پر از امیده:)
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
آنچه گم ميشود، هميشه چیزی نيست كه بتوان پيدايش كرد؛ گاهی بزركترين فقدانها اصلاً قابل ديدن نيستند
اگر من بیست ساله امروز به دیدنم می آمد،اشک شوق میریخت و همین برایم کافی است.
مردم همین بوده اند؛تنفر در آن ها بیداد میکرد اما آن ها به وعده چیزهایی که شکم شان را سیر کند،دهان این همیشه گشنگان طمع کار را بستهند
هیچکس در یک سیستم ناعادلانه، واقعاً بیرون از دایرهی آسیب نیست
مفید بود توصیه میکنم بخونید حتما
زنان زنان زنان دولتآبادی با نثری غنی و شاعرانش، فقر، رنج، و مقاومت زنان روستایی ایران رو به تصویر میکشه.توصیفهای دقیقش از زندگی روستایی و طبیعت کویری، حالوهوایی واقعی و ملموس به داستان میده. باید بگم که کتاب به شدت سنگین و کندخوانه.
اگه مثل من از علاقهمندان به خوندن تاریخ ایران هستی ولی حوصله ات به خوندن کتابهای خشک تاریخی نمیکشه و خسته میشی این رمان میتونه گزینهی دلنشین و خوبی باشه برات
وقتی همه چیزت را از دست میدهی، هنوز هم چیزهایی برای لذت بردن داری.
شاعر آمریکایی، جان گرین لیف، میگوید: «ناراحت کننده ترین کلماتی که ممکن است نوشته شود یا گفته شود این است که: شاید او باید اینگونه میبود.»
خانم تواچ غصه خورد و گفت: «کاش ما هم می تونستیم همین ها رو به این بچه مون یاد بدیم. همه چی رو چپکی می بینه. باورتون می شه؟ من که نمی دونم چی بگم. باور کنید همون طور که اون دو تا رو بزرگ کردیم، این رو هم بار آوردیم. این هم باید افسرده می شد، ولی همیشه نیمه ی پر لیوان رو می بینه. دیدش مثبته.»
خانم تواچ غصه خورد و گفت: «کاش ما هم می تونستیم همین ها رو به این بچه مون یاد بدیم. همه چی رو چپکی می بینه. باورتون می شه؟ من که نمی دونم چی بگم. باور کنید همون طور که اون دو تا رو بزرگ کردیم، این رو هم بار آوردیم. این هم باید افسرده می شد، ولی همیشه نیمه ی پر لیوان رو می بینه. دیدش مثبته.»
از اون کتابهاست که نمیتونی راحت دربارهش حرف بزنی. نه به خاطر پیچیدگیش، به خاطر سنگینیش. تمام مدت که میخوندمش، حس میکردم یه چیزی اشتباهه. یه چیزی عمیقاً اشتباهه. نه اینکه نقش اصلی به مرور آدم بدی شده باشه، نه اینکه چون زخمیه اینطوری باشه. نه... یه چیزی درونش اساساً بیرحمه. نه میخواد کسی خوشحال باشه، نه باور داره که کسی واقعاً میتونه مهربون باشه. و بدترین بخش ماجرا اینه که بی واسطه داری درون همچین آدمی رو میبینی. گاهی فکر میکردم که این سطح از کینهورزی باید اغراق باشه. ولی نه بیواسطه تلخ و خالص بده. نه قصاصی هست، نه عبرتی، نه حتی امیدی برای تغییر. فقط یه جور غوطهوری در تهیترین بخش وجود آدمی. کتابیه که دلم میخواد دیگران هم بخوننش. ولی مطمئن نیستم دلم بخواد کسی باهاش تنها بمونه.
از اون کتابهاست که نمیتونی راحت دربارهش حرف بزنی. نه به خاطر پیچیدگیش، به خاطر سنگینیش. تمام مدت که میخوندمش، حس میکردم یه چیزی اشتباهه. یه چیزی عمیقاً اشتباهه. نه اینکه نقش اصلی به مرور آدم بدی شده باشه، نه اینکه چون زخمیه اینطوری باشه. نه... یه چیزی درونش اساساً بیرحمه. نه میخواد کسی خوشحال باشه، نه باور داره که کسی واقعاً میتونه مهربون باشه. و بدترین بخش ماجرا اینه که بی واسطه داری درون همچین آدمی رو میبینی. گاهی فکر میکردم که این سطح از کینهورزی باید اغراق باشه. ولی نه بیواسطه تلخ و خالص بده. نه قصاصی هست، نه عبرتی، نه حتی امیدی برای تغییر. فقط یه جور غوطهوری در تهیترین بخش وجود آدمی. کتابیه که دلم میخواد دیگران هم بخوننش. ولی مطمئن نیستم دلم بخواد کسی باهاش تنها بمونه.
