گفتم موضوع خیلی مهمی است پرسید خبر مرگ کسی را میخواهید بدهید؟ گفتم نه اما تقریبا در همین حدود پرسید آیا کسی تصادف سختی کرده است؟ گفتم نه یک جراحت درونی است باصدایی ک حالا قدری ملایمتر شده بود گفت؛ که اینطور یک خونریزی داخلی بوده است؟ گفتم نه یک جراحت و زخم روحی است، موضوعی کاملا روحی ظاهرا کلمه روحی برای او کاملا غریبه بود زیرا سکوت سختی کرد گویی وقتی مسئلهای به روح و روان ارتباط پیدا میکند نمیتواند به هیچ وجه مهم و حیاتی باشد.
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
تو هنوز به پایینترین سطح خودت نرسیدی. وقتی میریم زیر آب، ی جایی هست ک میتونیم زمین رو زیر پامون حس کنیم، کف صخره، ب اونجا میگن پایینترین سطح رسیدن ب اونجا میتونه آرامشبخش باشه، چون میدونیم وقتی ب اونجا برسیم میتونیم دوباره پامون رو روی اون سطح فشار بدیم و خودمون رو بکشیم بالا اما اگه زمین رو زیر پامون حس نکنیم، ترسمون رفتهرفته بیشتر میشه. زندگی هم همینطوره باید پات برسه به اون صخره، به پایینترین سطح، تا احساس آرامش کنی شاید رسیدن ب اونجا برای تو هم خوب باشه. از کجا میدونین ک هنوز ب اونجا نرسیدم چون قبل از رسیدن ب اون سطح احساس تنهایی و ویرانی ببشتری رو تجربه میکنیم
گاهی فکری عجیب، خیالی واهی، و به ظاهر سخت از واقعیت دور، در ذهن آدم چنان قوت می گیرد که آدم آن را معقول و عملی می پندارد، سهل است، در صورتی که با میلی شدید و سودایی همراه باشد، ممکن است آن فکر را امری ناگزیر و محتوم و مقدر بشمارد، چیزی که ممکن نیست حقیقتا شدنی باشد. شاید کار از این هم فراتر رود.
بهتر است خیال برت ندارد، آدمها چیزی برای گفتن ندارند. واقعیت این است که هرکس فقط از دردهای شخصی خودش با دیگری حرف میزند. هرکس برای خودش و دنیا برای همه. عشق که به میدان میآید، هرکدام از، طرفین سعی میکنند دردشان را روی دوش دیگری بیندازند، ولی هرکاری که بکنند بینتیجه است و دردهاشان را دست نخورده نگه میدارند و دوباره از سر میگیرند، باز هم سعی میکنند جایی برایش پیدا کنند. میگویند: (( شما دختر قشنگی هستید.)) و زندگی دوباره آنها را به جنگ میگیرد، تا وقتیکه دوباره همان حقه را سوار کنند و بگویند: (( شما دختر خیلی قشنگی هستید! )) وسط این دو ماجرا به خودت مینازی که توانستهای از شر دردت خلاص بشوی، ولی عالم و آدم میدانند که ابداً حقیقت ندارد و در بست و تمام کمال نگهش داشتهای، مگر نه؟
گویی مراكه: درغم وتيمار صبركن! بيهوده صبر در غم و تيمار چون كنم؟ نه ياربا من است ونه دل دربر من است بى دل چگونه باشم وبى يار چون كنم؟
الایزا از مادرش میپرسد: شما هم هنوز به او فکر میکنید؟ هنوز هم گاهی انتظار شنیدن صدای پایش را دارید؟ صدای خرف زدنش را؟ صدای نفسهایش را وقتی شبها خواب است؟ چون من دارم. همیشه. من هنوز هم فکر میکنم یک روز صبح، از خواب که بیدار میشوم، میبینم دوباره همانجا کنارم دراز کشیده؛ یک شیار و شکنی در زمان پیدا خواهد ضد و ما باز هم برمیگردیم به همانجا که بودیم، به همان زمانی که او زنده بود و نفس میکشید.
باعث تغییر چهره، گذشت سالها نیست بلکه چگونگی زندگی است.
آدمها معمولا با کسانی درددل میکنند ک به آنها اعتماد دارند اما گاهی ب شنوندهای کاملا غریبه احتیاج دارند.
فرقی ندارد ک فرد به گذشته یا اینذه سفر کند، درنهایت زمان حال تغییر نمیکند. پس این سوال مطرح میشود،فایده نشستن روی آن صندلی چیست؟ اما کازو همچنان معتقد است ک صرف نظر از مشکلاتی ک آدمها با آن مواجه میشوند ،همیشه قدرت غلبه بر آن را پیدا میکنند. فقط شهامت میخواهد. اگر این صندلی بتواند شخصیت کسی را تغییر بدهد، پس ب هدف خودش رسیدهاست.
