خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

وضعیت استثنایی به‌عنوان صورت قانونی آن چه نمی‌تواند صورت قانونی به خود بگیرد... در حکم واکنشی فوری قدرت دولتی به حادترین منازعات و کشمکش‌های داخلی است که در یک منطقه تصمیم ناپذیر قرار می گیرد... توتالیتاریسم مدرن را می‌توان بر پا کردن جنگ داخلی قانونی از طریق اعلام وضعیت استثنایی تعریف کرد، جنگی که امکان حذف فیزیکی نه فقط دشمنان سیاسی، بلکه تمام آن گروه‌هایی از شهروندان را فراهم می‌آورد که به دلایلی قابل ادغام در کلیت نظام سیاسی نیستند. از آن زمان به بعد، ایجاد دل‌بخواهی وضعیت اضطراری دائمی( گرچه شاید نه با اعلام رسمی در معنای حقوقی کلمه ) به یکی از رَویه‌های اصلی دولت‌های معاصر از جمله دول به‌اصطلاح دموکراتیک بدل شده است. در برابر گسترش توقف‌ناپذیر آن چه به «جنگ داخلی عالم گیر» موسوم شده، وضعیّت استثنایی به طور روزافزونی رو به آن دارد که به پارادايم اصلی حکومت در سیاست معاصر بدل شود. این تبدیل وضعیت استثنایی از تمهیدی موقتی و استثنایی به تکنیکی حکومتی ساختار و معنای تمایز سنتی میان اشکال قانون اساسی را در معرض استحاله‌ی ریشه‌ای قرار می‌دهد. در واقع این استحاله پیشاپیش به‌طور محسوسی رخ داده است. این منظر، وضعیت استثنایی عملاً آستانه‌ی تعیین ناپذیری میان دموکراسی و استبداد مطلقه جلوه‌گر می‌شود.

هنوز یک لکّه‌یِ دیگر... گم شو، لکّه‌ی لعنتی! می‌گویم، گم‌شو! یک، دو، وقتِ کار است. دوزخ چه دودناک است! اُف بر تو، اُف! سرورِ من. سرباز و ترس؟ ما را چه ترسی‌ست از این‌که کسی بداند یا نداند، هنگامی که هیچ‌کس را قدرتِ بازخواست از ما نباشد؟ امّا که گمان می‌کرد که این‌همه خون در تنِ پیرمرد باشد؟ این دست‌ها هرگز پاک نخواهد شد؟ باز بوی خون هست. همه‌یِ عطرهای عربستان بویِ چسبیده به این دستِ کوچک را نخواهد برد. وای! وای! وای!

تراژدی مکبث

هنوز یک لکّه‌یِ دیگر... گم شو، لکّه‌ی لعنتی! می‌گویم، گم‌شو! یک، دو، وقتِ کار است. دوزخ چه دودناک است! اُف بر تو، اُف! سرورِ من. سرباز و ترس؟ ما را چه ترسی‌ست از این‌که کسی بداند یا نداند، هنگامی که هیچ‌کس را قدرتِ بازخواست از ما نباشد؟ امّا که گمان می‌کرد که این‌همه خون در تنِ پیرمرد باشد؟ این دست‌ها هرگز پاک نخواهد شد؟ باز بوی خون هست. همه‌یِ عطرهای عربستان بویِ چسبیده به این دستِ کوچک را نخواهد برد. وای! وای! وای!

مکبث

من اعلام می‌کنم، من اعلام می‌کنم که اهمیت شکسپیر و رافائل بیشتر است از آزاد کردن بندگان، بالاتر است از اینکه من روسم یا قزاق یا قرقیز، فخیم‌تر است از سوسیالیسم و والاتر است از هوس‌های نسل جوان، مهم‌تر است از نوامیس شیمی، حتی می‌خواهم بگویم از بشریت، از تمامی بشریت، زیرا آنها میوه‌اند، میوه‌های راستین بشریت، درخشان‌ترین میوه‌هایی که ممکن است وجود داشته باشد.‌ شکل آرمانی زیبایی به توسط آنها حاصل شده است و اگر حاصل نشده بود من شاید میلی به زنده بودن نمی‌داشتم...

شیاطین

ناگهان روی دو زانو به زمین افتاد و پاهای سونیا را بوسید. سونیا وحشت زده خودش را پس کشید گویی که از دیوانه‌ای پرهیز کند. واقعا هم به دیوانه می مانست. با رنگ و روی پریده و با قلبی که از درد منفجر می‌شد، پچ پچ وار گفت: (( چه می‌کنید، چه می‌کنید؟ جلوی من؟)) راسکولنیکف فورا بلند شد و دیوانه وار گفت: (( جلوی شما زانو نزدم. جلوی بشریت رنج کشیده زانو زدم))

دست تو‌یخ کرده و مال من سوزان است . وای ناستنکا تومگر کوری که نمی بینی ؟ وای که آدم های خوشبخت گاهی چه غیرقابل تحمل اند ! ولی من که نمیتوانستم با تو اوقات تلخی کنم!…..

