توانایی نوشتن یک کتاب خوب از هیچ فردی یک انسان خوب نمیسازد.
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
باور داشتن به هر انسانی، یکی از بهترین هدایایی است که میتوانید به او بدهید. رایگان است، ولی نتایجی گرانبها دارد.
در قدیم، زمین بسیار ساکتتر بوده است. واقعاً زیاد حرف میزنیم. همه دارند حرف میزنند.
چه چیز دیگر است عشق؟ شکل عاقلانهیی از جنون. صفرایی خفقان آور. و یک شیرینی ماندگار.
ما، وقتی احتياج وادارمان کند با آدمهای منفور نيز ناچاريم روابطی برقرار کنيم.
درحقیقت خوب میدانم به چه کسی و چگونه خسارت وارد کنم. اما نمیخواهم دستانم آلوده شود.
در میانِ علفهایی که علت و معلول را پوشانده کسی باید دراز بکشد با ساقهٔ گندم میانِ دندان و به ابرها نگاه کند.
«پشتِ ماسکِ بیتفاوتی، بدبختیِ نامحدودی است و پشتِ بیعاطفگیِ ظاهری، یأس.»
عشقِ به دیگری ضرورت نیست، حادثه است. عشقِ به وطن، ضرورت است، نه حادثه. عشقِ به خدا ترکیبیست از ضرورت و حادثه.
بیش از هر چیز باید این را بپذیریم که جماعت روشنفکران یک دستهٔ ناهمسان ناهمجور است. از این بدنه، یک مشت کسانیاند که عقاید و نظریاتی درست میکنند که دغدغهٔ انسان و جامعه را دارد: اینان روشنفکران تولیدگرند؛ قوم دیگر کسانیاند که بیشتر مصرفکنندهٔ این عقایدند: همچون خیلی از آموزگاران دبیرستانها؛ و دستهٔ سومی هم هست که تو کار پخش این عقایدند، یعنی میان تولیدکنندهها و مشتریها انگار نقش واسطه را دارند: مثل خبرنگاران رسانهها. گفتن ندارد که انواع ترکیبی از این اقسام هم موجود است، مثلا روشنفکر توزیعگر میتواند از شهرت و اعتبار خود استفاده کند تا نیمرخ یک متفکر را از خود نشان بدهد؛ برعکس، روشنفکر مولد و متفکر هم میتواند ظاهر یک واسطه، یعنی یک عنصر رسانهای، را به خود بگیرد تا بتواند، بدون متهمشدن به از خود تعریف کردن، عقایدش را تبلیغ کند. این یک پلوتیک یا همان شگرد مجرِّب و مورد توصیه است، خصوصا در دورهٔ «تورم فرهنگی» که عرضهٔ تولیدات فرهنگی خیلی زیاد است، و نمیتوان نشست و امید برد که چشم مردم، همینطور خودبهخود، به این کتاب یا آن اثر بیفتد بگذریم، داشتم میگفتم که در این ابتدای بحث باید ملتلفت این باشیم که روشنفکر جماعت آنطور هم «یک جماعت» نیست. نکتهٔ دومی که باید به آن توجه کرد این است که کلمههای «لیبرال» و «لیبرالیسم» هم وضوح کافی و آنی ندارند.