انگار یک میلیون فریاد توی سینه ام گیر کرده اما ناچارم در سینه ام نگه دارم چون چه فایده ای دارد فریاد بزنی وقتی فریادرسی نیست.
مگذار ک عشق، به عادتِ دوست داشتن تبدیل شود مگذار ک حتی آب دادنِ گلهای باغچه، به عادتِ آب دادن گلهای باغچه تبدیل شود عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست؛ پیوسته نو کردنِ خواستنی است ک خود پیوسته خواهانِ نوشدن است و دیگرگون شدن تازگی ذاتِ عشق است و طراوت بافتِ عشق، چگونه میشود تازگی و ژراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟
عسل برایت یک عاشقانهی آرام ساختهام، یک انشای سادهی مدرسهای، خسته نیستی که بشنوی؟ خستهام ؛ اما چرا نمیشود یک عاشقانهی آرام را وقت خستگی شنید؟ نگفتم نمیشود.این هم اما میشود ک انسان انقدر خسته باشد ک نخواهد حتی یک قطعهی بسیار لطیف و خستگیزدای موسیقی را بشنود. بخوان گیله مرد شاید ک عاشقانهی آرام را اصولا برای لحظههای دشوار خستگی میسازند؛ اما اگر وقتی ک میخوانی خوابم گرفت و خوابم برد نمیرنجی؟
سهشنبه نه مژدهی شروع دارد نه نشاط پایان، نه سهمی از ابتدا نه دانگی از انتها. نه راهیاست سربالا ک به امید رسیدن به قلهای بتوان نفسزنان و کوفته پیمودش، نه سرازیر است ک شادی ترک قله را با شوق رسیدن به خانهو زمین گذاتشن کوله و کندن پوتینهای چسبیده به پا و بازکردن دگمههای بادگیر و درازکردن اسودهی پاها را در خود داشته باشد. قله هم اما نیست. پس به داد سهشنبهها باید رسید. ان را چنان لبریز کنیم ک به درون چهارشنبهها سرریز کند واز انجا چکه چکه به درون کاسهی ابی پنجشنبهها بچکد.
میتوانی روی خاطرهها سرپوش بگذاری یا چه میدانم سرکوبشان کنی ولی نمیتوانی تاریخی را ک این خاطرات را شکل داده پاک کنی هرچی باشد این یادت بماند تاریخ را نه میشود پاک کرد نه عوض مثل این است ک بخواهی خودت را نابود کنی
اشتباه دیگرم این بود که آن طور با شور و شوق نگاهش می کردم. می بایست جلو خودم را میگرفتم همین اشتیاقم اورا ترساند💔
نمىتونم... دوست ندارم خاطراترو دوباره زنده كنم. من سه سال جنگيدم... سه سال خودمرو زن حس نكردم. انگار بدنم مُرده بود. در اين مدت عادت ماهانهاى در كار نبود و هيج احساس و ميل زنانهاى هم نداشتم. و اين در حالى بود كه خيلى زيبا بودم... وقتى شوهر آيندم بهم ييشنهاد ازدواج داد... تو برلين، نزديك رايشتاگ... بهم گفت: "جنگ تموم شد، ما زنده مونديم. خيلى خوششانس بوديم كه زنده مونديم. با من ازدواج كن." من مىخواستم بزنم زير گريه، فرياد بكشم، بزنم زير گوشش! يعنى چى با من ازدواج كن؟ الان؟ ميون اين همه كثافت، شوهر كنم؟ وسط دودهها و آجراى سياه؟... به من نكَاه كن .. ببين من توچه وضعيتى هستم! تو اول از من يه زن بساز؛ برام گل بيار، ابراز علاقه كن، حرفاى قشنگ بزن. اين قدر دلم مى خواد يه كسى اين كارو برام بكنه! اين قدر منتظر چنين لحظاتى هستم!
عمری که بی عشق بگذرد بیهوده گذشته است🫀🫀
_زنده بودن زمان میبره . از همه چیز دست برداشتن هم زمان میبره . _میرم بخوابم مسئله ایناست که فردا دوباره باید زندگی کند:)
_تا کنون کسی بامن اینجور حرف نزده همه مردم به من خل و دیوانه میگویند. _چون زبان تورا نمی فهمند چون تو نزدیکتر به طبیعت هستی و با زبان گنگ آن آشنایی.
حس می کردم که عاشق اون ها هستم حس می کردم اون ها هم عاشق من هستن. اون ها چطور می تونن کسانی رو که دوست دارم رها کنن؟؟