سابو عموما یک سری الگوی احساسی و شرایط روانی مشترک رو توی کتاباش داره …شما اتیِ ترانه ایزا رو توی امرنسِ در دیدین، ایزا خیلی شبیه دختر توی خیابان کاتالین و نویسندهی در هست، وینس و پدرهای باقی داستانها هم همینند… ولی لحظه ای فکر نمیکنید که دارین یه داستان تکراری رو میخونید! توی هر رمان این سوال پرسیده میشه که نکنه کار درست رو با زبان احساسیِ اشتباه انجام بدم؟ محبتی که درخواستی براش وجود نداشته، شکنجه نیست؟ اگر میخواید یک کتاب از سابو بخونید، این کتاب میتونه انتخابتون باشه…احتمالا بعدش ترغیب میشید به خوندن بقیه کارهاش.
با من ارتباط برقرار نکرد یا من با آن:). تصاویرش هنوز هم واضح در ذهنم مانده، اما بعد از خواندن نفوس مرده و دماغ، انتظار دیگری از گوگول داشتم. اینبار بیشتر با یک افسانهی فولکلور طرف بودم که یک بار خوندنش برای من کافی بود.
از آن داستانهایی که بیشتر از اینکه روایت یک اتفاق باشند، زندگی کردن در ذهن یک انسان خودشیفته را به تصویر میکشد. کوتاه است، مونولوگ فردی که قضاوت میکند، حکم میدهد و خودش را تبرئه میکند.
راستش انتظارم از این کتاب خیلی بیشتر از چیزی بود که در نهایت تجربه کردم. شاید به خاطر جایگاهی که در ادبیات دارد، فکر میکردم قرار است یکی از آن رمانهایی باشد که مدتها در ذهنم بماند، اما برای من این اتفاق نیفتاد. کتاب پر است از جملههایی که میشود هایلایت کرد؛ پر از تأملات فلسفی، بحثهای اخلاقی و جملههای درخشان. گاهی احساس میکردم بیشتر از آنکه یک رمان بخوانم، در حال خواندن مجموعهای از ایدهها و گفتوگوهای فلسفی هستم که در قالب داستان روایت شدهاند. چیزی که بیشتر از همه برام کار نکرد، تحول شخصیتها بود. دوریان از جوانی معصوم به انسانی فاسد تبدیل میشود، اما این تغییر برای من بیش از حد ناگهانی بود. دوست داشتم این مسیر را قدمبهقدم با او زندگی کنم، نه اینکه بیشتر نتیجهی آن را ببینم. لرد هنری شخصیتیه که تقریباً در هر صفحه ایدهای برای مطرح کردن دارد؛ آنقدر که گاهی بیشتر شبیه نمایندهی یک جهانبینی است تا یک انسان. شاید همین باعث میشود شخصیتها، با وجود تمام عقاید و بحثهایی که دارند، بیش از آنکه از دل تجربه تغییر کنند، تحت تأثیر ایدههای یکدیگر قرار بگیرند. و به همین دلیل، با اینکه کتاب از استعارهها و نمادهای مختلف سرشار است، برای من این همه معنا، گاهی نتیجهی معکوس داشت. وقتی تقریباً همهچیز میتواند نماد چیزی باشد، دیگر بعضی از نمادها فرصت نمیکنند اثر خودشان را بگذارند.
حس میکنم شخصیت یوری و زندگیاش برای ما خیلی آشناست. یوری قهرمان اسطورهای و بیبدیلِ شکستناپذیر نیست، اما تلاشگر و خوش ذوق است، ایدهها و باورهای خودش را دارد اما همیشه مسائل روزمره و پیشپاافتاده مثل زندهماندن!،جنگ!، انقلاب! برایش مانعتراشی میکنند …نه اجازه میدهند دکتر باشد، نه نویسنده، نه عاشق ادبیات، نه پدر و نه معشوقی خوب… ترسناک نیست؟ دکتر ژیواگو فقط یک شخصیت نیست؛ او آیینهی تمام قامت آن نسخهای از ماست که میترسیم یک روز به خودمان نگاه کنیم و ببینیم: تمام عمر دویدیم، اما هیچوقت به چیزهایی که میخواستیم نرسیدیم.
این کتاب هم بیشتر از آنکه بیرون را روایت کند، داستان ساخته شده در یک ذهن را نشان میدهد؛ ذهنی که مدام درگیر خودش است، نقش بازی میکند، با دیگران تعامل میکند و کمکم واقعیت خودش را درک نمیکند…. شخصیت اصلی مدام بین واقعیت و خیال، حقیقت و دروغ، عقل و جنون سرگردان است و چیزی که داستان را برای من جذاب کرد، همین بود؛ اینکه خودِ او هم دیگر نمیتواند تشخیص بدهد آیا هنوز میتواند به ذهنش اعتماد کند یا نه. این داستان کوتاه بیشتر از آنکه دربارهی اتفاقات بیرونی باشد، دربارهی تجربهی از دست دادن اطمینان به خود است.
