خانه کتاب بی

توتالیتاریسم و طرفداران آن

ناشر: نشر کتاب پارسه
۴۷ بازدید

معرفی کتاب توتالیتاریسم و طرفداران آن

«توتالیتاریسم و طرفداران آن» کتابی است در قلمرو اندیشه سیاسی و فلسفه اجتماعی که به یکی از مهم‌ترین مسئله‌های جهان مدرن می‌پردازد: چگونه قدرت می‌تواند از دلِ وعده نظم، عدالت یا رهایی، به سازوکاری سرکوبگر و تمامیت‌خواه بدل شود. لشک کولاکوفسکی در این اثر، با نگاهی تیزبین و انتقادی، سراغ ریشه‌های فکری و اجتماعی توتالیتاریسم می‌رود و نشان می‌دهد این پدیده فقط به حکومت‌های خشن محدود نیست، بلکه با نوعی شیفتگی فکری و سیاسی نیز تغذیه می‌شود. این کتاب فضای بحث‌محور و تحلیلی دارد و بیشتر بر ایده‌ها، استدلال‌ها و نسبت میان آزادی، ایدئولوژی و قدرت تمرکز می‌کند. خواننده در خلال متن با پرسش‌هایی روبه‌رو می‌شود درباره اینکه چرا برخی اندیشه‌ها، به‌جای رهایی، به حذف و اطاعت می‌رسند و چگونه روشنفکران و هواداران نظام‌های بسته می‌توانند در شکل‌گیری چنین ساختارهایی نقش داشته باشند. نثر اثر، جدی و تأمل‌برانگیز است و برای کسانی مناسب است که به فهم عمیق‌تر سیاست، تاریخ ایده‌ها و سازوکارهای قدرت علاقه دارند. «توتالیتاریسم و طرفداران آن» از آن کتاب‌هایی است که بیش از آنکه فقط اطلاعات بدهد، ذهن را درگیر می‌کند و خواننده را به بازاندیشی درباره آزادی، مسئولیت و خطرهای ایدئولوژی دعوت می‌کند.

مشخصات این نسخه

صفحات
192
زبان
fa
نوع جلد
شومیز
قطع
-
ISBN
-
تاریخ چاپ
۱۴۰۴
محل دسترسی
فروشگاه
وضعیت فروش
ناموجود برای خرید

درباره لشک کولاکوفسکی

تصویر لشک کولاکوفسکی

لشک کولاکوفسکی

مشاهده همه کتاب‌های نویسنده

جمله‌های ماندگار

نقل‌قول‌های توتالیتاریسم و طرفداران آن

افزودن جمله
مبین محمدی

@mobinmohammadi · ۱۸ شهریور ۱۴۰۵

«کمونیست‌ها در وضعیت دائمی جنگ با جهان قدیم هستند؛ آن‌ها از قلعه‌ای دفاع می‌کنند که از هر طرف به دست نیروهای نظم قدیم محاصره شده است. در این قلعه محاصره‌شده فقط یک هدف وجود دارد: مقاومت در برابر محاصره. و هر چیزی که این هدف را پیش ببرد، خوب است. در قلعه محاصره‌شده هر درگیری، هر کشمکش، فاجعه‌بار است، و هر نشانه ضعف، پیروزی برای دشمن، و هر نرمش در انضباط، مصیبت به حساب می‌آید. ارتش در نظام کمونیستی از دموکراسی بیزار است؛ در این ارتش، اطاعت از یک پیشوای نابخرد بهتر از پراکندن بذر هرج‌ومرج است‌، هر قدر هم که ذهنِ پشت آن با ذکاوت و نافذ باشد. پس اگر می‌دانیم که جوزف استالین، فیلسوفی تهی‌دست و بدوی است، بهتر است ذهنمان را متوجه اثبات خلاف این واقعیت کنیم، به‌جای اینکه، حتی در همین یک حوزه، اقتداری را که وجودش شرط پیروزی است، تضعیف کنیم. پس اگر می‌دانیم که ژید نویسنده بزرگی است، باز هم اگر تفنگدار قلعه، هرگز اسم او را نشنیده باشد، بهتر از آن خواهد بود که غرق در مطالعه آثار او شود و حتی یک‌بار، تیرش به خطا برود. و اگر فرمانده قلعه جنایتکار باشد، خاموش از کنار این مسئله گذشتن، بهتر از تن دادن به این خطر است که زیردستانش در پیگیری مجازات او، دروازه‌ها را بدون محافظ بگذارند.»

این بخش  یکی از مسائل بنیادی در تحلیل نظام‌های ایدئولوژیک، نسبت میان «حفظ انسجام» و «امکان تصحیح خطا» است. هرگاه یک سازمان سیاسی خود را در وضعیت تهدید دائمی تعریف کند، امنیت تشکیلاتی می‌تواند به معیار اصلی داوری تبدیل شود و ارزش‌هایی مانند حقیقت، نقد و مسئولیت فردی در مرتبه‌ای پایین‌تر قرار بگیرند. در این وضعیت، انحراف از خط رسمی، اختلالی در بقای کل مجموعه تلقی می‌شود. نمونه‌ی تاریخی روشن آن را می‌توان در تحول حزب بلشویک پس از انقلاب روسیه دید؛ جایی که شرایط جنگ داخلی، بحران اقتصادی و مداخله‌ی خارجی به تدریج محدودیت‌های سیاسی را به عنوان ضرورت‌های موقت توجیه کرد و بخشی از همان محدودیت‌ها بعدا در ساختار دائمی قدرت باقی ماند. اهمیت تاریخی این فرایند در همین تبدیل است که «وضعیت اضطراری» می‌تواند از یک استثنا به منطق عادی حکومت تبدیل شود. از منظر اخلاق سیاسی، اینجا مسئله جابه‌جایی معیار مشروعیت است. هنگامی که بقای سازمان یا حکومت به معیار نهایی تبدیل شود، ممکن است یک عمل نادرست صرفا به دلیل فایده‌ی تشکیلاتی‌اش پذیرفته شود. این همان نقطه‌ای است که سیاست از سنجش اخلاقی فاصله می‌گیرد و نتیجه، جای اصول را می‌گیرد.

