خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

..@eerfann1جمله

«رستگاری را در آن میدانم که عبارت ( چنان بود ) را به ( چنان خواستم )، برگردانم»

پس چیزی که معمولا شاهدش هستیم نا امیدیه. نا امیدی از اینکه اونها نمیتونن به نابود کردن زندگی خودشون اکتفا کنن و دیگران رو هم پایین میکشن.

خفاش
تصویر پروفایل NahalNahal@inahalجمله

گفت: مرا یادت هست؟ دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم، چرا یادم به وسعت همه تاریخ است؟ و چرا آدم‌ها در یاد من زندگی می‌کنند و من در یاد هیچکس نیستم؟

سال بلوا

دکتر گفت: «چه‌اش هست؟» گفتم: «توی سرش بازار مسگرهاست، توی دلش رخت میشورند، توی پاهاش سیم میکشند.» دکتر گفت: «ببرش دیوانه خانه.»

چشم ها همه چیز رافاش مى كنند ومى گویند كه چه كسى بى رحم است، چه كسى اگرزیر دستش بيفتى دنده هايت راخورد مى كند وچه كسى حتى ازشمامى ترسد. ترسوها، آنها كسانى هستند كه دوست دارند پاچه شان را بگیرم ، نمى دانيد چه لذتى دارد به حساب اين نوكرصفت ها رسيدن،

دل سگ

نه برج و باروی سنگی، نه دیوارهایی از برنج پتک‌خورده، نه سیاه‌چال‌های بی‌هوا و نه زنجیرهای محکم آهنین هیچ‌یک نمی‌تواند روح قوی را در بند نگاه دارد. اما وقتی که زندگی از قیدهای دنیوی خسته شود، هرگز از آزاد کردن خویش عاجز نیست.

جولیوس قیصر
تصویر پروفایل NahalNahal@inahalجمله

با نگرش به در هم بودگی، بینشی که نشان می‌دهد ما با یکدیگر و با تمام زندگی در ارتباط هستیم، نیازی نیست منتظر بمانیم تا روزی در بهشت با عزیزانمان ملاقات کنیم. آنها همین حالا در کنار ما حضور دارند.

همیشه که نمی‌تونی همهٔ جزییات رو برنامه‌ریزی کنی. همیشه یه اتفاق‌هایی می‌افته که امادگیش رو نداریم. گاهی باید در لحظه زندگی کنی. بذار زندگی غافلگیرت کنه

ما تا کنون دريافته‌ایم که نمی‌توان زمین را یک مکان امن و در حصار حفاظت پیچیده برای زیست انسان تلقی کرد چرا که امکان پیش‌بینی خیر یا شری که هرزمان ممکن است ناگهان از فضا بر سر ما نازل شود نداریم.

جنگ دنیاها

شاید مریخی‌ها هم مثل ما به وجود خدا ایمان داشتند و دعا می‌کردند. بدون شک اگر از این جنگ هیچ‌چیز دیگری یاد نگرفتیم، دست‌کم به ما شفقت آموخت - شفقت برای آن موجودات زبونی که از برتری ما رنج می‌کشند.

جنگ دنیاها

«کافی بود این گفت‌وگو یک‌دقیقه‌ی دیگر ادامه یابد تا خصومت دیرینه فروکش کند. ایوان نیکیفورویچ دیگر دستش را هم در جیبش کرده بود تا انفیه‌دانش را بیرون بکشد و بگوید: باشد خدمت تان بگذارید دوستانه خدمت‌تان عرض کنم ایوان ایوانویچ! شما اصلاً معلوم نیست برای چه رنجیدید، فقط برای خاطر این‌که من شما گفتم غاز!»