«برای مارکسیستها از دیرباز هیچ چیز بدیهیتر از این نبود که مارکسیسم، انقلابیترین نظریه سیاسی است که برایش در درجه نخست مهم است جهان را تغییر دهد و به سلطه وضعیت اجتماعی ناگواری که تاکنون بر انسانها حاکم بوده است، پایان دهد؛ البته نه با مطالبات صرف، بلکه با تحلیل کاپیتالیسم و با پردهبرداری از گرایشهایی که درون کاپیتالیسم گذار به سوسیالیسم و اجتماع بشری بیطبقه و بیحکومت آتی را همواره میکرد؛ سوسیالیسمی که قرار بود ارمغانآور صلح در جهان باشد. بنابراین مارکسیسم پنداشت خود را به منزله سوسیالیسم علمی، از این رهگذر در برابر سوسیالیسم آرمانشهری، پیشامارکسیستی قرار میداد که نگاه سلبی محض نسبت به واقعیت تاریخی را کنار میگذاشت و نیروی بالقوة انقلابی را در واقعیت ظاهرأ ارتجاعی محض کشف میکرد. در مارکسیسم، بر خلاف بیشتر سوسیالیستهای نخستین، توصیفاتی عینی درباره جامعه سوسیالیستی آتی تقریبا وجود ندارد.»
مارکس، منطق درونی سرمایهداری را چنان تحلیل میکرد که گذار تاریخی به سوسیالیسم از دل همین تناقضها قابل انتظار باشد. با این حال، مسیر سرمایهداری در قرن بیستم و پس از آن نشان داد که این نظام توانایی شگفتانگیزی برای اصلاح، بازسازی و سازگار شدن با بحرانهای خودش دارد. گسترش حقوق کار، دولت رفاه، سیاستهای بازتوزیعی و تغییر ساختار تولید، بسیاری از پیشبینیهای خطی دربارهی فروپاشی سرمایهداری را پیچیده کرد. مارکسیسم در تحلیل مناسبات طبقاتی، انباشت سرمایه و تضادهای ساختاری سرمایهداری ابزارهای نیرومندی در اختیار تاریخنگار و جامعهشناس گذاشت، اما تبدیل این تحلیلها به یک ضرورت تاریخیِ قطعی، پرسشهای جدیتری ایجاد میکند. تحلیل مارکس هنوز امکان نقد جهان موجود را فراهم میکند، حتی اگر تاریخ دقیقا مطابق آیندهای که از دل آن تحلیل انتظار میرفت پیش نرفته باشد.
















