فکرش را بکنید! فقط میتوانید در مکانی خاص، روی یک صندلی خاص بنشینید و برگردید به زمان گذشته با علم به اینکه نمیتوانید حال را تغییر دهید. جلویتان یک فنجان قهوهی داغ گذاشته میشود و به قدر سرد شدن آن فرصت دارید در گذشته باقیبمانید و پیش از کاملاً سرد شدن آن، باید کامل بنوشیدش و به حال برگردید. کتاب پیش رو همین است، آدمهایی که تنها یکبار این فرصت را دارند و به گذشته برمیگردند. عشق و مرگ در تمامی سطور کتاب به هم تنیدهاند...
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
ویرجینا وولف، خود دربارهی کتابش میگوید:«این کتاب رؤیای من است برای بیان زندگی، ذهن، و خود؛ همچون موجهایی که به ساحل میزنند، بازمیگردند، و هیچگاه یکی نیستند.» موجها، را میتوان از پیشروترین و تجربیترین آثار ادبیات مدرن دانست. این کتاب نهتنها در کارنامه وولف جایگاه ویژهای دارد، بلکه از نظر ساختار، زبان و نگرش به ذهن انسان، از پیچیدهترین و در همانحال شاعرانهترین آثار قرن بیستم است. رمان سبک جریان سریال ذهن را پی میگیرد و از راه تکگوییها شش شخصیت اصلی به نامهای برنارد، سوزان، رودا، نویل، جینی و لوئیس پیش میرود. راوی اما سوم شخص غایب است و صدای درون ذهن شخصیتها را با زبانی شاعرانه، بخشبخش و درونی میشنویم. اینان از کودکی تا کهنسالی را با یکدیگر میگذرانند. شخصیت هفتمی به نام پرسیوال نیز وجود دارد که اگرچه مستقیماً صحبت نمیکند، اما حضوری تأثیرگذار در زندگی و ذهنیت دیگران دارد. برنارد مجذوب کلمات و روایتهاست، رودا درگیر است با ترس و انزوا، نویل غرقه است به عشق و زیبایی، جینی فریفتهی جسم، و شهوت و ظاهر و ظواهر، لوئیس جاهطلب است و سوزان پیچیده به طبیعت و حس مادرانگی. هر کدام جداگانه راوی سه مرحلهی زندگی خود از کودکی، نوجوانی و پیری هستند و در این میان فریفتهی پرسیوالی که هرگز در رمان حاضر نیست اما هر لحظه صحبت از اوست، گویی گودو.
ویلیام استونر، پسر جوان خانوادهای کشاورز، مزرعهشان در میسوری را ترک میکند و به قصد خواندن رشتهی کشاورزی در آغاز قرن بیستم به دانشگاه میرود. استونر بسیار ناگهانی به ادبیات انگلیسی علاقمند میشود و مسیر جدیدی را برای زندگانی برمیگزیند. استونر در این رشته مدرک دکتری خود را دریافت میکند و به عنوان استاد در دانشگاه محل تحصیل خود مشغول به کار میشود. زندگی او با شکست و ناکامی، ازدواج ناموفق، روابط پیچیده و پر تنش در حرفهاش و با همکاران میگذرد. زندگی احساسی او زندگیای مطلوب نیست. کتاب درونمایههای انزوا، تعهد و عشق به ادبیات و حقیقت، فداکاری و شرافت در زمان شکست را به زیبایی به تصویر میکشد و در سکوت و با قدرت و آرامش شما را با زندگی صادقانهی مردانه همراه میکند.
با اين سرشت ناسازگار با دنيا مجبور بود در جايى زندگى كند كه روز خوش در آن نمىديد. عطشِ آرامش و عطوفت داشت و آنچه نصيبش مىشد بىتفاوتى و سنگدلى و جار و جنجال بود. سرشتش به گونهاى بود كه حتی با وجود زندگى اجبارى در فضاى غريب و غير دوستانه، سبعيت جنگيدن با نيروهاى بى رحمى كه در برابرش قد علم مىكردند نداشت و تنها مىتوانست به كنج عزلتی عقبنشينی كند که متروک وكوچک و غمناک بود.
