خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

"از اینجا که رفتی تا به مقصد نرسیدی به پشت سرت نگاه نکن،حتی یک بار، می فهمی؟"

در موردِ چیزهایی که نمی‌خوای بدانی، هر قدر کمتر بدانی، همان قدر کمتر دلت به درد می‌آید، همان قدر کمتر عذاب می‌کشی، این طوری که به قضیه نگاه کنی، نادانی آن قدر‌ها هم بد نیست...!

ملت عشق

حس می کردم که این دنیا برای من نبود، برای یک دسته آدم های بی حیا، پررو ، گدامنش، معلومات فروش، چاروادار و چشم و دل گرسنه بود. برای کسانی که به فراخور دنیا آفریده شده بودند و از زورمندان زمین و آسمان مثل سگ گرسنه ی جلوی دکان قصابی که برای یک تکه لثه دم می جنبانید گدایی می کردند و تملق می گفتند. فکر زندگی دوباره مرا می ترسانید و خسته می کرد.

زنده به گور

"همیشه به قلبت بگو كه ترس از رنج، از خود رنج بدتر است،تاریكترین لحظهٔ شب لحظه پیش از برآمدن آفتاب است..!"

کیمیاگر

به زندگیِ بدون مشکل امید نداشته باش چنین چیزی وجود نداره. در عوض دنبال زندگی‌ای باش،که پر از مشکلات خوب باشه

«اما ما غیر از آرزوهای بزرگ، تقصیری نداشتیم.»

سووشون

خدا جوریه که ما نمی‌تونیم ببینیمش یا درکش کنیم، برای همین به شکل کسی در میاد که توی زندگیمون به عنوان آدم خوبی می‌شناختیمش...

ترجیح می‌دهم به جای با وقار بودن، همیشه خوشحال باشم...

جین ایر

هیچ توجه کرده‌اید که وقتى به چیزى ایمان دارید و دلتان نمى‌خواهد درباره‌اش حرف بزنید، با شنیدن آن از زبان کسى دیگر، با تمام قوا انکارش مى‌کنید؟

عشق يک نوع لاتارى است كه بردش مرگ است، پس خوشا به حال تو که باختی ونبردى؛ و اگر از من میشنوى، در این قمار تا توانى بباز و مبر.

سه تفنگدار

جامعه‌ای که برای حمایت از فرد بنا شده بود، بر اساس قراردادی اولیه بود که آزادانه بین شهروندانش منعقد شده بود؛ به همین ترتیب حاکمیت دولتی بر پایه قراردادی بین مردم مختار و نمایندگان آنها استوار است و وظیفه دارد تا از حقوق لاینفک مردم که از سوی خداوند به ایشان اعطا شده، صیانت کند.

هیچوقت در «جنایت» نبودن کارم اطمینان نداشتم، هیچوقت در اعتقادم اینطوری مطمئن و با ایمان نبودم...

، و دانستم كه درك او آسان تر از بوييدن يك گل است، كافى بود كسى او را ببيند. و من نمى دانم آيا مادرش هم او رابه اندازه من دوست داشت؟ آيا كسى مى توانست بفهمد كه دوست داشتن او چه لذتى دارد، و آدم را به چه ابديتى نزديك مى كند؟

، و دانستم كه درك او آسان تر از بوييدن يك گل است، كافى بود كسى او را ببيند. و من نمى دانم آيا مادرش هم او رابه اندازه من دوست داشت؟ آيا كسى مى توانست بفهمد كه دوست داشتن او چه لذتى دارد، و آدم را به چه ابديتى نزديك مى كند؟