بودون با توضیحهایی که مخالفت با لیبرالیسم را صرفا نتیجهی منافع، عقده یا موقعیت اجتماعی روشنفکران میدانند فاصله میگیرد و تلاش میکند برای این مخالفت، نوعی عقلانیت درونی پیدا کند؛ یعنی بپرسد انسانها با چه دلایلی ممکن است به یک باور برسند، حتی وقتی آن باور از نظر دیگری نادرست باشد. یکی از جنبههای روش بودون این است که آدمها همیشه بر اساس اطلاعات کامل و محاسبهی بیطرفانه تصمیم نمیگیرند، اما این به معنای بیمنطقی کامل آنان هم نیست. یک باور میتواند از مجموعهای از مقدمات قابل فهم و همچنین برداشتهای نادرست از جهان شکل گرفته باشد. فهمیدن این مسیر، با پذیرفتن نتیجهی آن یکی نیست. با این حال، همین نقطه جایی است که باید از بودون فاصله گرفت. منتقدانی مانند وینسنت سیتو معتقدند اگر رفتار روشنفکران را صرفا از طریق دلایل آگاهانهای که خودشان برای باورهایشان ارائه میکنند توضیح دهیم، بخش مهمی از مسئلهی جامعهشناختی از دست میرود؛ زیرا توضیح عقلانی یک باور الزاما تمام نیروهای اجتماعی و ساختاری مؤثر بر شکلگیری آن را توضیح نمیدهد. از طرف دیگر، کتاب چنان در دفاع از لیبرالیسم وارد میدان میشود که گاهی خودِ لیبرالیسم کمتر به عنوان یک موضوع قابل نقد و بیشتر به عنوان پاسخی در برابر خطاهای رقیبان ظاهر میشود. همین مسئله نیز در نقدهای کتاب مطرح شده است: تحلیل بودون دربارهی ضدلیبرالیسم روشنفکران بحثبرانگیز و تحریککننده است، اما کتاب به اندازهی کافی به آسیبها و پیامدهای منفی خودِ نظم لیبرال نمیپردازد. با وجود این، بودون ما را وادار میکند از خود بپرسیم آیا مخالفان یک اندیشه را واقعا فهمیدهایم یا فقط برای مخالفتشان توضیحی آماده کردهایم. در طرف مقابل، نقد بودون نیز یادآوری میکند که «داشتن دلیل» برای یک باور، بهتنهایی نشان نمیدهد آن باور چگونه در جامعه شکل گرفته یا چه پیامدهایی به همراه داشته است. به همین دلیل، من این کتاب را بیشتر بهعنوان تمرینی برای فهمِ منازعهی فکری میبینم تا متنی که پاسخ نهاییِ مسئلهی رابطهی روشنفکران و لیبرالیسم را در اختیارمان بگذارد.
هر چه در قلبتان حس می کنید درست است، انجام دهید. حتی اگر به خاطرش مورد انتقاد واقع شوید. چه آن کار را انجام دهید و چه انجام ندهید عذابش را خواهید کشید.
رابطه ها و آدم ها آن طور که تصویر سازی می کنیم نیستند. منتظر عاشق ذهنی تان نباشید که این انتظار شبیه نیرو فرسایشی از درون عمل می کند..
و من برای غم اون پدر و مادر کلی غصه خوردم
He love her. He love her. He love her. Thet he rewritten the history.
ما فقط ادم های غمگینی هستیم که تلاش میکنیم تا امروزمان را به فردا برسانیم. بعضیمان از بقیه غمگینتریم. بعضی هم نسبت به بقیه اشتیاق بیشتری برای بخشش داریم. کینه و عداوت بر روح ادمی سنگینی میکند، اما برای ادمهایی که رنج بیشتری دیده اند، شاید بخشیدن سخت تر باشد
داستانی ماندگار و تاثیرگذار در سیر ادبی پارسی ایران با چاشنی طنز و کنایه های اجتماعی سیاسی. با خواندن این اثر سرگرم شدم و به وفور لذت بردم
اطلاعات دیداری و شنیداری ما تحتتأثیر تجربهها، افکار، شرایط، خیالات افسار گسیخته، پیشداوریها، اولویتها، دانش، آگاهی و بیشمار فعالیت ذهنی دیگر تغییر شکل میدهد.
میگوید «در چیزهایی که زمان حال را تغییر میدهد مداخله نکن.» مثل رفتن به گذشته و ممانعت از ازدواج پدر و مادرت یا آشناییشان، چون آنوقت شرایط تولد تو از بین میرود و باعث میشود خود اکنونت ناپدید شود.
«میتونی برگردی گذشته... حقیقت داره... میتونی بری عقب، اما...» «اما چی...؟» «اما هر کاری هم بکنی، حال عوض نمیشه.»