اما درد تو همون مرض ریشهدار قدیمیه. تو فکر میکنی اینجا چیزی هست، چیزی که میشه پیداش کرد. اگه اونور دیوار توی دنیا بودی، به وقتش میفهمیدی که همچین خبرهایی نیست. تو هم برای شکستخوردن ساخته شدی. نه اینکه با دنیا میجنگیدی. نه فقط میذاشتی خوب بجودت و بعد تفالهت رو تف کنه بیرون، تو هم اونجا پخش زمین، حیرون و ویلون، به تنها چیزی که فکر میکردی این بود که کجای کار میلنگه. چون همیشه فکر میکردی دنیا همونیه که میبینی. چیزی مثل شپش پنبه، کِرم بوتهی لوبیا، آفت ساقهخوار ذرت. اما دنیا اینجور چیزها نیست. هیچوقت نبوده. دنیا به کل یه چیز دیگهست. وایستادن جلوش کار تو نیست، چون هم زیادی ضعیفی و هم زیادی قوی. توی این دنیا تو جایی برای رفتن و موندن نداری.
گاه میایستاد، کتابی را از قفسه بیرون میکشید و مدتی آن را در دستان بزرگش نگه میداشت. حس همچنان ناآشنای لمس عطف و جلد و صفحههای شکنندهی کتاب انگشتانش را به گزگز میانداخت. بعد کتاب را باز میکرد و سطری از اینجا یا آنجا میخواند. حین ورقزدن مراقب بود مبادا انگشتان چغر و زمختش چیزی را که برای بهدستآوردنش رنجی چنین به جان خریده پاره و نابود کند.
قشنگ بود و روان.
من چون گفتن بر اساس واقعیته خریدمش و وقتی خوندمش... واقعا ارتباط گرفتم باهاش، چقدر پیش اومده در یک جمع پشت سرمون حرفی رو بزنن و بقیه از اون به بعد با ما رفتار متفاوتی پیش بگیرن! در بعد های بدتر یا نرم تر برای همه ما پیش اومده..
من هردو جلد رو خوندم و جلد اول رو خیلی دوست داشتم، چون فضای فانتزی و قشنگی داشت. محتوای داستان هم برام جالب بود.
راستش یکم طولانی بود و عجیب. از کتاب هایی که نمیدونی واقعا انقدر فلسفه داره یا چون داستایفسکی نوشته، ازش انقدر نقد و جملات در آوردن. در کل نمیگم بد بود، برام روان بود و راحت، ولی شاید چون من با ادبیات روسی یکم راحت کنار نمیام، برام اون تاثیر خوب رو نداشته.
چیزهایی که مارا تعریف میکنند، به ندرت انتخاب خودمان هستند.
اونجوری که ازش تعریف میکنن واقعن نبود. انگار خواننده یه غریبس وسط یه داستانی که داره پیش میره و شما از هیچی خبر ندارید. تا اخر های کتاب هم خیلی توضیح واضحی داده نمیشه از اتفاقا و فضا. برای من داستان خیلی کند و ساده ای بود.
من خیلی به رمان هایی ک به موضوع های روانشناسی اشاره دارن علاقه دارم. و همراه شدن با الینور برام واقعن جالب بود.
انقد این کتاب به دلم نشست و داستانش روان و جالب بود که در عرض چند روز تمومش کردم.
واقعن کتاب جالبی بود. من صوتیش رو قبل خواب گوش میدادم شبها. به نسبت کتاب (بخش دی) خیلی ملایم تر بود.
راستش کتاب بدی نبوداا. ولی اون حالت پیرمرد و بیماریش حسه ترحم و بدی بهم میداد. جوری ک حتی نتونستم اخراش رو بخونم تموم کنم.
با احترام به سلیقه کتاب خوانی دوستان این کتاب رو هدیه گرفتم و بنظرم محتوی مفید و ویژه ای نداشت تقریبا میتونم بگم که فقط با جملات بازی میکرد و متن مدام تکرار میشد ۱۳۵ صفحه کتاب رو با دشواری خوندم انگار که از هر کتاب روانشناختی و روانشناسی یه چیزی برداشته بودن و گذاشتن توی این کتاب درکل که فکر نمیکنم دلم بخواد دوباره بخونمش
کتاب بیشتر پیرامون طبیعت بود تا جنایی فضای دلگیری داشت که آدم رو میگرفت ولی تا اخر ادم رو گیج نگه میداشت
آدمی باید انگار گاهی از مسیری که میرود، ایست کند و برگردد و یک مسیر بزند به راهی که آمده تا به خاطرش بیاید چند وقت گذشته است و زمان از هر دری وارد میشود که تو نفهمی کجا بوده ای و خامایت که بوده و فقط میخواهد تو را ببلعد؛ گویی زمان است که عاشقِ آدمی است و دوست ندارد جز خودش،تو را کسی با خود ببرد.
و کاش هیچ زنی هیچ مردی را نخواهد.
