده میشود. هرگاه ادم ها به کنه روح خود برسند، کتاب زندگیشان بسته خواهد شد. هر گاه آدمی به کمال خود برسد به پایان رسیده است. ادمی چون میوه است، که هرگاه برسد میافتد و از بین میرود.
همه چیز یه بازیه،ایوری گرمبز. تنها چیزی که ما می تونیم توی زندگی درباره اش تصمیم بگیریم اینه که ایا برای برد بازی میکنیم یا نه.
«... آنچه ما در این لحظات نیاز داریم همدردی نیست بلکه فرصتیست تا دوباره تسلط خویش را بر هیجاناتمان بدست آوریم.» این جمله خودش یه کلاس هوش هیجانیه!
بنظرم این جلد قشنگ بود ولی جلد های بعدیش واقعا بد بودن و الکی اینقدر معروف شد
دلم نمی خواهد بمیرم از مرگ میترسم💔
نمی توانم تصمیم بگیرم از آدم ها خوشم می آید یا نه.
کلی دوا و دارو نیازه تا بتونم وانمود کنم یه نفر دیگه ام💔
برای تمام کسانی که زجر کشیده اند،خودتان می دانید چه کسانی هستید.
اهل کتاب شعر نیست، چون به نظرش آنها پایان ندارند.فکر میکند اندوه هم باید پایانی داشته باشد. به خودکشی فکر کرده است.
«نسلهایی که به صد سال تنهایی محکوم شدهاند، فرصت دوبارهای روی زمین نخواهند داشت.» باتوجه به نشر جمله فرق داره
«خودم را از چشم دیگران پنهان میکردم و به شوخی پناه میبردم.»
یه کمی تغییر دادم ولی این بند خیلی عالیه : «در زندگیای که ایوان ایلیچ برای خود ساخته بود، آنچه بیش از همه اهمیت داشت این بود که همهچیز درست و شایسته به نظر برسد؛ اما اکنون که مرگ نزدیک شده بود، دیگر هیچکدام از آنها معنایی نداشت.»
بینظیر ترین کتابی بود که خوندم. بانوی اصیل ایرانی 🌱
قانون من این است که زندگی کن و بگذار دیگران هم زندگی بکنند!
من بعضی وقتها خودم را قایم می کنم، خودم را قایم می کنم تا کارهایی را که نتوانسته ام بکنم پنهان کنم. بعضی وقتها هیچ جا رو نشان نمی دهم، می ترسم، چون از فکر زبانهای هرزه ای که چه ها دربارهٔ من خواهند گفت به خودم می لرزم، چون مردم از هر چیز آدم لطیفه درست می کنند، از هر چیز آدم، و بعد به همه کار آدم هم کار دارند، از زندگی خصوصی اش گرفته تا زندگی عمومی، و همه را هم وارد ادبیات می کنند، چاپش می کنند، می خوانند، مسخره اس می کنند و سر زبانها می اندازند!
« آه دوست من! بدبختی یک بیماری واگیر دار است. آدم های بیچاره و بدبخت بایستی از همدیگر دوری کنند، تا بدبختیشان به هم سرایت نکند و بیشتر نشود.»
بیست و هشتسالهام، اما هنوز وقتی کسی سرم داد میزند، آنقدر کوچک میشوم که میتوانم در خودم قایم شوم.
خیلی وقت است داریم ادا درمیآوریم. ادای خوشبختی سادهای که در این بدبختی محتوم ابدی گمش کردهایم. از کِی شروع شد؟ کجا، کدام روز؟
