«این روزها که صلحی ننگین حکم فرماست، خون، شیئی بیش از حد گران بها شده و افتخارات نژاد های بزرگ همچون قصه ای است که نقل می شود. » دراکولا
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
به هرکسی که حرفهایش را نمیفهمند انگ دیوانگی میزنند! عجب ذهن تنبلی!
پدر پرسید: دنبال چه میگردی؟ ایدین گفت: دنبال خودم.
اگر در وقت نامعلومی بیایی، دل مشتاق من نمیداند کی خود را برای استقبال تو بیاراید... آخر در هر چیز باید آیینی باشد.
وفادارانه زندگی کن،شجاعانه بجنگ و خندان بمیر...
در واقع، کتاب میگوید که زندگی ما شاید در ظاهر تکهتکه، پراکنده و بینظم به نظر برسد (خاطرات پراکنده، احساسات متناقض، زخمهای مختلف)، اما همین تکهها هستند که در نهایت، آن «کل» یا همان «هویت منسجم» ما را میسازند.
عروسکیست که میتواند هر شکلی به خودش بگیرد، جز ظاهر واقعی خودش.
تصمیم گرفتند به جای باور آوردن به حقیقت، به آن چیزی اعتماد کنند که درکش میکردند.
این چیزی نیست که کنترلش دست خودت باشه، مر. ما کسی که عاشقش میشیم رو انتخاب نمیکنیم. بیشتر از هر چیزی توی این دنیا آرزو میکنم که این انتخاب با خودمون بود.
« اگر نمی خواهیم بازیچه ی دست هر فرومایه ای و تهی مغزی باشیم،اصول اولیه این است که محتاط و دست نیافتنی باشیم».
آدم هميشه تصورهای اغراقآميزی راجع به چيزهايی دارد كه چيزی دربارهشان نمیداند
یک معمای ساده اما مؤثر، یک رابطهٔ عاطفی پیچیده، فضای سیاسی، هنر و شخصیتی که هرچه بیشتر دربارهٔ او میفهمیم، لزوماً شناخت کاملتری از او پیدا نمیکنیم.
ما معمولاً تصور میکنیم اگر به اندازهٔ کافی به کسی نگاه کنیم، سرانجام حقیقت او را خواهیم فهمید؛ اما «چشمهایش» یادآوری میکند که میان دیدن یک انسان و شناختن او، فاصلهای بسیار بزرگ وجود دارد.
یکی از هوشمندانهترین انتخابهای بزرگ علوی، این است که داستان را مستقیماً از زبان ماکان روایت نمیکند. ماکان، شخصیت محوری داستان، در بخش قابل توجهی از رمان غایب است و همین غیبت باعث میشود نوعی هالهٔ رازآلود پیرامون او شکل بگیرد.
قتلی که مردم در حال ارتکابش بودند اعلامیه ای بود برای عشق به مام وطن. عشق به میهن!
فکر میکنم که خدا سه چیز را با ذوق بیشتری آفریده، زن، هنر و عشق. اما در عجبم که تو را با چه شور و حالی آفریده، زنِ هنرمندِ عاشق!
خیلی از رفتهها دیگه برنمیگردن حتا اگه چیزی رو جا گذاشته باشن.
آدمها جدا از عطری که به خودشون میزنن، عطر دیگری هم دارن که اتفاقاً تاثیرگذارتر هم هست، عطر چشمهاشون، عطر حرفهاشون، عطری که فقط مختص شخصیت اونهاست و متاسفانه توی هیچ مغازهی عطر فروشی پیدا نمیشه.
زندگی کردن با یه نویسنده، مثل زندگی کردن با یه زن پا به ماه با هوسهای عجیب و غریب میمونه.
«درسته که توی دیوونه خونه هستم اما احمق نیستم. کسی که از زیاد نوشتن بین انگشتهاش فاصله افتاده و ذهنی قوی هم داره، قطعاً سبزی فروش نیست!»
