«رستگاری را در آن میدانم که عبارت ( چنان بود ) را به ( چنان خواستم )، برگردانم»
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
توی این بازی داشتن قدرت همه چیزه.
پس چیزی که معمولا شاهدش هستیم نا امیدیه. نا امیدی از اینکه اونها نمیتونن به نابود کردن زندگی خودشون اکتفا کنن و دیگران رو هم پایین میکشن.
گفت: مرا یادت هست؟ دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم، چرا یادم به وسعت همه تاریخ است؟ و چرا آدمها در یاد من زندگی میکنند و من در یاد هیچکس نیستم؟
دکتر گفت: «چهاش هست؟» گفتم: «توی سرش بازار مسگرهاست، توی دلش رخت میشورند، توی پاهاش سیم میکشند.» دکتر گفت: «ببرش دیوانه خانه.»
چشم ها همه چیز رافاش مى كنند ومى گویند كه چه كسى بى رحم است، چه كسى اگرزیر دستش بيفتى دنده هايت راخورد مى كند وچه كسى حتى ازشمامى ترسد. ترسوها، آنها كسانى هستند كه دوست دارند پاچه شان را بگیرم ، نمى دانيد چه لذتى دارد به حساب اين نوكرصفت ها رسيدن،
حضورش برایم اهمیتی نداشت اما غیبتش خیلی آزاردهنده بود.
آدم چایی را میخورد که به شاشیدنش بیرزد.
نه برج و باروی سنگی، نه دیوارهایی از برنج پتکخورده، نه سیاهچالهای بیهوا و نه زنجیرهای محکم آهنین هیچیک نمیتواند روح قوی را در بند نگاه دارد. اما وقتی که زندگی از قیدهای دنیوی خسته شود، هرگز از آزاد کردن خویش عاجز نیست.
با نگرش به در هم بودگی، بینشی که نشان میدهد ما با یکدیگر و با تمام زندگی در ارتباط هستیم، نیازی نیست منتظر بمانیم تا روزی در بهشت با عزیزانمان ملاقات کنیم. آنها همین حالا در کنار ما حضور دارند.
- نورا چون بعضى اوقات تنها راه برای یادگرفتن، زندگی کردنه.
میگفت: چارلی ، خیلی مهمه که انسان گاهی اوقات فقط حضور داشته باشه.
اون بیرون دنیا بهت وقت اضافی نمیده. حتی توی سخت ترین لحظهها.
همیشه که نمیتونی همهٔ جزییات رو برنامهریزی کنی. همیشه یه اتفاقهایی میافته که امادگیش رو نداریم. گاهی باید در لحظه زندگی کنی. بذار زندگی غافلگیرت کنه
ما تا کنون دريافتهایم که نمیتوان زمین را یک مکان امن و در حصار حفاظت پیچیده برای زیست انسان تلقی کرد چرا که امکان پیشبینی خیر یا شری که هرزمان ممکن است ناگهان از فضا بر سر ما نازل شود نداریم.
شاید مریخیها هم مثل ما به وجود خدا ایمان داشتند و دعا میکردند. بدون شک اگر از این جنگ هیچچیز دیگری یاد نگرفتیم، دستکم به ما شفقت آموخت - شفقت برای آن موجودات زبونی که از برتری ما رنج میکشند.
من تو را بیپروا و مشتاق، همانطور که خودم بودم، به سوی بدبختی جبرانناپذیر هدایت نمیکنم.
من تو را بیپروا و مشتاق، همانطور که خودم بودم، به سوی بدبختی جبرانناپذیر هدایت نمیکنم.
مکان مرگ و زندگی، جایی در میان تصور و آگاهی ماست.
«کافی بود این گفتوگو یکدقیقهی دیگر ادامه یابد تا خصومت دیرینه فروکش کند. ایوان نیکیفورویچ دیگر دستش را هم در جیبش کرده بود تا انفیهدانش را بیرون بکشد و بگوید: باشد خدمت تان بگذارید دوستانه خدمتتان عرض کنم ایوان ایوانویچ! شما اصلاً معلوم نیست برای چه رنجیدید، فقط برای خاطر اینکه من شما گفتم غاز!»
