واقعه ی هولناک یک زندگی را می توان به کمک استعاره ی سنگینی توضیح داد. می گویند بار سنگینی بر دوش داریم و این بار را حمل می کنیم، خواه قدرت تحمل آن را داشته باشیم و خواه نداشته باشیم.
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
در خوشبختی نوعی انکار خشن واقعیت را می دیدم. به مردم می نگریستم و مبهوت بودم که چرا متوجه بی مفهومی زندگی نمی شوند.
ما با دست خودمان سرنوشتی می بافیم تا از اضطراب ناشی از این واقعیت که هر حکمتی در زندگیمان هرچند اندک، ساخته ی خود ماست، نجات پیدا کنیم و فراموش می کنیم که طوماری و طبعا سرنوشت از پیش مقدر شده ای وجود ندارد.
همیشه مشتاق بمان، همیشه جسارت نادان بودن را داشته باش
این کتاب علاوه بر اینکه شرایط یک گفتمان تاثیر گذار را آموزش می دهد می توان گفت یک دایرة المعارف در زمینه فلسفه کاربردی می باشد.
مثل همه کتاب های شل سیلور استاین، فوق العاده ست 🥹 یه داستان شعرگونه فانتزی با روایتی قشنگ ❤️
داستان جذاب و قشنگ
اگر ناپاکی جسمی و اخلاقی را از جایی برانیم، خود را به جای دیگر منتقل میکند. باید صبر کرد تا خود این ناپاکی از آنجا پر بکشد.
فکر میکنم این کتاب یکی از سوالاتی که آدمها خیلی درگیرش هستن رو خیلی ساده اما دردناک پاسخ میده…اون سوال اینه که من که سعی کردم درست زندگی کنم٬ لایق این اتفاقات نیستم٬ چرا من ؟ و جواب سادست دلیل خاصی نداره:)
تجربه خیلی جالبی بود خوندن این کتاب…شما رو میبره به عمق جامعهی اون زمان روسیه… لایفاستایل آدمها٬ ارزشهاشون٬ اعتقاداتشون و با اینکه تقریبا از نیمه کتاب میفهمیم که شخصیت اصلی قصدش از کارایی که میکند چیه اما خوندنش کسل کننده نمیشه…برای من فضای داستان به شدت مردانه و خالی از زنان و طرز فکرشون بود…نه که زنی نباشه٬ بودن اما بهشون پرداخته نشده بود٬ در پسزمینه و بیاهمیت بودن….خیلی متفاوت بودن مثلا با زنهایی که تو داستانهای پوشکین بهشون برمیخوریم. البته که کتاب کامل نیست و پایان مشخصی نداره اما برای من کتاب قابل توجهی بود.
خیلی تجربه جالبی خوندن این کتاب…شما رو میبره به عمق جامعهی اون زمان شوروی… لایفاستایل آدمها٬ ارزشهاشون٬ اعتقاداتشون و با اینکه تقریبا از نیمه کتاب میفهمیم که شخصیت اصلی قصدش از کارایی که میکند چیه اما خوندنش کسل کننده نمیشه…برای من فضای داستان به شدت مردانه و خالی از زنان و طرز فکرشون بود…نه که زنی نباشه٬ بودن اما بهشون پرداخته نشده بود٬ در پسزمینه و بیاهمیت بودن….خیلی متفاوت بودن مثلا از زنهایی که تو داستانهای پوشکین بهشون برمیخوریم. البته که کتاب کامل نیست و پایان مشخصی نداره اما برای من کتاب قابل توجهی بود.
یکی از بهترین کتابهایی که از موراکامی خوندم و کتابی که باهاش متوجه شدم باید موراکامی رو ترجمه انگلیسیش رو خوند نه فارسی! یکی از متفاوتترین کتابهاش بود برای من .. همیشه شخصیتهاش عموما تنهان ولی ما نمیدونیم چرا یا چطور به اینجا رسیدن و اصلا مسئلشون این نیست؛ اما اینجا خود شخصیت اصلی هم به نظر من دنبال دونستن دلیل تنهاییشه …
فکر میکنم یکی از بهترین کتابهای ایرانی باشه که تابحال خوندم و دوباره هم باید بخونمش … فارغ از داستان٬ فرم نوشتنش برای من خیلی جالب بود و بارها به بقیه پیشنهادش کردم.
اگر زندان و تيمارستان هست، پس كسى هم بايد درآن ها باشد. شما نباشيد، من نباشم، يك شخص سومى پيدا مى شود. صبر داشته باشيد، زمانى در آیندهی دور زندان ها و تيمارستان ها ديكَر وجود خارجى نخواهند داشت، ديگر نه ميله اى رو پنجره ها مى بينيد، نه لباس بيمارستان. مطمئنا چنين زمانه اى دير يا زود مى رسد.
ولی دکارت سعی داشت از همین نقطه صفر جلو رود.به همه چیز شک کرد،و این شک تنها چیزی بود که یقین داشت و در این حال چیزی به فکرش رسید:یک چیز مسلم است و آن شک کردن اوست و وقتی شک میکند،حتما میاندیشد،حتما موجودی اندیشمند است یا آنگونه که خودش کفت: کوگیتو ارگو سوم. -یعنی؟ میاندیشم،پس هستم.
یعنی برای آدم شدن باید تعلیم دید؟
کتاب خوبیه برای شروع و شناخت فلسفه.
کتاب خوبیه برای شروع و سناخت فلسفه.
فکر میکنم بعضی کتابها رو باید توی یک برههی خاص از زندگی خوند. من با خیره به خورشید نگریستن دقیقاً همین حس رو داشتم. خوندنش اصلاً خستهکننده نبود برای من. این کتاب جزو اولین انتخابهام برای خوندن نبود؛ ولی الان واقعاً خوشحالم که خوندمش.
تو نیمه پر لیوانو میبینی یا خالیشو؟ -نمیدونم فکر کنم فقط خوشحالم که لیوان دارم:)
