خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

فرهنگ و سنت حاکم برما نمیتواند در مردم احساس خوشبختی ایجاد کند. فرهنگ ما درس های غلطی به مردم می آموزد و باید آنقدر قوی باشی و جسارت داشته باشی که بگویی: اگر این فرهنگ کارایی ندارد، از آن حمایت نمیکنم. خودت یک فرهنگ را ایجاد کن.

گاهی آدم از زندگی خسته نیست؛ از زندگی‌ای خسته است که هیچ شباهتی به رویاهایش ندارد. اما بواری همیشه به دنبال عشقی بود که شبیه رویا باشد؛ غافل از اینکه هیچ عشقی نمی‌تواند برای همیشه از روزمرگی فرار کند. شاید غم‌انگیزترین حقیقت این باشد: ما گاهی از نداشته‌هایمان رنج نمی‌بریم؛ از این رنج می‌بریم که می‌دانیم می‌توانستیم جور دیگری زندگی کنیم.

مادام بوواری

روز ها می نشستم و فاسد شدن کیک توت فرنگی را نگاه می کردم،اول خامه رویش قهوه ای و بعد تکه تکه شد.بعد روی سلفون دورش لکه های چربی ظاهر شد.سپس توت فرنگی هایش خشک و مثل سر نوزادی نارس،چروکیده و کج شدند. خود کیک اسفنجی هم خشک و سپس کم کم خرد شد. آخر سر هم لایه ای کپک روی کیک ظاهر شد. به همسرم گفتم:کپک هم خیلی قشنگ است...

چشم‌هایت برکه تاریک ماهی های آرامش کولبارت را به روی کودک گریان من بگشا و ببر با خود مرا به سرزمین صورتی رنگ پری های فراموشی

با انتخاب درد دیگری ، درد قبلی موقتا فراموش می شود. فقط موقتا. رابطه ای که تمام شده ، هنوز سوگواریمان تمام نشده و دردش باقی است که رابطه ی دیگری را شروع می کنیم.

یعنی درست زمانی که فرد حس می کند ، لذت هایش در رابطه ، در زندگی ، در موفقیت هایش و… زیادتر می شود ، احساس غم می کند. این احساس غم در واقع یک رفتار دفاعی است. به بیان ساده تر در واقع این غم ، ترس هایی را می پوشاند که همراه با لذت و شادی در فرد بیدار می شوند.

ترس از دست دادن فقط به آدم ها محدود نمی شود ، بلکه بسیاری از مواقع ما لذت ها را قبل از اینکه اتفاق بیفتند برای خودمان حرام می کنیم ، چون می ترسیم که شاید در آینده آن لذت را از دست بدهیم. این ترس به گذشته ی ما بر می گردد ، اینکه زمان هایی بسیار لذت برده ایم و ورود اتفاق های جدید را با هیجان در آغوش کشیده ایم اما بعدتر ها با از دست دادن آن لذت و اتفاق ها ، احساس نا امیدی کرده ایم. حالا بزرگتر شده ایم و برای اینکه توی ذوقمان نخورد ( چه به وسیله ی آدم ها و چه جریان زندگی ) به دست خودمان هیجان و لذت را از بین می بریم.

انگار به طور خاص مردان به جنگ نیاز دارند تا معنای آنچه را که از قبل دارند،بیابند. تااین نوسان شدید را در آستانه از دست دادن همه چیز،قبل از بیدار شدن و عقب نشینی از لبه پرتگاه احساس کنند.

فروشی گمشده

مشکل اینه که مردم به قدری تنهان که حتی وقتی این موجودات زهردار روهم به اون ها می فروشیم ،باز جذبشون میشن! عجیب اینکه این موجودات هم همون حس رو دارند و نیششون نمی زنند...

مغازه خودکشی

نخستین دلیل وی ،یکنواختی زندگی بود. می دید جوانی اش بی تب و تاب می گذردو راهی به جز افول در پیش روی نخواهد داشت و پیری هم نشانه های حتمی غیر قابل برگشت خود را دارد،بیماری آغاز می شود،دوستان از دست می روند و با ادامه ی زندگی سرانجام چیزی ،به جز تحمل درد افزون تر ،عایدش نمی شود. دلیل دیگر با بار فلسفی همراه بود .او،مطالعه می کرد،روزنامه هارا می خواند،برنامه های تلویزیون را می دید و از آنچه در پیرامون وی در جهان می گذشت آگاه می شد،می اندیشید که همه چیز ناروا و در هاله ای از اشتباه فرورفته است و خود نقشی در پرداخت و تصحیح ناروا ها و اشتباهات ندارد.بدین سان،خود را کوچک و کوچکتر می دید و به احساس دردناک ناتوانی واقعی دست می یافت...

فکر کنم آدم باید واقعا تمام رویاهایش به حقیقت بدل شوند تا بفهمد آن ها رویاهای اشتباهی بودند...

Friends: دوستان

حس می‌کنم زیر لایه‌ای از یخ گیر افتاده‌ام و به همان هوای کم زیر یخ دل‌خوشم و آن یخ سرد و سخت من را از هوایی که می‌تواند نجاتم بدهد دور نگه‌داشته؛ چیزی نمانده غرق بشوم.

رویای دویدن

اون نظریه مسخره‌م درباره‌ی هنر رو یادت می‌آد؟ اینکه آدم‌ها کنار هنر پیر میشن، اما خود هنر همیشه تر و تازه می‌مونه؟ خب، فکر می‌کنم این موضوع تا حدی درباره خاطره‌ها هم درست باشه

قطار نیمه شب

شجاع‌بودن یعنی بیدارشدن از خواب در مواجهه با روزی که ترجیح می‌دهید از خواب بیدار نشوید. شجاع‌بودن یعنی حاضربودن در قلب خود؛ قلبی که شکسته و به میلیون‌ها قطعهٔ مختلف تبدیل شده و هرگز نمی‌توان آن را درست کرد. شجاعت یعنی ایستادن در لبهٔ پرتگاهی که در زندگیِ شخصی ایجاد شده و رو برنگرداندن از آن، پنهان‌نکردن ناراحتیِ خود زیر ماسک کوچک «مثبت فکر کن». شجاعت یعنی بگذاریم درد آزاد باشد و تمام فضای موردنیازش را اشغال کند. شجاع‌بودن یعنی نقل این داستان. هم وحشتناک است و هم زیبا.