تنها از طریق بدجنسی می توان به دفع حمله پرداخت. از این روست که مردم برای اینکه خود محاکمه نشوند، در محاکمه کردن شتاب می کنند. چه توقع دارید؟ طبیعی ترین تصور انسان، اندیشهای که با سادگی به مخیله اش خطور می کند گویی از اعماق فطرتش سرچشمه می گیرد، تصور بی گناهی خویش است.
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
شیطانی که میشناسی ، بهتر از شیطانی است که نمیشناسی ....
آدمیزاد دوست دارد که دوست صمیمی خود را پیش خود خوار ببیند. دوستی اغلب بر پایهٔ حقارت حریف استوار است.
آدمیزاد دوست دارد که دوست صمیمی خود را پیش خود خوار ببیند. دوستی اغلب بر پایهٔ حقارت حریف استوار است.
«من رؤیابافم. زندگی من پر از خیال و رؤیاست. من در خیال خودم دنیاهایی میسازم که هیچوقت وجود نداشته اند و در آنها زندگی میکنم…» «ما در خیال و رؤیا زندگی میکنیم، و این رؤیاها برای ما واقعی تر از خود زندگی اند.»
سانسور هر چیزی را که نهی می کند، به فریاد بلند اعلام می دارد.
یکی از فوق العاده ترین کتاب ها خیلی توصیه می کنم خوندنش رو بی نظیره
هیچ چیز مال خودم آدم نیست مگر همان چیزهایی که خیال میکند دلبستگیهایی به آن دارد. بعد یکییکی آن را از آدم میگیرند و تنها یک سر میماند، آنهم بر نیزه
حقیقت همچون روشنایی چشم را کور می کند. دروغ برعکس، همچون آفتابی که در حال برخواستن است به همه چیز جلوه می بخشد.
روحیه رُمانتیک شیلرمآب که میگویند همین است دیگر: یکی را هِی بزک میکنند، هِی بزرگ میکنند، هی میگویند انشاءالله اینطور است، انشاءالله آنطور نیست، و با این که آن روی سکه را هم میدانند چیست، اصلا به روی مبارک خودشان نمیآورند، حتی فکرش هم میترساندشان! ترجیح میدهند بمیرند و حقیقت را قبول نکنند؛ تا بالاخره همان آدمی که خودشان به آسمان هفتم بردهاند، حماقتشان را به خودشان ثابت کند.
من می گویم مردم بیشتر از هر چیز از این وحشت دارند که قدم تازه ای بردارند یا حرف تازه بزنند.
چرا بجای لعنت فرستادن به تاریکی یک چراغ روشن نمیکنی؟
هیچکس نمیداند چه چیزی در آینده انتظارش را میکشد.
وقتی طوری زندگی میکنید که دیگران را راضی نگهدارید معلوم است که خودِ واقعیتان را فراموش میکنید.
اگر این ذهن تو نیست که کار می کند، حتما خود شیطان است که به تو قوت قلب می دهد.
«جنگ» تطهیر، رهایی و امیدی عظیم خواهد بود. پیروزی آلمان پیروزی روح بر اعداد خواهد بود. روح آلمانی در تقابل با آرمان صلحخواهانۀ تمدن است، چرا که مگر صلح عنصری از فساد نیست؟
یکبار ازم پرسید: از کجا میدونی کدوشون رو برداری؟کی بهت میگه؟ برایش توصیح دادم که یک رشتا وجود داره: اگه داستایوفسکی بخونی میبینی که تو کتابش به پوشکین اشاره کرده، بعد میری پوشکین میخونی میبینی به دانته اشاره کرده بعد میری دانته میخونی و ... ....میشه گفته تمام کتابها راجع به کتابهای دیگهن.
آرزو دارم، دوست بدارم و دوست داشته شوم.
اَش عقیده داشت هر چقدر مردم بیشتر در شبکههای اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر میشود. گفت واسه همینه که این روزها همه از همدیگه متنفرن چون دور تا دورشون پر شده از دوستهایی که دوست نیستن.
امانوئل، در پروس شرقی که اسیر بودیم نه خیال کنی به دور بخاری حلقه میزدیم و شیون میکردیم. بر عکس، با خندهها و مسخرگیهای خود آلمانیها را به تعجب وامیداشتیم. قصه میگفتیم، آواز میخواندیم، میخندیدیم، ولی در باطن، تو که میفهمی امانوئل، این کارها معنی نداشت، شادی ما شادی درون دیر بود و پشت آن خلا وجود داشت. حتی وجود رفقا هم نمیتوانست این خلا را پر کند.