دیدن همه‌ی جمله‌ها

به این کتاب امتیاز بده

ثبت نظر درباره این کتاب

نظر کاربران درباره کتاب توتالیتاریسم و طرفداران آن

مبین محمدی

۱۴۰۵/۶/۱۸

مسئله اصلی‌ کتاب را نمی‌توان فقط در سیاست جست‌وجو کرد. بلکه میل انسان به داشتن یک پاسخ نهایی هم مطرح ‌می‌شود؛ همان لحظه‌ای که پیچیدگی جهان دیگر قابل تحمل نیست و آدم ترجیح می‌دهد یک توضیح کامل داشته باشد، حتی اگر برای حفظ آن توضیح مجبور شود بخشی از واقعیت را نادیده بگیرد. شاید بسیاری از خطاهای بزرگ فکری از جایی آغاز می‌شوند که نظریه دیگر برای فهمیدن جهان به کار نمی‌رود و جهان باید خودش را با نظریه هماهنگ کند. کولاکوفسکی از این منظر با یک وسوسه‌ی قدیمی ذهن انسان درگیر است: تبدیل تاریخ به داستانی که پایانش از ابتدا معلوم باشد. وقتی گذشته چنین خوانده شود، شکست‌ها دیگر شکست نیستند، قربانیان در خدمت ضرورت تاریخی قرار می‌گیرند و اتفاقاتی که می‌توانستند مسیر دیگری پیدا کنند، بعد از وقوعشان اجتناب‌ناپذیر جلوه می‌کنند. همین نگاه، ارزش مفهوم «مسئولیت» را برایمان برجسته‌تر می‌کند. اگر همه‌چیز محصول نیروهای تاریخی، طبقاتی یا اقتصادی تلقی شود، جای فرد در میان این ضرورت‌ها کجاست؟ توضیح دادن رفتار انسان با شرایطش ضروری است، اما توضیح هرگز نباید به حذف مسئولیت تبدیل شود. آدمی درون تاریخ زندگی می‌کند، اما همین آدم است که تصمیم می‌گیرد که موافق باشد یا مخالف. یکی از موضوعات تجربه‌ی قرن بیستم، عادی شدن تدریجی اموری است که در ابتدا غیرقابل‌قبول به نظر می‌رسند. هیچ جامعه‌ای یک‌باره به جایی نمی‌رسد که دروغ و خشونت را طبیعی بداند؛ چرا که زبان تغییر می‌کند و انسان کم‌کم برای چیزی که زمانی از آن شرم داشت، واژه‌ای قابل‌قبول پیدا می‌کند. کولاکوفسکی از همین زاویه اهمیت دارد که حاضر نیست میان زیبایی آرمان و کارنامه‌ی تاریخیِ پیروان آن یکی را به نفع دیگری قربانی کند. عدالت و برابری ارزش‌هایی واقعی‌اند؛ اما هیچ ارزش اخلاقی‌ای چنان مقدس نیست که بتوان به نام آن انسان مشخصی را نادیده گرفت. آرمانی که برای تحقق خودش به بی‌ارزش شدن انسان‌های واقعی احتیاج پیدا کند، در بنیادی‌ترین معنای اخلاقی دچار بحران شده است. این مسئله فقط متعلق به ایدئولوژی‌های بزرگ نیست. در زندگی عادی هم گاهی یک عقیده آن‌قدر برایمان مهم می‌شود که اطلاعات ناسازگار را حذف می‌کنیم تا تصویر قبلی‌مان دست‌نخورده باقی بماند. انسان گاهی ابتدا واقعیت را برای حفظ تصویری که از خودش ساخته، سانسور می‌کند. چون سازوکار ذهنی می‌تواند بسیار آشناتر از چیزی باشد که در تاریخ سیاسی تصور می‌کنیم. از طرف دیگر، تجربه‌ی شوروی یک نکته‌ی مهم درباره‌ی نهادها به ما یادآوری می‌کند: هیچ ساختاری را نمی‌توان فقط بر اساس نیت کسانی که آن را ایجاد کرده‌اند ارزیابی کرد. باید دید قدرت درون آن چگونه توزیع می‌شود، و چه سازوکاری امکان تصحیح خطا را دارد. نظامی که برای خطای رهبر یا حزب هیچ راه برگشتی باقی نمی‌گذارد، حتی با بهترین شعارها نیز به‌شدت آسیب‌پذیر است. نقد کولاکوفسکی البته خودش نباید به یک قطعیت تازه تبدیل شود. او در فاصله گرفتن از مارکسیسم ارتدوکس به یکی از جدی‌ترین منتقدان آن بدل شد، اما ارزش کارش دقیقا زمانی بیشتر است که آن را به معنای رد تمام سنت چپ نخوانیم. نقد یک ایدئولوژی زمانی جدی است که بتواند میان عناصر فکری آن تفکیک ایجاد کند؛ نمی‌توان نقد استالینیسم را بدون واسطه به نفی عدالت اجتماعی رساند. عمیق‌ترین مسئله‌ی کتاب هم شاید همین توانایی تفکیک کردن باشد. می‌توان هم از برابری دفاع کرد و هم با دولت مطلقه مخالف بود؛ چون هیچ نظریه‌ای آن‌قدر بزرگ نیست که انسان‌های واقعی را در حاشیه قرار دهد.