شب های روشن

سهراب سپهری در وصف فروغ فرخزاد و پس از فوت ایشان: بزرگ بود و از اهالی امروز بود و با تمام افق های باز نسبت داشت و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید. صدایش به شکل حزن پریشان واقعیت بود و پلک هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد و دست هاش هوای صاف سخاوت را ورق زد و مهربانی را به سمت ما کوچاند. به شکل خلوت خود بود و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را برای آینه تفسیر کرد و او به شیوه ی باران پر از طراوت تکرار بود و او به سبک درخت میان عافیت نور منتشر می شد همیشه کودکی باد را صدا می کرد همیشه رشته ی صحبت را به چفت آب گره می زد برای ما یک شب سجود سبز محبت را چنان صریح ادا کرد که ما به عاطفه ی سطح خاک دست کشیدیم و مثل لهجه ی یک سطل آب تازه شدیم و بارها دیدیم که با چه قدر سبد برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت ولی نشد که روبروی وضوح کبوتران بنشیند و رفت تا لب هیچ و پشت حوصله ی نورها دراز کشید و هیچ فکر نکرد که ما میان پریشانی تلفظ درها برای خوردن یک سیب چقدر تنها ماندیم "هشت کتاب سهراب سپهری"

ما جان به در بردیم. هم تو هم من. آن هایی هم که جان سالم به در می‌برند یک وظیفه‌ای دارند. وظیفه ی ما این است که همه‌ی زورمان را بزنیم که به زندگی ادامه بدهیم. ولو زندگی‌هامان بی عیب و ایراد هم نباشد.

می‌توانستم سعی کنم واقعیت جدیدی برای خودم بسازم اما نمی‌توانستم افرادی را که دوست‌شان داشتم، تغییر دهم.

هر مارکسیست «ارتدوکس» جدی می‌تواند تمام نتایج جدید را بی‌قیدوشرط بپذیرد و همه‌ی احکام خاص مارکس را رد کند، بی‌آنکه حتی برای لحظه‌ای مجبور باشد از ارتدوکسی مارکسیستی خود دست بکشد. بنابراین، مارکسیسم ارتدوکس نه به معنای پذیرش غیرانتقادی نتایج پژوهش‌های مارکس است، نه به معنای «ایمان» به این یا آن اصل، و نه تفسیری از یک کتاب «مقدس» است. کاملاً برعکس، ارتدوکسی در مارکسیسم صرفاً به مسئله‌ی‌روش مربوط می‌شود و حاوی این باور علمی است که راه دست‌یابی به حقیقت، ماتریالیسم دیالکتیکی است. و روش‌های این ماتریالیسم را نمی‌توان گسترش، تکامل و ژرفا داد، مگر در مسیر خطوطی که بنیادگذاران آن طرح کرده‌اند. افزون بر این، ارتدوکسی مارکسیستی به معنی این باور است که تمام تلاش‌هایی که برای پشت سر گذاشتن یا «اصلاح» این [ماتریالیسم دیالکتیکی] انجام گرفته‌اند، از ساده‌انگاری بیش از حد، ابتذال و التقاط سردرآورده‌اند و ناگزیر سر در می‌آورند. مقاله‌ی «مارکسیسم ارتدوکس چیست؟»(قسمت مقدمه)/جورج لوکاچ

اما من، همان‌طور که از زنده بودنم اطمینان دارم، مطمئن هستم که گمراهی یکی از تمایلات اولیه سرشت بشری است — یکی از احساسات یا نیروهای بنیادی و لاینفکی که به شخصیت انسان سمت و سو می‌دهد. کیست که خود را بارها و بارها در حال ارتکاب عملی احمقانه یا نفرت‌انگیز ندیده باشد؟ آن هم کاری که فقط و فقط به این دلیل انجام میشود که نباید بشود؟ آیا ما در بهترین قضاوت‌هایمان، تمایلی همیشگی به نقض قانون نداریم، تنها به این دلیل که قانون است؟ گفتم که این ذهن گمراه بود که مرا به سوی سرنگونی نهایی سوق داد. این اشتیاق مرموز به خودآزاری، خشونت، با خویشتن خویش، انجام خطا به صرفِ خطا بودن بود که مرا واداشت به اذیت کردن آن ... گربه‌ی سیاه/ادگار آلن پو

تنها بدان خدايي ايمان دارم كه رقص بداند. و چون ابليس‌ام را ديدم، او را جدّي و كامل و ژرف و باوقار يافتم. او جانِ سنگيني بود. از راهِ اوست كه همه‌چیز فرو می‌افتد. با خنده مي‌كُشند نه با خشم! خيز تا «جانِ سنگيني» را بكُشيم! چون راه رفتن آموختم، به دویدن پرداختم. چون پرواز کردن آموختم، دیگر برای جنبیدن نیاز به هیچ فشاری ندارم. اکنون سبکبارم؛ اکنون درپروار؛ اکنون می‌بینم خویشتن را در زیر پای خویش؛ اکنون خدایی درمن رقصان است.

تو برای من مظهر کس دیگر بودی، می‌دانی هیچ حقیقتی خارج از وجود خودمان نیست. در عشق این مطلب بهتر معلوم می‌شود، چون هرکسی با قوه‌ی تصور خودش کس دیگر را دوست دارد و این از قوه‌ی تصور خودش است که کیف می‌برد نه از زنی که جلو اوست و گمان می‌کند که او را دوست دارد. آن زن تصور نهانی خودمان است، یک موهوم است که با حقیقت خیلی فرق دارد. صورتک‌ها/صادق هدایت

سه قطره خون